لینـــکدونی لاوترین از سراسر وب
|
مطلب ویژه سایت لاوترین
|
موضوعات
Category
- رباعیات خیام
- شعر عاشقانه
- شعرهای آتشی
- شعرهای امین پور
- شعرهای انوری
- شعرهای بهبهانی
- شعرهای بهمنی
- شعرهای سنائی
- شعرهای شاملو
- شعرهای شهریار
- شعرهای عبید زاکانی
- شعرهای فروغ
- شعرهای مصدق
- شعرهای منزوی
- شعرهای مولوی
- شعرهای کسرایی
- غزلیات بافقی
- غزلیات حافظ
- غزلیات خاقانی
- غزلیات سعدی
- غزلیات عراقی
- غزلیات عطار
- غزلیات محتشم
- غزلیات کرمانی
تبادل لینک
Links
ارشيو
archive
- خرداد ۱۳۹۱
- اردیبهشت ۱۳۹۱
- فروردین ۱۳۹۱
- اسفند ۱۳۹۰
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- اردیبهشت ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
برترين مطالب
Best Posts
- پست ثابت: LOvetarin
- چگونه شوهر یا دوست خود را حفظ کنیم؟
- شاهرخ استخری
- تعیین زمان مرگ
- اس ام اس نامردی
- شعرهای کوتاه عاشقانه
- بانک بهترین sMs لاوترین
- علائم خیانت همسران
- تست بسیار جالب
- عکس غمگین
- فال بوسه
- تبادل لینک
- پوستر عاشقانه
- تفاوت ازدواج در ایران و اروپا
- ارسال عکس و یا مطلب برای ما
- جملات فلسفی
- عکس قلب رمانتیک
- ازدواج با یک دختر سرطانی در لحظه های آخر زندگی
- قالب بلاگفا دخترانه
- عکس کودک
- شرکت مزدا برگرفته از اهورامزدا
- کره شمالی
- عکس عاشقانه
- jenifer lopez
- داستان واقعی محمد و عشقش ارسالی برای سایت لاوترین!
- عکس عشقولانه
- داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق”
- عکس عاشقانه
- عکس جدایی
- طالع بینی ازدواج
- عاقبت کار کردن زنان در کنار مردان
- اس ام اس زناشویی
- عکس عروس
- عکس غمگین
- زنی که ۲۳ بار ازدواج کرده در جستجوی 24مین عشق خود
- فرشته
- گریه کردن یک دختر بچه افغانی هنگان ازدواج اجباری
- کاریکاتور مبارزه با بد حجابی
- عکس موبایل جدید
- جلوگیری از خودکشی
مطالب تصادفي
Random Posts
عکسهای جالب و دیدنی با نوار
درس تیرداد پادشاه ایران
پوستر عاشقانه
چه عواملی یک زن را برای یک مرد جذاب می کند؟
داستان واقعی ابتکار یک کارگر روستایی
نامه ای برای شما
فال چشم
فال روزانه .. یکشنیه ۱۵ فروردین
پوستر عاشقانه
انتخاب همسر در مردان!
در آرایشگاه های مردانه چه اتفاقاتی میوفته؟
عکس گل های فانتزی
سال نو مبارک
منشأ جوکهای قزوینی صاحب این عکسه
عکس گل
مشهورترین جسد جنگ جهانی دوم + عکس
دلایل به هم زدن رابطه توسط مردها!
sms عاشقانه جدید
جریان خواستگاری یک جوان قدیمی
عکس جدایی
آخرین مطالب ارسالی
Last Posts
- داستان های جالب
- توصیه طلایی و جالب برای متولدین هرماه
- نکاتی درباره: چه رنگی به شما میآید؟
- روش هایی برای نه گفتن به همسرتان
- عکس شعبان بیمخ مقابل منزل دکترمصدق
- لذت بردن از زندگی مشترک
- جملات عاشقانه به صورت تصادفی مخصوص وبلاگ
- جوک و اس ام اس خنده دار خرداد ماه ۹۱
- ضربالمثل: دست از کاری شستن
- تابلو نقاشی: برج بابل
- اختصاصی لاوترین: تست روانشناسی! بلند پروازی تا چه حد؟
- اس ام اس فلسفی خرداد ماه ۹۱
- قوانین عجیب ولی واقعی
- نشانه های یک مرد ایده آل
- داستان واقعی: مادرم با ازدواجمان مخالف بود
- داشتن تناسب اندام در مجلس عروسی
- مسجدی که نماز خواندن در آن ممنوع است
- چند ترفند کاربردی در موفقیت شغلی
- ده فایده شگفت انگیز لبخند زدن
- داستان کوتاه: از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم!
