لینـــکدونی لاوترین از سراسر وب
مطلب ویژه سایت لاوترین
  • بعد از حذف نام خلیج فارس از نقشه گوگل تصمیم گرفتیم لوگوی طراحی شده به این منظور را در این بخش قرار دهیم تا دوستانی که میخواهن بتوانند از این لوگو استفاده کنند!

    این لوگو از طراحی های مدیریت لاوترین میباشد و مخصوص دارندگان سایت و وبلاگ ها میباشد!

    برای دریافت کد لوگو از قسمت ارشیو سایت بخش لوگو های ملی را انتخاب نمایید!

موضوعات
Category

  • اس ام اس
  • بیوگرافی
  • داستان
  • شعر
  • شعرهای فرخی یزدی
  • فال
  • قالب و لوگو
  • مطالب
  • گالری عکس
  • تبادل لینک
    Links
    ارشيو
    archive
    برترين مطالب
    Best Posts
    مطالب تصادفي
    Random Posts
    آخرین مطالب ارسالی
    Last Posts
    آخرين نظرات
    Last Comments
     موحده گفته خیلی خیلی قشنگ بود ...
     کمکی گفته سلام بهارجون امیدوارم ...
     کمکی گفته هرچقدر بیشتر ادامه بدین ...
     کمکی گفته سلام بهارجون امیدوارم ...
     مژی گفته زیبا بود ...
     پسر طهرونی گفته بیشتر این لوگو برای عرب ...
     آرمین گفته یه موضوعی هست که فکرمو ...
     مینا گفته تو رو خدا کمکم کنید ...
     ارنوشا گفته سلام امیدوارم حالت خو ا ...
    آمار سایت
    Author
        افراد آنلاین در حال حاضر : 14
        بازدید کننده امروز سایت : 5795
        بازدید کننده دیروز سایت : 8357
        بازدید کنندگان این ماه : 73340
        تعداد مطالب سایت لاوترین : 975
        تعداد نظرات بازدید کنندگان : 3264
        خروجی فید امروز : 9
        ورودی از سایت گوگل در امروز : 442
        بازدید کل از زمان بارگذاری شمارنده : 1298365
        ارسال روزانه مطالب در لاوترین : 0.86
        میانگین نظرات روزانه : 2.88
        تبادل لينک با 15 سایت
    فروغ فرخزاد - تاریخ ارسال : مرداد ۸م, ۱۳۸۹- بازدید نوشته : 242
        نویسنده :     ۳ نظر

    زندگینامه فروغ فرخزاد

    فروغ فرخ زاد

    فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳در محلۀ امیریۀ تهران پابه عرصۀ وجود نهاد. پدرش

    محمد فرخزاد یک نظامی سختگیر بود ومادرش زنی ساده و خوش باور

    او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود. چهار برادر به نامهای امیر مسعود ،

    مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا پس از اتمام دوران

    دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که

    علاقمند به شعر و ادبیات بود کم کم به شعر روی آورد و دیری نپائید که

    خود نیز به سرودن پرداخت.

    خودش میگوید که ” در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی

    هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. “

    در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱۶ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز

    شاپور که ۱۵ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد.

    این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی

    که در خانۀ پدری نیافته بود.

    پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن

    خیاطی و نقاشی می پردازد.از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست

    می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند

    اولین مجموعۀ شعر او به نام ” اسیر ” در سال ۱۳۳۱در سن هفده سالگی

    منتشر می گردد.کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.

    با چاپ شدن شعر ” گنه کردم گناهی پر ز لذت” در یکی از مجلات هیاهوی

    عظیمی بپا میشود و فروغ را بدکاره میخوانند و از آن پس مورد نا مهربانیهای

    فراوان قرار می گیرد.

    ” گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

    ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند “

    در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز میرود. دیری نمی پاید اختلافات زناشوئی

    باعث برگشت فروغ به تهران می شود. حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی

    تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳۴ از

    شوهرش جدا می شود

    قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱۶ سال تمام و تا

    آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید

    ” وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

    و در تمام شهر

    قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

    وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا

    با دستمال تیرۀ قانون می بستند

    و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

    فواره های خون به بیرون می پاشید

    چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

    دریافتم : باید ، باید ، باید

    دیوانه وار دوست بدارم

    مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد:

    مجموعۀ شعر

    ـ اسیر ۱۳۳۱

    ـ دیوار ۱۳۳۶

    ـ عصیان ۱۳۳٨

    ـ تولدی دیگر۱۳۴۱

    و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

    در حوزۀ سینما

    ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های

    کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد.

    ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی

    کانادا به گلستان فیلم بود.

    ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما)

    ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند( موج و مرجان و خارا) به کارگردانی ابراهیم گلستان

    ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم

    ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان

    سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.

    ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی

    پیراندلو در سال ۱۳۴۲

    ـ و در سال ۱۳۴۴ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی

    فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد.

    دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های

    مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.

    فروغ فرخزاد سرانجام در ۲۴ بهمن سال ۱۳۴۵ هنگام رانندگی بر اثر تصادف

    جان سپرد و روز ۲۶ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید

    به خاک سپرده شد.

    ” شاید حقیقت آن دو دست جوان بود

    آن دو دست جوان

    که زیر بارش یکریز برف مدفون شد “

    « روحش شاد و یادش گرامی باد »

    ..

