لینـــکدونی لاوترین از سراسر وب
مطلب ویژه سایت لاوترین
  • بعد از حذف نام خلیج فارس از نقشه گوگل تصمیم گرفتیم لوگوی طراحی شده به این منظور را در این بخش قرار دهیم تا دوستانی که میخواهن بتوانند از این لوگو استفاده کنند!

    این لوگو از طراحی های مدیریت لاوترین میباشد و مخصوص دارندگان سایت و وبلاگ ها میباشد!

    برای دریافت کد لوگو از قسمت ارشیو سایت بخش لوگو های ملی را انتخاب نمایید!

موضوعات
Category

  • اس ام اس
  • بیوگرافی
  • داستان
  • شعر
  • شعرهای فرخی یزدی
  • فال
  • قالب و لوگو
  • مطالب
  • گالری عکس
  • تبادل لینک
    Links
    ارشيو
    archive
    برترين مطالب
    Best Posts
    مطالب تصادفي
    Random Posts
    آخرین مطالب ارسالی
    Last Posts
    آخرين نظرات
    Last Comments
     ساحل گفته راستش من موا فقم با پسر ...
     الی گفته عشقی که بعدازازدواج به ...
     الی گفته ازشخصیتت متنفرم قیافه ا ...
     صنم گفته ببخشید من چطور میتونم د ...
     nazin گفته سلام خیلی جالب بود مرسی ...
     اشرف گفته سلام سه ساله بایه پسری ...
     بهار گفته سلام کمکی جون ازت ممنون ...
     وروجك گفته خوب بود ............... ...
     کمکی گفته متوجه نمیشم چی شد؟ چه ک ...
    آمار سایت
    Author
        افراد آنلاین در حال حاضر : 12
        بازدید کننده امروز سایت : 7093
        بازدید کننده دیروز سایت : 8771
        بازدید کنندگان این ماه : 77818
        تعداد مطالب سایت لاوترین : 975
        تعداد نظرات بازدید کنندگان : 3274
        خروجی فید امروز : 29
        ورودی از سایت گوگل در امروز : 520
        بازدید کل از زمان بارگذاری شمارنده : 1302843
        ارسال روزانه مطالب در لاوترین : 0.86
        میانگین نظرات روزانه : 2.89
        تبادل لينک با 15 سایت
    داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق” - تاریخ ارسال : فروردین ۱۹م, ۱۳۹۰- بازدید نوشته : 1460
        نویسنده :     ۱۹ نظر

    داستان کوتاه عاشقانه

    www.LOvetarin.com

    داستان عاشقانه

    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

    سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

    وضوح حس می کردیم…

    می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

    ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

    زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

    تا اینکه یه روز

    علی نشست رو به رومو

    گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

    دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

    تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

    راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

    ..

    برای خواندن داستان برو به ادامه مطلب

    www.LOvetarin.org & www.LOvetarin.com

    گفتم:تو چی؟گفت:من؟

    گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

    برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

    گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

    با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

    هنوزم منو دوس داره…

    گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

    گفت:موافقم…فردا می ریم…

    و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

    بود چی؟…سر

    خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

    فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

    طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

    گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

    یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

    هردومون دید…با

    این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

    که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

    بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

    می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

    علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

    که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

    ناراحتی بود…یا از

    خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

    شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

    گفتم:علی…تو

    چته؟چرا این جوری می کنی…؟

    اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

    نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

    دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

    دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

    گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

    نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

    اتاقو انتخاب کردم…

    من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

    طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

    خودت…منم واسه خودم…

    دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

    کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

    دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

    جیب مانتوام بود…

    درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

    رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

    توی نامه نوشت بودم:

    علی جان…سلام…

    امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

    ازت جدا می شم…

    می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

    شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

    برام بی اهمیت بود که حاضر

    بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

    اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

    توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

     

    ..

    لاوترین.کام

    این مطلب را به اشتراک بگذارید:
    balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

    مطالب مرتبط با موضوع این پست..!