- چرا عشق در برخی روابط تدریجاً محو میشود؟
- عاشقانه ترین و رمانتیک ترین تونل سبز جهان
- ۳۴ درصد تهرانیها اختلالات روانی دارند
- عکس هایی زیبا: دشت شقایق استان گلستان
- دوبیتی های عاشقانه
- نقاشی: گالری علوفه
- پنجره ای در بیمارستان
- با چه نوع غذاهایی کلسترول را کنترل کنیم؟
- چطور اختلافات باهمسرتان راحل و فصل کنید
- خوش لباس ترین زن سال ۲۰۱۲+ عکس
- فرمول ۱۰۰۰ ساله ژاپنیها برای زندگی سالم تر
- نامه ای به خدا
- میخواهم همانقدر که عشق می ورزم،به من عشق بورزد!! اما…
- ضرب المثل: دست به آسمان برداشتن
- تست روانشناسی: چگونه حمام میروید
- نکاتی برای روشنایی اتاق هایتان
- اس ام اس روز مادر
- داستان یک تصادف عجیب
- جیغ: گرانترین نقاشی جهان
- واقعی: شکلک درآوردن زنان و دختران وحشتناک قاجاری!
- ماجرای عجیب ازدواج یک زن زیبای انگلیسی با مرد صحرا نشین عرب
- عجیب ترین ترس های دنیا
- دلایل شایع ریزش مو
- تبریک روز مادر و روز زن
- استحکام عشق با ۴ روش جالب و حذاب
- تصاویر اسرار آمیزترین دست نوشته تاریخ
- عکس فانتزی برای زمینه کامپیوتر
- ضرب المثل: ناز شست
- مشهورترین جسد جنگ جهانی دوم + عکس
- تست روانشناسی کاملا علمی و واقعی
آخرين نظرات
Last Comments
ساحل گفته راستش من موا فقم با پسر ...
الی گفته عشقی که بعدازازدواج به ...
الی گفته ازشخصیتت متنفرم قیافه ا ...
صنم گفته ببخشید من چطور میتونم د ...
nazin گفته سلام خیلی جالب بود مرسی ...
اشرف گفته سلام سه ساله بایه پسری ...
بهار گفته سلام کمکی جون ازت ممنون ...
وروجك گفته خوب بود ............... ...
کمکی گفته متوجه نمیشم چی شد؟ چه ک ...
آمار سایت
Author
افراد آنلاین در حال حاضر : 13
بازدید کننده امروز سایت : 6703
بازدید کننده دیروز سایت : 8771
بازدید کنندگان این ماه : 77687
تعداد مطالب سایت لاوترین : 975
تعداد نظرات بازدید کنندگان : 3274
خروجی فید امروز : 29
ورودی از سایت گوگل در امروز : 485
بازدید کل از زمان بارگذاری شمارنده : 1302712
ارسال روزانه مطالب در لاوترین : 0.86
میانگین نظرات روزانه : 2.89
تبادل لينک با 15 سایت|
عنوان سایت
متن تبلیغ شما ماهانه 5.000 تومان |
ارسال عکس و یا مطلب برای ما - تاریخ ارسال : شهریور ۲۳م, ۱۳۸۹-
بازدید نوشته : 1516
نویسنده : پسر طهرونی
۳۱ نظر
سلام خدمت همه دوستان گرامی!
از دوستانی که عکس یا مطلب زیبایی دارن و دوست دارن که این مطلب رو در لاوترین به نمایش بگذارند میتونن از طریق قسمت نظرات این پست و یا از طریق لوگو ارسال مطلب برای ما در پایین منوی سایت ( از طریق روش دوم عکس هم میتونید برای ما ارسال کنید) برای ما ارسال نمایند و ما هم با اسم خودتون در سایت قرار خواهیم داد!