    برای دیدن اشعار فروغ برو به ادامه مطلب

    www.LOvetarin.org

    تولدی دیگر

    همه هستی من آیه تاریکیست
    که ترا در خود تکرار کنان
    به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
    من در این آیه ترا آه کشیدم آه
    من در این آیه ترا
    به درخت و آب و آتش پیوند زدم
    زندگی شاید
    یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
    زندگی شاید
    ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
    زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
    زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
    یا عبور گیج رهگذری باشد
    که کلاه از سر بر میدارد
    و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
    زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
    که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
    و در این حسی است
    که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
    در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
    دل من
    که به اندازه یک عشقست
    به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
    به زوال زیبای گلها در گلدان
    به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
    و به آواز قناری ها
    که به اندازه یک پنجره می خوانند
    آه …
    سهم من اینست
    سهم من اینست
    سهم من
    آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
    سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
    و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
    دستهایت را دوست میدارم
    دستهایم را در باغچه می کارم
    سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
    و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
    تخم خواهند گذاشت
    گوشواری به دو گوشم می آویزم
    از دو گیلاس سرخ همزاد
    و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
    کوچه ای هست که در آنجا
    پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
    با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
    به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
    کوچه ای هست که قلب من آن را
    از محله های کودکیم دزدیده ست
    سفر حجمی در خط زمان
    و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
    حجمی از تصویری آگاه
    که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
    و بدینسانست
    که کسی می میرد
    و کسی می ماند
    هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
    من
    پری کوچک غمگینی را
    می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
    و دلش را در یک نی لبک چوبین
    می نوازد آرام آرام
    پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
    و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

    به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

    به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
    به جویبار که در من جاری بود
    به ابرها که فکرهای طویلم بودند
    به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
    از فصل های خشک گذر می کردند
    به دسته های کلاغان
    که عطر مزرعه های شبانه را
    برای من به هدیه می آوردند
    به مادرم که در آینه زندگی  می کرد
    و شکل پیری من بود
    و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
    از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
    می آیم می آیم می آیم
    با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
    با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
    با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
    می آیم می آیم می آیم
    و آستانه پر از عشق می شود
    و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
    و دختری که هنوز آنجا
    در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
    ..

    www.LOvetarin.org

    ..

    ای مرز پر گهر

    فاتح شدم
    خود را به ثبت رساندم
    خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
    و هستیم به یک شماره مشخص شد
    پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
    دیگر خیالم از همه سو راحت است
    آغوش مهربان مام وطن
    پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
    لالایی تمدن و فرهنگ
    و جق و جق جقجقه قانون …
    آه
    دیگر خیالم از همه سو راحتست
    از فرط شادمانی
    رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از اغبار پهن
    و بوی خاکروبه و ادرار � منقبض شده بود
    درون سینه فرو دادم
    و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری
    و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد
    در سرزمین شعر و گل و بلبل
    موهبتیست زیستن � آن هم
    وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود
    جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم
    که حقه باز ها همه در هیات غریب گدایاین
    در لای خاکروبه به دنبال وزن و قافیه می گردند
    و از صدای اولین قدم رسمیم
    یکباره از میان لجنزارهای تیره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
    که از سر تفنن خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند
    با تنبلی به سوی حاشیه روز می پرند
    و اولین نفس زدن رسمیم
    آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
    محصول کارخانجات عظیم پلاسکو
    موهبتیست زیستن آری
    در زادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری
    و شیخ � ای دل � ای دل تنبک تبار تنبوری
    شهر ستارگان گران � وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر
    گهواره مولفان فلسفه ی ای بابا به من چه ولش کن
    مهد مسابقات المپیک هوش – وای
    جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت میزنی از آن
    بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می آید
    و برگزیدگان فکری ملت
    وقتی که در کلاس اکابر حضور می یابند
    هر یک به روی سینه ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی و بر دو دست ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و میدانند
    که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست نه نادانی
    فاتح شدم بله فاتح شدم
    اکنون به شادمانی این فتح
    در پای آینه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم
    و می پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی
    در باره فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم
    و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را
    همراه با طنین کف زدنی پر شور
    بر فرق فرق خویش بکوبم
    من زنده ام بله مانند زنده رود که یکروز زنده بود
    و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد
    من می توانم از فردا
    در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست
    و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف
    گردش کنان قدم بردارم
    و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به دیوار مستراح های عمومی بنویسم
    �خط نوشتم که خر کند خنده�
    من می توانم از فردا
    همچون وطن پرست غیوری
    سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع
    هر چارشنبه بعد از ظهر � آن را
    با اشتیاق و دلهره دنبال میکند
    در قلب و مغز خویش داشته باشم
    سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی
    که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش
    یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی
    آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید
    من می توانم از فردا
    در پستوی مغازه خاچیک
    بعد از فرو کشیدن چندین نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص
    و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص
    و پخش چند یا حقو یا هو و وغ وغ و هو هو
    رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر
    و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم
    و طرح اولین رمان بزرگم را
    که در حوالی سنه یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی
    رسما به زیر دستگاه تهیدست چاپ خواهد رفت
    بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت
    اشنوی اصل ویژه بریزم
    من می توانم از فردا
    با اعتماد کامل
    خود رابرای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش
    در مجلس تجمع و تامین آتیه
    یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم
    زیرا که من تمام مندرجات مجله هنر و دانش و تملق و کرنش را می خوانم
    و شیوه درست نوشتن را می دانم
    من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام
    که گرچه نان ندارد اما به جای آن میدان دید و باز و وسیعی دارد
    که مرزهای فعلی جغرافیاییش
    از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر
    و از جنوب به میدان باستانی اعدام
    و در مناطق پر ازدحام به میدان توپخانه رسیده ست
    و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
    از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی
    به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
    آن هم فرشته از خاک وگل سرشته
    به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند
    فاتح شدم بله فاتح شدم
    پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
    که در پناه پشتکار و اراده
    به آن چنان مقام رفیعی رسیده است که در چارچوب پنجره ای در
    ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست
    و افتخار این را دارد که می تواند از همین دریچه نه از راه پلکان خود را
    دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
    و آخرین وصیتش اینست
    که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثیه ای به قافیه کشک
    در رثای حیاتش رقم زند