    1. محمود می‌گه:

      سلام داستان خوبی بود معلومه پسره عاشقش نبوده

    2. محمد می‌گه:

      دوستان خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خوتهان تو باشد

    3. محمد می‌گه:

      اسمم محمده.سال ۸۳ بود تابستون ۸۳ تازه از شهزستان اثاث کشی کرده بودیمومن تا حالا حتی دوس دختر نداشتم چه برسه به عشق .یه داداش دارم خیلی از من خشکلترو خوشتیپ تره ..داداشم عاشق یکی از دخترای فامیلمون شده بود واسه همین مارو ۱۰۰۰ کیلومتر کشونده بود تا بیارمون توی شهری که عشقش زندگی میکرد. همون تابستون که ما تازه اومده بودیم عروسیه یکی از فامیلامون بود توی اون عروسی دختری رو که داداشم عاشقش بود نامرد از یه پسر دیگه خوشش اومد وقتی که به گوش داداشم رسید که دختره دیگه تورو نمیخواد داداشم گفت باید بریم خواستگاری تا معلوم شه راسته یا دروغ….شبش ما رفتم خواستگاری که دیدیم باباش کاملا مخالفه که یهو دختره اومد و گفت به قرآن دروغ میگه بقرآن دروغ میگه.پاییز رسیدو با اون غمش داشت داداشمو داغون میکرد.یه روزی من زمستون همون سال واسه کارای معافیم رفتم شهر قبلیمون که وقتی برگشتم یه روز داداشم گفت محمد دختر همسایه زنگ زد خونمون گفت میخوام باهات دوس بشم منم خندیدم گفتم که بابا اون که بچس!!!!خلاصه یه چند مدتی با هم بودن البته تلفنی چون دختره خیلی میترید بیاد بیرون.مادرم دید روزگار داداشم داغونه گفت واسش آستین بالا بزنیمو رفتن واسش یه دختر خوب تو فامیل پیدا کردن داداشم دیگه تنها نبودو واقعا دختره نجاتش داد.اما نزدیکای عید بود که دیدم دختر همسایه یهو سرشو میاره بیرون زودی میره تو به خودم گتم این چشه دیوونس.گذشتو عید ۸۴ رسیدو یه روز تو کوچه بودم که دیدم دختره جلو در ایستاده و داره میخنده به خودم نگاه کردمو فکر کردم جاییم مشکل داره که دیدم نه بعد لبخند ملیحی زد که فهمیدم آره.سریع بهش اشاره کردم که زنگ بزنه اونم زودی پرید تو و چند لحظه بعد گوشی زنگ خوردو ما ۱ ساعت حرف زدیم اون میگفت خیلی تو فکرم بودو منم نا گفته نمونه که ازش خوشم میومد.گذشتو گذشتو گذشت تا اینکه من کم کم عاشقش شدم طوری که همش از ترس اینکه ما شاید از اون شهر بریمو من دیگه نتونم باهاش باشم میزدم زیر گریه .اونم چند باری پشت تلفن گریه کرد اما گریش بیشتر شبیه اشک تمساح بود!!!!! کم کم حس میکردم داره سرد میشه یه روز شهریور ۸۴ بود ۱۱ شهریور که وقتی زنگ زدم بهش گفت محمد ما فردا داریم میریم مشهد حرم امام رضا میدونی چیه؟گفتم چیه؟گفت میخوامبهامامرضا قول بدم که دیگه با هیچ پسر نامحرمی صحبت نکنم.منم نامردی نکردمو زدم زیر گریه بقرآن هیچ وقت اون لحظه از یادم نمیره بالاخره مجابم کردو دیگه از اون روز به بعد که اونا فرداش رفتن من بهش زنگ نزدم تو اون یه هفته که مشهد بودن من شبو روز قایمکی گریه میکردم خدا خودش شاهد تک تک اشکام هست .وقتی برگشتن من فقط از پشت پنجره یواشکی زاغشو میزدم اما اون وقتی منو میدید روشو اونور میکرد یا راهشو کج میکرد انگار که من باهاش پدر کشتگی داشتم.یه عصری بود تقریبا اولای زمستون ۸۴ که من تو ک.چه بودم که رفیقمو دیدم که گفت محمد فلانی رو میشناسی ؟گفتم آره چطور؟گفت من چند وقت پیش وقتی که از مدرسه میومد بهش گفتم خانوم باهام دوست میشی؟!!!!!! گفت باید فکر کنم!!!!! فرداش دوباره رفتم سر راهشو ازش پرسیدم خانوم جوابت چیه گفت منفی بعدش گفتم خوب خدا حافظ وقتی داشت میرفت بگشت گفت مثبت بخدا عین همین جمله.