با تشکر: پسر طهرونی
.
.
سایت تخصصی عاشقانه www.LOvetarin.com
برچسب ها : ارسال مطلب برای ما


سلام پسر طهرونی من خواستم فقط تشکری ازت کرده باشم ممنون میشم اگه این مطالب تو سایت قرار بدی با تشکر پسر شهرستونی (LOoooOOOOVE)
لطفا این مطالب رو کاملا با دقت بخوانید خیلی کارسازه.
این مطالب با لحنی خودمانی نوشته شده هرچند من فقط از روی کتاب رونوشت کردم.
حرفهایی که زنان نباید به شوهرشان بزنند
۹ حرفی که زنان نباید به شوهرانشان بزنند!
من می دانم که شما الان در حال فکر کردن به چه چیزی هستید. اینکه زوجهای ازدواج کرده نباید هیچ رازی را داشته باشند و باید همه چیز را با شوهرشان در میان بگذارند اما به اعتقاد من این حرف تنها مزخرفی بیش نیست! چیزهایی وجود دارد که قطعاٌ شما نباید آن را با همسرتان در میان بگذارید.باید دهنتان را ببندید و حرف نزنید.مهم نیست که در چه شرایطی باشید و در چه وضعیتی . جمله بزرگی رو بخاطر می آورم که بحق می گفت : چیزی را که نمی داند وی را نخواهد رنجاند!
هرگز در مورد مادر وی چیزی بر زبان نیارید .
مهم نیست که وی آدم بدی است یا آدم خوبی . این قانون طلایی را بیاد بسپارید که دهانتان را چفت کنید! این کاملا قابل پیش بینی است که شما بدلایلی از مادر شوهرتان خاطره جالبی ندارید و میبینید که همسرتان یک روز در حال حرف زدن در باره وی است.اینکه چقدر زن شریف , با ارزش و دارای فلان خصلتهاست. روز دیگر ببینید که همسرتان مدام در حال بد و بیراه گفتن به وی می باشد و اینکه وی چقدر خود خواه و رذل است! اینجا جایی است که ممکن است شما به اشتباه با عصبانیت وی همراهی کنید و در نتیجه پرونده خود را باطل کنید! به هوش باشید . هرچه شد فقط زبانتان را ببرید! او می تواند هرچه که می خواهد در مورد مادرش بگوید . تعریف یا بد و بیراه ! به شما مربوط نیست! سعی کنید نظراتتان را برای دوستان یا کسان دیگری که با آنها نیز ارتباط عاطفی و روانی دارید نگه دارید . اعتماد داشته باشید که کار غلطی نمی کنید!
با نزدیکترین دوست همسرتان خودمانی نشوید!
مهم نیست که وی چقدر دوست خوبی است و یا فرد قابل اعتمادی. حریم خود را حفظ کنید.گاهی بعضی از شوخی ها در حریم های خانوادگی چیز جالبی نیست اما همان شوخی در حریم دوستی کاملا هم چیز جالبی است! بگذارید همه چیز حد و مرز خود را داشته باشد.
هرگز در مورد روابط جنسی که در گذشته و قبل از ازدواج داشتید حرف نزنید!