    ..

    www.LOvetarin.org

    ..
    ..
    به علی گفت مادرش روزی …

    علی کوچیکه
    علی بونه گیر
    نصف شب از خواب پرید
    چشماشو هی مالید با دس
    سه چار تا خمیازه کشید
    پا شد نشس
    چی دیده بود ؟
    چی دیده بود ؟
    خواب یه ماهی دیده بود
    یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
    انگار که یه طاقه حریر
    با حاشیه منجوق کاری
    انگار که رو برگ گل لال عباسی
    خامه دوزیش کرده بودن
    قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
    دو تا نگین گرد صاف الماسی
    همچی یواش
    همچی یواش
    خودشو رو آب دراز می کرد
    که بادبزن فرنگیاش
    صورت آبو ناز می کرد
    بوی تنش بوی کتابچه های نو
    بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
    بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
    شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
    ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
    بوی لواشک بوی شوکولات
    انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
    انگار که دختر کوچیکه شاپریون
    تو یه کجاوه بلور
    به سیر باغ و راغ می رفت
    دور و ورش گل ریزون
    بالای سرش نور بارون
    شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
    شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
    شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
    هر چی که بود
    هر کی که بود
    علی کوچیکه
    محو تماشاش شده بود
    واله و شیداش شده بود
    همچی که دس برد که به اون
    رنگ روون
    نور جوون
    نقره نشون
    دس بزنه
    برق زد و بارون زد و آب سیا شد
    شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
    دسه گلا دور شدن و دود شدن
    شمشای نور سوختن و نابود شدن
    باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
    دسمال آسمون پر از گلابی
    نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
    با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
    زلفای بید و میکشید
    از روی لنگای دراز گل آغا
    چادر نماز کودریشو پس می زد
    رو بندرخت
    پیرهن زیرا و عرق گیرا
    میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
    انگار که از فکرای بد
    هی پر و خالی میشدن
    سیرسیرکا
    سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
    همچی که باد آروم می شد
    قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
    شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
    آمو علی
    تو نخ یه دنیای دیگه
    علی کوچیکه
    سحر شده بود
    نقره نابش رو میخواس
    ماهی خواابش رو می خواس
    راه آب بود و قر قر آب
    علی کوچیکه و حوض پر آب
    علی کوچیکه
    علی کوچیکه
    نکنه تو جات وول بخوری
    حرفای ننه قمر خانم
    یادت بره گول بخوری
    تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
    خواب کجا حوض پر از آب کجا
    کاری نکنی که اسمتو
    توی کتابا بنویسن
    سیا کنن طلسمتو
    آب مث خواب نیس که آدم
    از این سرش فرو بره
    از اون سرش بیرون بیاد
    تو چار راهاش وقت خطر
    صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
    شکر خدا پات رو زمین محکمه
    کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
    می تونی بری شابدوالعظیم
    ماشین دودی سوار بشی
    قد بکشی خال بکوبی
    جاهل پامنار بشی
    حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
    الا کلنگ سوار نشه
    شهر فرنگو نبینه
    فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
    چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
    ای علی ای علی دیوونه
    تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
    گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
    رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
    ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
    اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
    دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
    بوت تو دماغا می پیچه
    دنیا ازت رو میگیره
    بگیر بخواب بگیر بخواب
    که کار باطل نکنی
    با فکرای صد تا یه غاز
    حل مسائل نکنی
    سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
    قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
    حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
    خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
    انگار می خواس تو تاریکی
    داد بکشه آهای زکی !
    این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
    یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
    خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
    ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
    ماهی که سهله سگشم
    از این تغارا عار داره
    ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
    اونوخ به خواب هر کی رفت
    خوابشو از ستاره سنگین میکنه
    می برتش می برتش
    از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
    نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
    دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
    درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
    دنیای بشکن زدن و لوس بازی
    عروس دوماد بازی و ناموس بازی
    دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
    از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
    دنیای صبح سحرا
    تو توپخونه
    تماشای دار زدن
    نصف شبا
    رو قصه آقابالاخان زار زدن
    دنیایی که هر وخت خداش
    تو کوچه هاش پا میذاره
    یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
    یه دسه قداره کش از جلوش میاد
    دنیایی که هر جا میری
    صدای رادیوش میاد
    میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
    به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
    به سادگی کهکشوی می برتش
    آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
    علی کوچیکه
    نشسته بود کنار حوض
    حرفای آبو گوش میداد
    انگار که از اون ته ته ها
    از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
    آه میکشید
    دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
    انگار میگفت یک دو سه
    نپریدی ؟ هه هه هه
    من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
    حرفمو باور کن علی
    ماهی خوابم بخدا
    دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
    پرده های مرواری رو
    این رو و آن رو بکنن
    به نوکران با وفام سپردم
    کجاوه بلورمم آوردم
    سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
    به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
    به گله های کف که چوپون ندارن
    به دالونای نور که پایون ندارن
    به قصرای صدف که پایون ندارن
    یادت باشه از سر راه
    هفت هشت تا دونه مرواری
    جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
    یه قل دو قل بازی کنیم
    ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
    دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
    هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
    اززندگیش چی فهمیده ؟
    خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
    انقده پا به پا نکن که دو تایی
    تا خرخره فرو بریم توی لجن
    بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
    مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
    آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
    انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
    دایره های نقره ای
    توی خودشون
    چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
    موجا کشاله کردن و از سر نو
    به زنجیرای ته حوض بسته شدن
    قل قل قل تالاپ تالاپ
    قل قل قل تالاپ تالاپ
    چرخ می زدن رو سطح آب
    تو تاریکی چن تا حباب
    علی کجاس ؟
    تو باغچه
    چی میچینه ؟
    آلوچه
    آلوچه باغ بالا
    جرات داری ؟ بسم الله
    ..

    www.LOvetarin.org

    ..

