لینـــکدونی لاوترین از سراسر وب
مطلب ویژه سایت لاوترین
  • بعد از حذف نام خلیج فارس از نقشه گوگل تصمیم گرفتیم لوگوی طراحی شده به این منظور را در این بخش قرار دهیم تا دوستانی که میخواهن بتوانند از این لوگو استفاده کنند!

    این لوگو از طراحی های مدیریت لاوترین میباشد و مخصوص دارندگان سایت و وبلاگ ها میباشد!

    برای دریافت کد لوگو از قسمت ارشیو سایت بخش لوگو های ملی را انتخاب نمایید!

موضوعات
Category

  • اس ام اس
  • بیوگرافی
  • داستان
  • شعر
  • شعرهای فرخی یزدی
  • فال
  • قالب و لوگو
  • مطالب
  • گالری عکس
  • تبادل لینک
    Links
    ارشيو
    archive
    برترين مطالب
    Best Posts
    مطالب تصادفي
    Random Posts
    آخرین مطالب ارسالی
    Last Posts
    آخرين نظرات
    Last Comments
     ساحل گفته راستش من موا فقم با پسر ...
     الی گفته عشقی که بعدازازدواج به ...
     الی گفته ازشخصیتت متنفرم قیافه ا ...
     صنم گفته ببخشید من چطور میتونم د ...
     nazin گفته سلام خیلی جالب بود مرسی ...
     اشرف گفته سلام سه ساله بایه پسری ...
     بهار گفته سلام کمکی جون ازت ممنون ...
     وروجك گفته خوب بود ............... ...
     کمکی گفته متوجه نمیشم چی شد؟ چه ک ...
    آمار سایت
    Author
        افراد آنلاین در حال حاضر : 8
        بازدید کننده امروز سایت : 6959
        بازدید کننده دیروز سایت : 8771
        بازدید کنندگان این ماه : 77749
        تعداد مطالب سایت لاوترین : 975
        تعداد نظرات بازدید کنندگان : 3274
        خروجی فید امروز : 29
        ورودی از سایت گوگل در امروز : 500
        بازدید کل از زمان بارگذاری شمارنده : 1302774
        ارسال روزانه مطالب در لاوترین : 0.86
        میانگین نظرات روزانه : 2.89
        تبادل لينک با 15 سایت
    داستان نهایت بخشندگی - تاریخ ارسال : مهر ۹م, ۱۳۸۹- بازدید نوشته : 191
        نویسنده :     یک نظر

    داستان جالب نهایت بخشندگی

    www.LOvetarin.com

    www.LOvetarin.com

    ..

    روزی روزگاری درختی بود ….

    و پسر کوچولویی را دوست می داشت .

    پسرک هر روز می آمد

    برگ هایش را جمع می کرد

    از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .

    از تنه اش بالا می رفت

    از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد

    و سیب می خورد

    با هم قایم باشک بازی می کردند .

    پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .

    او درخت را خیلی دوست می داشت

    خیلی زیاد

    و در خت خوشحال بود

    اما زمان می گذشت

    پسرک بزرگ می شد

    و درخت اغلب تنها بود

    تا یک روز پسرک نزد درخت آمد

    درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،

    سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »

    ..

    برای خواندن داستان برو به ادامه مطلب

    www.LOvetarin.com

    پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .

    می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .

    من به پول احتیاج دارم

    می توانی کمی پول به من بدهی ؟

    درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »

    من تنها برگ و سیب دارم .

    سیبهایم را به شهر ببر بفروش

    آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .

    پسرک از درخت بالا رفت

    سیب ها را چید و برداشت و رفت .

    درخت خوشحال شد .

    اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …

    و درخت غمگین بود

    تا یک روز پسرک برگشت

    درخت از شادی تکان خورد

    و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »

    پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،

    زن و بچه می خواهم

    و به خانه احتیاج دارم

    می توانی به من خانه بدهی ؟

    درخت گفت : « من خانه ای ندارم

    خانه من جنگل است .

    ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری

    و برای خود خانه ای بسازی

    و خوشحال باشی . »

    آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد

    و درخت خوشحال بود

    اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت

    و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد

    با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :

    « بیا پسر ، بیا و بازی کن »

    پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .

    قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟

    درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز

    آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی

    و خوشحال باشی .

    پسر تنه درخت را قطع کرد

    قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .

    و درخت خوشحال بود

    پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین

    درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم

    اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو

    پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام

    و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟

    درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند

    و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …

    ..

    اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم

    www.LOvetarin.com

    این مطلب را به اشتراک بگذارید:
    balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

    مطالب مرتبط با موضوع این پست..!