خب , من فکر می کنم که این رسم دخترها هست که بر خلاف پسرها که عادت دارند یک کار را صد جا تعریف کنند , آنها صد کار را یک جا هم تعریف نمی کنند! اما به هر حال این را هم باید گفت.هرگز در مورد این مسائل سخنرانی نکنید.اگرچه که در حد اطلاع وی باید از گذشته شما با خبر باشد اما این ماکزیمم حد اطلاع وی باید باشد! نه بیشتر ! اگر شما مشروب خور حرفه ای بودید یا ۱۰ تا پسر را تا لب برکه تشنه می بردید و بر میگردانید و یا هر کسی که بوده اید به یاد داشته باشید که : ” اصلاٌ مهم نیست که بودید! ” من برای همسرم کاملا شرح خواهم داد که برایم اهمیتی ندارد که چه کرده و که بوده. از این لحظه که متعهد می شود به محض اینکه بفهمم وی کوچکترین قدم نامربوطی برداشته بلافاصله از وی جدا خواهم شد , بچه ها را به وی خواهم سپرد , و دیگر من را نخواهد دید! به تجربه بنظر هم میرسد که این کلام کاملا هم موثر بوده است! اما گذشته از شوخی شما باید از خود بپرسید که رابطه جدی و زناشویی با صداقت شما , در این زمینه چه سودی خواهد برد؟ آیا اعترافات صادقانه شما نفعی هم خواهد داشت یا اینکه فقط فکر میکنید همسر شما از صداقت شما به نیت پاک شما پی میبرد؟ اصلا اینطور نیست! برای همین منظور بهتر است ساکت باشید!
هرگز به وی نگویید که فلان دوست شما زیر سرش بلند شده است!
این بحث زنانه را برای خودتان و دوستانتان نگه دارید. این مسئله را اصلا علنی نکنید. شما همانطور که در مرحله قبل دیدید باید عمل کنید و از هر چنین چیزی باید فرار کنید و نشان دهید که چنین کاری بسیار نا مناسب است. اینکه بخواهید ماجرایی را برای وی تعریف کنید تا به وی بفهمانید شما چقدر شخصیت سالمی دارید و وی باید قدر شما را بداند چیزیست که در مغز شما می گذرد. در مغز یک مرد تنها این نکته است که چه باعث شده که همسر این دوست من اختیارش را از دست بدهد؟ وی چه نداشته که دوست پسر جدیدش دارد؟ آیا من هم آن را دارم؟ نکند دوست همسرم بخواهد همسرم را هم متوجه فقدان آن در من کند؟. حالا بشینید ۳۰ سال توضیح بدید! فایده نخواهد داشت. از طرف دیگر خدا بداد دعواهای شما و موشکهایی که وی بطرف شما پرتاب خواهد کرد برسد!
هرگز و هرگز به وی نگویید که وی به اندازه ای که قبلا در سکس قدرت داشته نیست!
تاپانچه ای بروی شقیقه خود بگذارید و هر وقت خواستید این جمله را بگید ماشه آن را بچکانید! عزیز من , واقعا باید بدانید که اگر حرف جالبی برای زدن ندارید بهتر است اصلا حرف نزنید! با این جمله وی را براحتی ۱۰ سال پیرتر خواهید کرد . مسلما اگر می خواهید وی را بکشید و از وی انتقام بگیرید این راه خوبی است اما اگر صرفا از وی دلخورید ولی وی را دوست دارید زبانتان را گاز بگیرید ! این جمله بمانند این است که وی را در خواب آرام بعد از ظهری خود , با بنزین به آتش بکشید!! وی برای همیشه از شما دلخور خواهد بود.
هرگز چیزی نگویید که احساس کند نسبت به جریانات شغلی وی ناراضی هستید!
” قانون هر غلطی میکنی بکن ! من بهت اطمینان دارم ! ”
این یکی از اشکالاتیست که اکثر زنان میکنند. خارج ازغرغر های آنها در مورد کار همسرشان , وی وقتی از سر کار به خانه بر میگردد بهش بدجور پیله می کنند! می خواهند بدانند که چه شده که همسرشان اینقدر خسته و عصبانی است! مدام سوال می کنند و توضیح می خواهند و سعی می کنند که ماجرا را منطقی ارزیابی کنند و مدام جواب به هر خط شکایت همسر می دهند.سعی می کنند به وی حالی کنند که طرف وی هستند اما وی باید آرام باشد! بسیار ساده در روزهای بعد موقع دعوا اعلام می کنند که تو انتظار داری که مردم بدانند تو چه هستی ولی تو خودت هنوز نمی دانی که چه هستی و چه می خواهی! من اما می دانم که تو فلان و فلان هستی.غر میزنی , فکر می کنی خیلی می فهمی و و و و …. وی از خود دفاع خواهد کرد و خواهد گقت که من فکر می کردم تو به من اطمینان داری! و شما هم می خواهید گندتان را درست کنید و می گویید البته که دارم اما فلان و فلان! بعد از کلمه اما دیگر توضیح شما معنی نخواهد داشت! شما کار را خراب کرده اید! کسی نیست که بشما حالی کند که شما قرار نیست منشی وی باشید بلکه قرار است همسر وی باشید.قرار نیست چون زندگی کاری وی بشما هم ربط دارد در آن دخالت کنید و مسولیتی که با وی است را بررسی کنید!