    آیه های زمینی

    آنگاه
    خورشید سرد شد
    و برکت از زمین ها رفت
    و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
    و ماهیان به دریا ها خشکیدند
    و خاک مردگانش را
    زان پس به خود نپذیرفت
    شب در تمام پنجره های پریده رنگ
    مانند یک تصور مشکوک
    پیوسته در تراکم و طغیان بود
    و راهها ادامه خود را
    در تیرگی رها کردند
    دیگر کسی به عشق نیندیشد
    دیگر کسی به فتح نیندیشید
    و هیچ کس
    دیگر به هیچ چیز نیندیشید
    در غارهای تنهایی
    بیهودگی به دنیا آمد
    خون بوی بنگ و افیون می داد
    زنهای باردار
    نوزادهای بی سر زاییدند
    و گاهواره ها از شرم
    به گورها پناه آوردند
    چه روزگار تلخ و سیاهی
    نان نیروی شگفت رسالت را
    مغلوب کرده بود
    پبغمبران گرسنه و مفلوک
    از وعده گاههای الهی گریختند
    و بره های گمشده
    دیگر صدای هی هی چوپانی را
    در بهت دشتها نشنیدند
    در دیدگان آینه ها گویی
    حرکات و رنگها و تصاویر
    وارونه منعکس می گشت
    و بر فراز سر دلقکان پست
    و چهره وقیح فواحش
    یک هاله مقدس نورانی
    مانند چتر مشتعلی می سوخت
    مرداب های الکل
    با آن بخار های گس مسموم
    انبوه بی تحرک روشن فکران را
    به ژرفنای خویش کشیدند
    و موشهای موذی
    اوراق زرنگار کتب را
    در گنجه های کهنه جویدند
    خورشید مرده بود
    خورشید مرده بود و فردا
    در ذهن کودکان
    مفهوم گنگ گمشده ای داشت
    آنها غرابت این لفظ کهنه را
    در مشق های خود
    با لکه درشت سیاهی
    تصویر می نمودند
    مردم
    گروه ساقط مردم
    دلمرده و تکیده و مبهوت
    در زیر بار شوم جسد هاشان
    از غربتی به غربت دیگر می رفتند
    و میل دردناک جنایت
    در دستهایشان متورم میشد
    گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
    این اجتماع ساکت بی جان را
    یکباره از درون متلاشی می کرد
    آنها به هم هجوم می آوردند
    مردان گلوی یکدیگر را
    با کارد میدریدند
    و در میان بستری از خون
    با دختران نا بالغ
    همخوابه میشدند
    آنها غریق وحشت خود بودند
    و حس ترسناک گنهکاری
    ارواح کور و کودنشان را
    مفلوج کرده بود
    پیوسته در مراسم اعدام
    وقتی طناب دار
    چشمان پر تشنج محکومی را
    از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
    آنها به خود فرو می رفتند
    و از تصور شهوتناکی
    اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
    اما همیشه در حواشی میدانها
    این جانیان کوچک را می دیدی
    که ایستاده اند
    و خیره گشته اند
    به ریزش مداوم فواره های آب
    شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
    یک چیز نیم زنده مغشوش
    بر جای مانده بود
    که در تلاش بی رمقش می خواست
    ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
    شاید ولی چه خالی بی پایانی
    خورشید مرده بود
    و هیچ کس نمی دانست
    که نام آن کبوتر غمگین
    کز قلب ها گریخته ایمانست
    آه ای صدای زندانی
    آیا شکوه یأس تو هرگز
    از هیچ سوی این شب منفور
    نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
    آه ای صدای زندانی
    ای آخرین صدای صدا ها …
    ..

    www.LOvetarin.org

    ..

    ..
    آفتاب می شود

    نگاه کن که غم درون دیده ام
    چگونه قطره قطره آب می شود
    چگونه سایه سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می شود
    نگاه کن
    تمام هستیم خراب می شود
    شراره ای مرا به کام می کشد
    مرا به اوج می برد
    مرا به دام میکشد
    نگاه کن
    تمام آسمان من
    پر از شهاب می شود
    تو آمدی ز دورها و دورها
    ز سرزمین عطر ها و نورها
    نشانده ای مرا کنون به زورقی
    ز عاجها ز ابرها بلورها
    مرا ببر امید دلنواز من
    ببر شهر شعر ها و شورها
    به راه پر ستاره ه می کشانی ام
    فراتر از ستاره می نشانی ام
    نگاه کن
    من از ستاره سوختم
    لبالب از ستارگان تب شدم
    چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
    ستاره چین برکه های شب شدم
    چه دور بود پیش از این زمین ما
    به این کبود غرفه های آسمان
    کنون به گوش من دوباره می رسد
    صدای تو
    صدای بال برفی فرشتگان
    نگاه کن که من کجا رسیده ام
    به کهکشان به بیکران به جاودان
    کنون که آمدیم تا به اوجها
    مرا بشوی با شراب موجها
    مرا بپیچ در حریر بوسه ات
    مرا بخواه در شبان دیر پا
    مرا دگر رها مکن
    مرا از این ستاره ها جدا مکن
    نگاه کن که موم شب براه ما
    چگونه قطره قطره آب میشود
    صراحی سیاه دیدگان من
    به لالای گرم تو
    لبالب از شراب خواب می شود
    به روی گاهواره های شعر من
    نگاه کن
    تو میدمی و آفتاب می شود

    ..

    www.LOvetarin.org

    ..
    عروسک کوکی

    بیش از اینها آه آری
    بیش از اینها می توان خامش ماند
    می توان ساعات طولانی
    با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
    خیره شد در دود یک سیگار
    خیره شد در شکل یک فنجان
    در گلی بیرنگ بر قالی
    در خطی موهوم بر دیوار
    می توان با پنجه های خشک
    پرده را یکسو کشید و دید
    در میان کوچه باران تند می بارد
    کودکی با بادبادکهای رنگینش
    ایستاده زیر یک طاقی
    گاری فرسوده ای میدان خالی را
    با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
    می توان بر جای باقی ماند
    در کنار پرده � اما کور � اما کر
    می توان فریاد زد
    با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
    دوست می دارم
    می توان در بازوان چیره ی یک مرد
    ماده ای زیبا و سالم بود
    با تنی چون سفره ی چرمین
    با دو پستان درشت سخت
    می توان دربستر یک مست � یک دیوانه � یک ولگرد
    عصمت یک عشق را آلود
    می توان با زیرکی تحقیر کرد
    هر معمای شگفتی را
    می توان به حل جدولی پرداخت
    می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
    پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
    می توان یک عمر زانو زد
    با سری افکنده در پای ضریحی سرد
    می توان در گور مجهولی خدا را دید
    می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
    می توان در حجره های مسجدی پوسید
    چون زیارتنامه خوانی پیر
    می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
    حاصلی پیوسته یکسان داشت
    می توان چشم ترا در پیله قهرش
    دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
    می توان چون آب در گودال خود خشکید
    می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
    مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
    در ته صندوق مخفی کرد
    می توان در قاب خالی مانده یک روز
    نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
    می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
    می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
    می توان همچون عروسک های کوکی بود
    با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
    می توان در جعبه ای ماهوت
    با تنی انباشته از کاه
    سالها در لابلای تور و پولک خفت
    می توان با هر فشار هرزه ی دستی
    بی سبب فریاد کرد و گفت
    آه من بسیار خوشبختم
    ..

    www.LOvetarin.org

    ..

    جمعه

    جمعه ی ساکت
    جمعه ی متروک
    جمعه ی چون کوچه های کهنه � غم انگیز
    جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
    جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
    جمعه ی بی انتظار
    جمعه ی تسلیم
    خانه ی خالی
    خانه ی دلگیر
    خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
    خانه ی تاریکی و تصور خورشید
    خانه ی تنهایی و تفأل و تردید
    خانه ی پرده � کتاب  � گنجه � تصاویر
    آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
    زندگی من چو جویبار غریبی
    در دل این جمعه های ساکت متروک
    در دل این خانه های خالی دلگیر
    آه چه آرام و پر غرور گذر داشت …
    ..

    www.LOvetarin.org

    ..

    دیوارهای مرز

    اکنون دوباره در شب خاموش
    قد می کشند همچو گیاهان
    دیوارهای حایل دیوارهای مرز
    تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
    اکنون دوباره همهمه های پلید شهر
    چون گله مشوش ماهی ها
    از ظلمت کرانه من کوچ می کنند
    اکنون دوباره پنجره ها خود را
    در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند
    اکنون درخت ها همه در باغ خفته پوست می اندازند
    و خاک با هزاران منفذ
    ذرات گیج ماه را به درون می کشد
    اکنون نزدیکتر بیا
    و گوش کن
    به ضربه های مضطرب عشق
    که پخش می شود
    چون تام تام طبل سیاهان
    در هوهوی قبیله اندامهای من
    من حس میکنم
    من میدانم
    که لحظه ی نماز کدامین لحظه ست
    اکنون ستاره ها همه با هم
    همخوابه می شوند
    من در پناه شب
    از انتهای هر چه نسیمست می وزم
    من در پناه شب
    دیوانه وار فرو می ریزم
    با گیسوان سنگینم در دستهای تو
    و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
    بامن بیا
    با من به آن ستاره بیا
    نه آن ستاره ای که هزاران هزار سال
    از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دورست
    و هیچ کس در آنجا از روشنی نمی ترسد
    من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم
    من
    در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
    که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
    با من رجوع کن
    با من رجوع کن
    به ابتدای جسم
    به مرکز معطر یک نطفه
    به لحظه ای که از تو آفریده شدم
    با من رجوع کن
    من ناتمام مانده ام از تو
    اکنون کبوتران
    در قله های پستانهایم
    پرواز میکنند
    اکنون میان پیله لبهایم
    پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
    اکنون
    محراب جسم من
    آماده عبادت عشق است
    با من رجوع کن
    من ناتوانم از گفتن
    زیرا که دوستت میدارم
    زیرا که دوستت میدارم حرفیست
    که از جهان بیهودگی ها
    و کهنه ها و مکرر ها میآید
    با من رجوع کن
    من ناتوان از گفتن
    بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
    بگذار پر شوم
    از قطره های کوچک باران
    از قلبهای رشد نکرده
    از حجم کودکان به دنیا نیامده
    بگذار پر شوم
    شاید که عشق من
    گهواره تولد عیسی دیگری باشد

    ..