هرگز به وی نگویید از وی طلاق خواهید گرفت مگر اینکه فلان کار را انجام دهد!
مثل احمقها مدام همسر خود را تهدید به طلاق نکنید . به وی به اشتباه نخورانید که یک پای شما همیشه بیرون در است! ساک شما همیشه بسته است! خانه مادر شما همیشه هست! و بدتر اینکه بدانید دارید بلوف میزنید و یک لحظه بدون وی زنده نمی مانید! دفعه بعد که خواستید فریاد بزنید از جلوی چشم من دور شو ! دیگه نمی خواهم ببینمت! یک لحظه خود را کنترل کنید و کلمه را در دهانتان بخشکانید. اگر این کار را نکردید البته ممکن است جواب بشنوید که وی جایی نمی رود و این دیوونه بازی هاچیست , اما این خاصیت همیشگی مردان نیست. بی جهت زندگی را با دری وری مشوش نکنید.مردی که بداند همیشه احتمالی وجود دارد که به خانه بیاید و شما در آن نباشید هرگز بشما واقعا لطف نمی کند!
هرگز نگویید که شما بیشتر از وی حقوق میگیرید !
چه می خواهید بکنید؟ چطور است اصلا دریل را برداریم و مغزش را سوراخ کنیم؟ ها ؟!
یادتان باشد ۳ اصل مهم در مورد پول و مسائل مالی اینهاست :
پول شما و پول وی ندارد – اما پول شما و وی از هم جدا باشد!
پول ” من ” در کلمات بکار نبرید
نگویید “اگه پول کم داری من دارم! ” ” می خواهد ماشین بخرد یا فرضا خونه . بعد راه می افتید دور میزنید دور ماشین حسابش و فضولی میکنید و آخرش می گویید این مقدار بهش می دید! این غلطه! برید و وقتی میبینین که داره موهاش رو می کشه و فکر میکنه با فنجان چای خودتان ریلکس بشنین کنارش و بگید که ” منم یه مقدار پس انداز دارم – نمی دونم چقدر دقیقا – ولی شماره کارتم رو بهت میدم ببین میتونه اینم کمکی کنه ؟ ” اما کاری نکنین برعکس این هم! یعنی اینقدر بی خیال نشون بدید که نتیجه بدتر داشته باشه! سعی کنید لحظه را دریابید !
به عشقهای جوانی خود اعتراف نکنید!
ساده و روشن ! می دانید چرا ؟
* به امید عشقهای پاک و پایدار *
sghl
هر گز از آباد کردن دست بر ندار زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت. بخشی از وصیت داریوش بزرگ
به امید اعتلای نام زیبای وطن عزیزمان ایران
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
نگاهت و لرزش دستانم و پا بیرون نهادن از جاده تنهایی
آغاز دلواپسی بی علت و دل دل کردن برای لحظه های دیداری آمده و نیامده
و اینها آیا دلیل دوست داشتن تو نیست؟؟؟؟؟؟؟
فرشته دروغ نگفت!
همه روحها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب میکردند که در کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم میخواهد به مدرسه بروم. فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در جنگل است. باورش نمیشد که درخت شده باشد.
سالهای سال بغض گلویش را میفشرد و از فرشته دلگیر بود.
یک روز ضربههای تبر را روی بدنش احساس کرد.. بیهوش شد. چشمانش را که باز کرد پسر بچهای را دید که با گچ روی تن او مینوشت آب.
شریک
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
رد پای خدا
تصویری داشتم خیال میکردم که در ساحل دریا با خدا قدم میزنم، در آسمان تصویری از زندگی خود دیدم.