    www.LOvetarin.org

    ..
    ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد …

    و این منم
    زنی تنها
    در آستانه ی فصلی سرد
    در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
    و یأس ساده و غمناک آسمان
    و ناتوانی این دستهای سیمانی
    زمان گذشت
    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
    چهار بار نواخت
    امروز روز اول دیماه است
    من راز فصل ها را میدانم
    و حرف لحظه ها را میفهمم
    نجات دهنده در گور خفته است
    و خاک � خاک پذیرنده
    اشارتیست به آرامش
    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
    در کوچه باد می آید
    در کوچه باد می آید
    و من به جفت گیری گلها می اندیشم
    به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
    و این زمان خسته ی مسلول
    و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
    مردی که رشته های آبی رگهایش
    مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
    بالا خزیده اند
    و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
    تکرار می کنند
    ــ سلام
    ــ سلام
    و من به جفت گیری گلها می اندیشم
    در آستانه ی فصلی سرد
    در محفل عزای آینه ها
    و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
    و این غروب بارور شده از دانش سکوت
    چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
    صبور
    سنگین
    سرگردان
    فرمان ایست داد
    چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
    در کوچه باد می آید
    کلاغهای منفرد انزوا
    در باغ های پیر کسالت میچرخند
    و نردبام
    چه ارتفاع حقیری دارد
    آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
    با خود به قصر قصه ها بردند
    و اکنون دیگر
    دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
    و گیسوان کودکیش را
    در آبهای جاری خواهد ریخت
    و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
    در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
    ای یار ای یگانه ترین یار
    چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
    انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
    انگار از خطوط سبز تخیل بودند
    آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
    انگار
    آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت
    چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
    در کوچه باد می آید
    این ابتدای ویرانیست
    آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
    ستاره های عزیز
    ستاره های مقوایی عزیز
    وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
    دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
    ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
    من سردم است
    من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
    ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
    نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
    و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
    چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
    من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
    من سردم است و میدانم
    که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
    جز چند قطره خون
    چیزی به جا نخواهد ماند
    خطوط را رها خواهم کرد
    و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
    و از میان شکلهای هندسی محدود
    به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
    من عریانم عریانم عریانم
    مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
    و زخم های من همه از عشق است
    از عشق عشق عشق
    من این جزیره سرگردان را
    از انقلاب اقیانوس
    و انفجار کوه گذر داده ام
    و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
    که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
    سلام ای شب معصوم
    سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
    به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
    و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
    ارواح مهربان تبرها را می بویند
    من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
    و این جهان به لانه ی ماران مانند است
    و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
    که همچنان که ترا می بوسند
    در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
    سلام ای شب معصوم
    میان پنجره و دیدن
    همیشه فاصله ایست
    چرا نگاه نکردم ؟
    مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد…
    چرا نگاه نکردم ؟
    انگار مادرم گریسته بود آن شب
    آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
    آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
    آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
    و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
    و من درآینه می دیدمش
    که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
    و ناگهان صدایم کرد
    و من عروس خوشه های اقاقی شدم …
    انگار مادرم گریسته بود آن شب
    چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
    چرا نگاه نکردم ؟
    تمام لحظه های سعادت می دانستند
    که دست های تو ویران خواهد شد
    و من نگاه نکردم
    تا آن زمان که پنجره ی ساعت
    گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
    چهار بار نواخت
    و من به آن زن کوچک برخوردم
    که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
    و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
    گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
    با خود بسوی بستر شب می برد
    آیا دوباره گیسوانم را
    در باد شانه خواهم زد ؟
    آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
    و شمعدانی ها را
    در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
    آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
    آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
    به مادرم گفتم دیگر تمام شد
    گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
    باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
    انسان پوک
    انسان پوک پر از اعتماد
    نگاه کن که دندانهایش
    چگونه وقت جویدن سرود میخواند
    و چشمهایش
    چگونه وقت خیره شدن می درند
    و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
    صبور
    سنگین
    سرگردان
    در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
    مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
    بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
    ــ سلام
    ــ سلام
    آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
    بوییده ای ؟…
    زمان گذشت
    زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
    شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
    و با زبان سردش
    ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
    من از کجا می آیم ؟
    من از کجا می آیم ؟
    که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
    هنوز خاک مزارش تازه است
    مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم …
    چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
    چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
    چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
    و چلچراغها را
    از ساقه های سیمی می چیدی
    و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
    تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
    و آن ستاره های مقوایی
    به گرد لایتناهی می چرخیدند
    چرا کلان را به صدا گفتند ؟
    چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
    چرا نوازش را
    به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
    نگاه کن که در اینجا
    چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
    و با نگاه نواخت
    و با نوازش از رمیدن آرمید
    به تیره های توهم
    مصلوب گشته است
    و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
    که مثل پنج حرف حقیقت بودند
    چگونه روی گونه او مانده ست
    سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
    سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
    من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
    زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
    زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
    زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
    زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
    این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
    به سوی لحظه ی توحید می رود
    و ساعت همیشگیش را
    با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
    این کیست این کسی که بانگ خروسان را
    آغاز قلب روز نمی داند
    آغاز بوی ناشتایی میداند
    این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
    و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
    پس آفتاب سر انجام
    در یک زمان واحد
    بر هر دو قطب نا امید نتابید
    تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
    و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند …
    جنازه های خوشبخت
    جنازه های ملول
    جنازه های ساکت متفکر
    جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
    در ایستگاههای وقت های معین
    و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
    و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
    آه
    چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
    و این صدای سوتهای توقف
    در لحظه ای که باید باید باید
    مردی به زیر چرخهای زمان له شود
    مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
    من از کجا می آیم؟
    به مادرم گفتم دیگر تمام شد
    گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
    باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
    سلام ای غرابت تنهایی
    اتاق را به تو تسلیم میکنم
    چرا که ابرهای تیره همیشه
    پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
    و در شهادت یک شمع
    راز منوری است که آنرا
    آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
    ایمان بیاوریم
    ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
    ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
    به داسهای واژگون شده ی بیکار
    و دانه های زندانی
    نگاه کن که چه برفی می بارد …
    شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
    که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
    سال دیگر وقتی بهار
    با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
    و در تنش فوران میکنند
    فواره های سبز ساقه های سبکبار
    شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
    ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد …
    ..