همه جا ۲ رد پا دیدم که یکی از آن من بود و دیگری جای پای خدا ، وقتی در آخرین تصویر زندگی ام به روی شن های ساحل نگاه کردم دیدم که گاهی فقط یک رد پا میبینم.
دریافتم که این ها در سخت ترین لحظات زندگی ام بوده، از خدا پرسیدم خدایا خود فرمودی که اگه به تو ایمان بیاورم هرگز تنهایم نخواهی گذاشت، چرا در سخت ترین لحظات زندگی ام رد پایی از تو نمیبینم؟ چرا در آن لحظات رهایم کردی؟؟؟
فرمود فرزند عزیزم تورا دوست دارم و هرگز تنهایت نگذاشته ام.
تو فقط یک رد پا میبینی که آن هم رد پای من است که تورا در سختی ها به دوش کشیده ام.
[LOve]
سلام
از صراحت کلام شما بینهایت ممنونم راستش کمی میترسم چون قبلا که در ایران زندگی میکردم یکبار یکی از دفاتر شعرم را گم کردم یا کسی برداشت نمیدانم! متاسفانه چند وقت بعد کسی شعر مرا با اسم مستعار در جوانان چاپ کرده بود که من نتوانستم پیگیری کنم. این تجربه را دارم.
به هر تقدیر از راهنمائی شما سپاسگزارم. باید کمی فکر کنم.
سلام
شعری را که قولش را داده بودم برایتان می فرستم. این شعر را برای یکی از بستگان نزدیکم گفته ام که در عین جوانی در حادثه ای جان خود را از دست داد.
بیان حس غریبی است بین باور و ناباوری. زمانی که انسان از شنیدن مرگ ناگهانی عزیزی شوکه میشود و هنوز این امید را دارد که برمیگردد.
من هنوز اقدامی برای چاپ اشعارم در یک مجموعه نکرده ام و شما هم میدانید که افراد سودجو زیاد هستند میخواستم بدانم آیا چاپ اشعار در این سایت قابل اطمینان هست؟
همینطور که شما میدونید در ایران کپی رایت رعایت نمیشه! و امکان داره کسی شعرهای شمارو به اسم خودش چاپ کنه! نه اطمینانی نیست.
سلام
قبلا هم حضورتون عرض کردم که سروده های خودم هستند.
من سالهاست که اینکارو انجام میدم. البته با سایت دیگری هم کار میکنم. اشعارم قبلا که در ایران بودم، منظورم ایران قبل از انقلابه، در چند مجله منجمله جوانان به چاپ میرسید.
و در خارج از ایران هم فعالیت هایی کرده ام و میکنم از این جهت خیالتان راحت باشد.
پس من سعی میکنم در اسرع وقت اونو براتون پستش کنم. ممنون از توجه و پاسختون.
سلام دوست عزیز
نمیدانم چرا سئوال من در مورد شعری که میخواستم برایتان بفرستم، بی جواب ماند.
خواهش میکنم در صورت تمایل حتما نظرتان را مطرح کنید.
با تشکر؛ ملیحه
جواب مدیر: این شعرها مال خودته؟ یعنی خودن سرودیشون؟؟ البته به خاطر اینکه یکم سرم شلوغه نتونم به زودی در سایت بزارم ولی اگر ارسال کنی حتما ازش استفاده میشه!
(عظمت عشق)
در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی میکردند، شادی، غم، غرور، عشق، ثروت و……
روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب فرو خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده کردند و جزیره را ترک کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت:{آیا میتوانم با تو همسفر شوم؟؟}
ثروت گفت: نه،من مقداری طلا و نقره در قایق دارم و دیگر جایی برای تو ندارم.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:{نه،نمیتوانم تورا با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده است، قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد}
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم
غم با صدای حزن آلود گفت:{آه،عشق من خیلی افسرده ام و تنهایی را ترجیه میدهم نمیتوانم کمکت کنم}
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود.