    www.LOvetarin.org

    ..
    ..
    بعد از تو

    ای هفت سالگی
    ای لحظه ی شگفت عزیمت
    بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
    بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
    میان ما و پرنده
    میان ما و نسیم
    شکست
    شکست
    شکست
    بعد از تو آن عروسک خاکی
    که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب آب آب
    در آب غرق شد
    بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
    و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر میخاست
    و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم
    بعد از تو که جای بازیمان میز بود
    از زیر میزها به پشت میزها
    و از پشت میزها
    به روی میزها رسیدیم
    و روی میزها بازی کردیم
    و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
    بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
    بعد از تو تمام یادگاری ها را
    با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون
    از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
    بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
    و داد کشیدیم
    زنده باد
    مرده باد
    و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
    که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
    بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
    برای عشق قضاوت کردیم
    و همچنان که قلبهامان
    در جیب هایمان نگران بودند
    برای سهم عشق قضاوت کردیم
    بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
    و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
    و مرگ آن درخت تناور بود
    که زنده های این سوی آغاز
    به شاخه های ملولش دخیل می بستند
    و مرده های آن سوی پایان
    به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
    و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
    که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
    صدای باد می آید
    صدای باد می آید ای هفت سالگی
    بر خاستم و آب نوشیدم
    و ناگهان به خاطر آوردم
    که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند
    چه قدر باید پرداخت
    چه قدر باید
    برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
    ما هر چه را که باید
    از دست داده باشیم از دست داده ایم
    مابی چراغ به راه افتادیم
    و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
    در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
    و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
    چه قدر باید پرداخت ؟ …
    ..

    www.LOvetarin.org

    ..

    پنجره

    یک پنجره برای دیدن
    یک پنجره برای شنیدن
    یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
    در انتهای خود به قلب زمین میرسد
    و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
    یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
    از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
    سرشار میکند
    و میشود از آنجا
    خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
    یک پنجره برای من کافیست
    من از دیار عروسکها می آیم
    از زیر سایه های درختان کاغذی
    در باغ یک کتاب مصور
    از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
    در کوچه های خاکی معصومیت
    از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
    در پشت میز های مدرسه مسلول
    از لحظه ای که بچه ها توانستند
    بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
    و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
    من از میان
    ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
    و مغز من هنوز
    لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
    دردفتری به سنجاقی
    مصلوب کرده بودند
    وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
    و در تمام شهر
    قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
    وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
    با دستمال تیره قانون می بستند
    و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
    فواره های خون به بیرون می پاشید
    وقتی که زندگی من دیگر
    چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
    دریافتم باید باید باید
    دیوانه وار دوست بدارم
    یک پنجره برای من کافیست
    یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
    اکنون نهال گردو
    آن قدر  قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
    معنی کند
    از آینه بپرس
    نام نجات دهنده ات را
    آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
    تنها تر از تو نیست ؟
    پیغمبران رسالت ویرانی را
    با خود به قرن ما آوردند ؟
    این انفجار های پیاپی
    و ابرهای مسموم
    آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
    ای دوست ای برادر ای همخون
    وقتی به ماه رسیدی
    تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
    همیشه خوابها
    از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
    من شبدر چهار پری را می بویم
    که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
    آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
    آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
    تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
    حس میکنم که وقت گذشته ست
    حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
    حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
    حرفی به من بزن
    آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
    جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
    حرفی بزن
    من در پناه پنجره ام
    با آفتاب رابطه دارم