که ناگهان صدایی سالخورده گفت:{بیا عشق من تورا خواهم برد}
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیر مرد به راه خودش ادامه داد و رفت. عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود به گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید{ آن پیر مرد که بود؟؟}
علم پاسخ داد:((زمان))
عشق با تعجب گفت زمان؟!! اما چرا او به من کمک کرد؟؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: ((آری زمان . زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است))
وصیت عشق ناکام
وقتی که مردم تابوتم را بر کوهسارها رها کنید
هر جا ارام گرفت انجا قبر من است .
پارچه سیاه بر تابوتم بکشید تا همه بدانند
زندگی سیاهی داشتم.
دستانم را از تابوت بیرون بیاورید تا همه بدانند
که هر چه در این دنیا خواستم به ان نرسیدم.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند
چشم به راه دلدارم بوده ام .
به دوستانم بگویید گل برایم نیاورند چون گلی
که بر روی قبرم می روید هیچ وقت پژمرده نخواهد شد.
یک تکه یخ بر روی قبرم بگذارید تا بر اثر افتاب
ذوب شود و به جای دلدارم اشک بریزد.
وتو ای اشنای سنگ دل از خانه بیرون ای
و بگو منزل نو مبارک
[gerie]
شعر زیبائی بود اما بسیار غم انگیز…!
احساس میکنم که تصاویر موجود در این ابیات روح مرا در یخ زدگی و تاریکی مطلق فرو برد.
امیدوارم از شادی های زندگی هم یاد کنید چرا که آنها هم شاید جزء کوچکی از زندگی ما باشند هر چند گاهی کوچک اند و اندک….
موفق باشید دوست عزیز.
• من پذیرفتم شکست خویش را
• پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد اشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم
در فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتنم شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سردرا
[khab]
سلام آقا میثم
ممنون که اشعار مرا در سایت خودتان منعکس کردید. عکس هم بسیار مناسب انتخاب شده بود.
سایت شما حاوی مطالب گوناگون و سرگرم کننده است .
امیدوارم هر روز موفق تر از روز پیش به کار و تلاش پربارتان ادامه دهید و با تجربه ای که در این زمینه دارید، مطمئن هستم که پیشرفت چشمگیری هم خواهید داشت.
در آیتدهُ نزدیک همکاری بیشتری با شما خواهم داشت.
با سپاس فراوان ملیحه
خوشبختانه از شعر هاتون استقبال خوبی شد! حتی دیدم که در فیس بوک هم به مطلب شما لینک دادن! سایت لاوترین یه سایت مصرفیه یعنی دوستان بیشتر از عکس هاش و یا مطالبش استفاده میکنن و چو دوست ندارن منبع رو ذکر کنن و برای اینکه از دید ما مخفی بمونه از دادن نظر امتناع میکنن! ولی خیالتون راحت باشه که شعراتون به طور وسیع پخش خواهد شد!
تنش…
بی امان می گذرد روز و شبم در تنشی!
نبض ـ این ثانیـه ها هیـچ ندارد تپشــی!
راه طولانی و پا خسـته و فرصـت اندک،
خواندن ـ قصّه تکـرار ندارد کششــی!
آتشکدهُ عشق…
از عشق فقط نشانه ای مانده و بس.
یک زمزمه از ترانه ای مانده و بــس.
آتشـــکده ای بـود فــروزان در دل!
کامروز از آن شـراره ای مانده و بس.
غایب…
بی رنگ به رنگ ـ باور ـ من بودی،
انگار که پاره ای از این تن بـودی،
با اینکه همیشه غایبی در بر ـ من
انگار تمـام ـ عمـر با من بــودی!
ملیحه….
نیایش عاشقانه
خداوندا
حال که با تو راز میگویم، به من رخ بنمای که از همه جهان و جهانیان
به سوی تو گریخته ام و درپیشگاهت ایستاده ام، و به پاداشی که
نزد تو است امیدوارم، و تنها تو دانی که در دل چه دارم، و از
نیاز من آگاهی. الهی نالان و گریان و بی برگ و بار به درگاهت
چشم امید دوخته ام، بار الها چه سودی که از درگاهت ناکام برگردم
و به تو بس امیدارم که مرا کامروا و بر خوردار از مهرت باز
گردانی، عمرم را در بی خبری از تو سپری کردم،و جوانی ام را با دوری
از تو فرسوده ام، و حال در این غروب غم انگیز با همه بار گناهانم باز به سوی تو پناه
آورده ام و از تو می خواهم این قدرت را در دلم برانی تا پس از تو مطیع وفرمانبردار او باشم
تاک…
چشم ـ تو ز ماه جـلوه را دُزدیده،
شب از نگهت ستاره ها را چیده،
عشق ـ تو که با جوانه آعازم کرد،
تاکی ست به دیوار ـ دلم پیچیده.
ملیحه ـ رفیقی اسکویی
ف
@maliheh, پیام مدیر: اگر بتونید حداقل ۱۰ تا دو بیتی از شعرهای خودتون رو برای ما بفرستید ما همه رو در یک پست با عنوان شعر های ملیحه رفیق اسکویی در قسمت شعرهای عاشقانه میزارم!
لحظه ها…
با عشق به نبـض ـ زندگــی گوش کنیم.
طعـم ـ گـس ـ غـصه را فراموش کنیـــم.
سیمای ـ قشنگ ـ لحظه ها را حیف است
با سنگ ـ نفاق ـ خویش، مخدوش کنیم.
ملیحه ـ رفیقی اُسکویی
پیام مدیر: بسیار زیبا بود!
به زودی شعر شما به اسم خودتون در یکی از مطالب سایت قرار خواهد گرفت!
هفت آسمان…
دیریست که نشانی زآن بی نشان ندارم.
کاری بــه کارـ یـــارـ نامهـــربان نــدارم .
منها شدم ز امیــد, تنها شدم ز شادی,
حتی ستاره ای در هفت آسمان ندارم.
ملیحه ـ رفیقی اُسکویی
[gerie] پسر به دختر گفت اگر یک روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میایم تا قلبم را با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز آن اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدانی که من هیچوقت نمیگذاشتم تو قلبترا به من بدهی و به خاطر من خودت را فدا کنی..ولی این بود آن حرفهات..حتی برای دیدنم هم نیامدی…شاید من دیگر هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتان با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه را برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه را میخوانی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدانستم اگر بیایم هرگز نمیگذاری که قلبم را بهت بدهم..پس نیامدم تا بتوانم این کار را انجام بدهم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشد.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..او این کار را کرده بود..او قلبش را به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفهای را باور نکردم…
می خوام براتون قصه بگم.قصه عشق یک فرشته.فرشته ما میون آدم ها بود ولی آدم ها نمی تونستند ببیننش مگر اینکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولی روزی عاشق نگاهی شد. عاشق اشک و گریه کردنی شد.ولی عاشق نگاه یه آدم.کم کم خودشو به عشقش نشون داد.ولی عشقش نمی دونست که اون یه فرشته است.چون ظاهرش
مثل آدم ها بود و همیشه یه نوع لباس می پوشید. کم کم عشقش هم به اون علاقه مند شدولی این واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزدیکی میاره و فرشته ما نمی تونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه. بالاخره فرشته قصه ما با کسی آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولی الان تبدیل به آدم شده.حالا فرشته قصه ما می تونه تبدیل به آدم بشه ولی باید با جاودانگی خداحافظی کنه.حالا فرشته ما بین دو راهی عشق و جاودانگی قرار گرفته و باید یک راه را انتخاب کنه.بالاخره تصمیمشو می گیره و عشق را انتخاب می کنه و با جاودانگی تا ابد خداحافظی می کنه.حالا اون تبدیل به آدم شده.حالا به آرزوش رسیده.حالا می تونه عشقش رو در آغوش بگیره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح کنه….امروز صبح اولین شبی است که اون با عشقش سحر کرده.ولی امروز بدترین روز برای اون هستش چون عشقش در اثر یک تصادف میمیره.حالا فرشته سابق قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر می شه و ازش می پرسه:ارزشش رو داشت؟
فرشته قصه ما می گه: <یک بار بوسیدن او به تمام عمرم می ارزد
@nafas, ممنونم از شما نفس جان! این داستان به اسم شما در سایت ارائه خواهد شد!
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند…
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد…
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند…
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود…
قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود…
[gerie]