    ..
    دلم برای باغچه می سوزد

    کسی به فکر گل ها نیست
    کسی به فکر ماهی ها نیست
    کسی نمی خواهد
    باورکند که باغچه دارد می میرد
    که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    که ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی می شود
    و حس باغچه انگار
    چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
    حیاط خانه ما تنهاست
    حیاط خانه ی ما
    در انتظار بارش یک ابر ناشناس
    خمیازه میکشد
    و حوض خانه ی ما خالی است
    ستاره های کوچک بی تجربه
    از ارتفاع درختان به خاک می افتد
    و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
    شب ها صدای سرفه می آید
    حیاط خانه ی ما تنهاست
    پدر میگوید
    از من گذشته ست
    از من گذشته ست
    من بار خود رابردم
    و کار خود را کردم
    و در اتاقش از صبح تا غروب
    یا شاهنامه میخواند
    یا ناسخ التواریخ
    پدر به مادر میگوید
    لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
    وقتی که من بمیرم دیگر
    چه فرق میکند که باغچه باشد
    یا باغچه نباشد
    برای من حقوق تقاعد کافی ست
    مادر تمام زندگیش
    سجاده ایست گسترده
    درآستان وحشت دوزخ
    مادر همیشه در ته هر چیزی
    دنبال جای پای معصیتی می گردد
    و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
    آلوده کرده است
    مادر تمام روز دعا می خواند
    مادر گناهکار طبیعی ست
    و فوت میکند به تمام گلها
    و فوت میکند به تمام ماهی ها
    و فوت میکند به خودش
    مادر در انتظار ظهور است
    و بخششی که نازل خواهد شد
    برادرم به باغچه می گوید قبرستان
    برادرم به اغتشاش علفها می خندد
    و از جنازه ی ماهی ها
    که زیر پوست بیمار آب
    به ذره های فاسد تبدیل میشوند
    شماره بر می دارد
    برادرم به فلسفه معتاد است
    برادرم شفای باغچه را
    در انهدام باغچه می داند
    او مست میکند
    و مشت میزند به در و دیوار
    و سعی میکند که بگوید
    بسیار دردمند و خسته و مایوس است
    او نا امیدیش را هم
    مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
    همراه خود به کوچه و بازار می برد
    و نا امیدیش
    آن قدر کوچک است که هر شب
    در ازدحام میکده گم میشود
    و خواهرم که دوست گلها بود
    و حرفهای ساده ی قلبش را
    وقتی که مادر او را میزد
    به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
    و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
    به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد …
    او خانه اش در آن سوی شهر است
    او در میان خانه مصنوعیش
    با ماهیان قرمز مصنوعیش
    و در پناه عشق همسر مصنوعیش
    و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
    آوازهای مصنوعی میخواند
    و بچه های طبیعی می سازد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می آید
    و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
    حمام ادکلن می گیرد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می آید
    آبستن است
    حیاط خانه ما تنهاست
    حیاط خانه ما تنهاست
    تمام روز
    از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
    و منفجر شدن
    همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
    خمپاره و مسلسل می کارند
    همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
    سر پوش می گذارند
    و حوضهای کاشی
    بی آنکه خود بخواهند
    انبارهای مخفی باروتند
    و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
    از بمبهای کوچک
    پر کرده اند
    حیاط خانه ما گیج است
    من از زمانی
    که قلب خود را گم کرده است می ترسم
    من از تصور بیهودگی این همه دست
    و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
    من مثل دانش آموزی
    که درس هندسه اش را
    دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
    و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
    من فکر میکنم …
    من فکر میکنم …
    من فکر میکنم …
    و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    و ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی میشود
    ..

    www.LOvetarin.org

    ..

    کسی که مثل هیچ کس نیست

    من خواب دیده ام که کسی می آید
    من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
    و پلک چشمم هی می پرد
    و کفشهایم هی جفت میشوند
    و کور شون
    اگر دروغ بگویم
    من خواب آن ستاره ی قرمز را
    وقتی که خواب نبودم دیده ام
    کسی می آید
    کسی می آید
    کسی دیگر
    کسی بهتر
    کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
    مثل انسی نیست
    مثل یحیی نیست
    مثل مادر نیست
    و مثل آن کسی ست که باید باشد
    و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
    و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
    و از برادر سید جواد هم که رفته است
    و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
    و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
    و اسمش آن چنانکه مادر
    در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
    یا قاضی القضات است
    یا حاجت الحاجات است
    و میتواند
    تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
    با چشمهای بسته بخواند
    و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
    ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
    و میتواند کاری کند که لامپ الله
    که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
    دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
    آخ …
    چه قدر روشنی خوبست
    چه قدر روشنی خوبست
    و من چه قدر دلم می خواهد
    که یحیی
    یک چارچرخه داشته باشد
    و یک چراغ زنبوری
    و من چه قدر دلم میخواهد
    که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
    و دور میدان محمدیه بچرخم
    آخ …
    چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
    چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
    چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
    چه قدر مزه ی پپسی خوبست
    چه قدر سینمای فردین خوبست
    و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
    و من چه قدر دلم میخواهد
    که گیس دختر سید جواد را بکشم
    چرا من این همه کوچک هستم
    که در خیابانها گم میشوم
    چرا پدر که این همه کوچک نیست
    و در خیابانها هم گم نمی شود
    کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
    و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
    و آب حوض هاشان هم خونیست
    و تخت کفش هاشان هم خونیست
    چرا کاری نمی کنند
    چرا کاری نمی کنند
    چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
    من پله های پشت بام را جارو کرده ام
    و شیشه های پنجره را هم شسته ام
    چرا پدر فقط باید
    در خواب خواب ببیند
    من پله های پشت بام را جارو کرده ام
    و شیشه های پنجره را هم شسته ام
    کسی می آید
    کسی می آید
    کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
    کسی که آمدنش را نمی شود
    گرفت
    و دستبند زد و به زندان انداخت
    کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
    و روز به روز بزرگ میشود
    کسی از باران از صدای شر شر باران
    از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
    کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
    و سفره را می اندازد
    و نان را قسمت میکند
    و پپسی را قسمت میکند
    و باغ ملی را قسمت میکند
    و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
    و روز اسم نویسی را قسمت میکند
    و نمره مریضخانه را قسمت میکند
    و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
    و سینمای فردین را قسمت میکند
    درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
    و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
    و سهم ما را هم می دهد
    من خواب دیده ام…

    پرنده مردنی است

    دلم گرفته است
    دلم گرفته است
    به ایوان می روم و انگشتانم را
    بر پوست کشیده ی شب می کشم
    چراغ های رابطه تاریکند
    چراغهای رابطه تاریکند
    کسی مرا به آفتاب
    معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی ست
    ..

    www.LOvetarin.org

    سایت تخصصی عاشقانه

     

    این مطلب را به اشتراک بگذارید:
    balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

    مطالب مرتبط با موضوع این پست..!



    1. nilopar می‌گه:

      بر ما چه گذشت ؟کس چه می داند
      در بستر سبزه های تر دامان
      گویی که لبش به گردنم آویخت
      الماس هزار بوسه ی سوزان
      بر ما چه گذشت ؟کس چه می داند
      من او شدم… او خروش دریاها
      من بوته وحشی نیازی گرم
      او زمزمه ی نسیم صحرا ها…

    2. بیتا می‌گه:

      [tashvigh] عشقت بیخود نیست!

    3. پری نامهربون می‌گه:

      عااااشق فروغم …