من داشتم آتیش میگرفتم زود به یه بهانه ای از دوستم خدا حافظی کردمو رفتم تو یه کوچه ای هوا دیگه تاریک بود واسه منی که تا اون روز فکر میکردم اون شاید هنوزم دوسم داره و دختر پاکیه این حرفا غیر قابل باور بود به دل شکسته زینب دل شکسته طوری گریه میکردمو خودمو میخوردم که از اون روز به بعد قلبم شروع به تیر کشیدن کرد یادمه رسیدم به یه خونه که دیواراش آجر ۳ سانتی بود اینقدر مشت کوبیدم تو اون دیوار حالیم که نبود بخدا اومدم خونه بقرآن شاید دقیق ندونم اما به مرگ مادرم تا ۶ ماه هر شب گریه میکردم شبا زیر پتو روزا هز جا که تنها میشدم و آهنگ معینو مهستی داریوش ابی همه رو گوش میدادم خصوصا این ترانه ها:هنوزم یاز تنهایم به دیدار تو می آیم باز می آیم اگر که فرصتی باشد مجال صحبتی باشد حرف خواهم زد//// فکر میکنم تو مهربون هنوز دلت پیش منه ببین یه عاشق چجوری هی خودشو گول میزنه فکر میکنم من بمیرم عمر تو هم تموم میشه ببین یه عاشق چجوری اسیر قلب پاکشه./// سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگینو خستم یادت نمیاد اون همه قولو قرارایی که باتو بستم… داغون بودم بخدا داغون بودم کسی نفهمید چی کشیدم چی هم گذشت کسی نفهمید چرا منی که دانش آموز زرنگی بودم ۳ سال پشت کنکور موندم.روزا که بعضی موقع تو خال خودم بودم یهو صداش تو گوچه میومد انگار که خنجرو تا ته فرو میکردن تو قلبمیاد ترانه سیروان خسروی افتادم که میگه اسممو صدا نکن که صدات برام یه جور عذابه گذشتو من با تموم دلشکستگیام با همه دربدریام با همه خاطرات تلخ واسه اینکه دیگه نبینمشو صداشو نشنوم دانشاه آزاد یه رشته رو انتخاب کردمو رفتم تو یه شهری که صدها کیلومتر ازش دور بود قبول شدمو رفتم رفتمو با گریه رفتم طوری بود که من ۴ ماه ۴ ماه میومدم خونمون.سال اول دانشگاه گذشتو رسید سال دوم. ترم سه دانشگاه بودم که یه شب خواب عجیبی دیدم به ناموس زهرا این خوابو دیدم که داداشم که دیگه حالا ازدواج کرده بود رفته بودن خونمون که داداشم با دختری که عشق من بود داشت … میکرد که من از خواب پریدمو باز شروع کردم به گریه فرداشم تب خال زده بودم.صبح فرداش نمی دونم چی شد زنگ زدم خونمون حالو احوالپرسیو این حرفا که مامانم گفت محمد داداشت اینا اومدن اینجا جات خیلی سبزه پسرم. وای وای وای یهو تموم بدنم مور مور شد به دو دست بریده عباس خدا حافظی کردمو همش تو این فکر بودم که بابا همش خواب بوده کم خودتو بخور کم خودتو ناراحت کن.گذشتو یه هفته بعدشم مامانم که بیقرارم شده بودم به داداشم گفت که برم یه سری به محمد بزنیم یه هفته بعد اومدن یه روز عصری با داداشم تو خیابون راه میرفتیم که داداشم گفت محمد یه هفته پیش که خونه مامان اینا بودیمیه روز عصری مهمون اومد خونمون واسه شام . دختره بود تو کوچمون گفتم خوب!!!!! گفت وقتی داشتم میرفتم تو یواشکی صدام زد شناختمش گفت یه لحظه بیا من بهش گفتم بیا ته کوچه ده دقیقه بعد رفتم ته کوچه اونم اومد .وای وای داداشم که داشت تعریف میکرد ته دلم داشت خالی میشد احساس ضعف قلبم داشت تیر میکشد که یهو داداشم گفت محمد دختره داشت حرف میزد که من یهو بوسش کردم دستاشو گرفتم لباشو بوسیدم که دختره کپ کرد ترسید خشکش زد بهم گفت برو .داداشم داش اینارو با کلی خنده تعریف میکرد اما منه بد بخت داشتم از داخل خون گریه میکردم قبم تیر میکشید اما منم یهویی یه پوز خندی زدمو واسه اینکه نفهمه که عاشقش بودم گفتم نه بابا چه کاری کردی تو!!!!!!!اگه دختره با غریبه این کارو کرده بود زیاد واسم درد نداشت اما با داداش آدم .آخه کدوم نامردی این کارو میکنه.گذشتو من اومدم خونمون یه روز زنگ زدم به دختره با گریه فقط بهش میگفتم نامرد این چه کاری بود با من کردی.دختره یکم گریه کرو گفت بخدا فقط میخواستم بهش ازدواجشو تبریک بگمو از این حرفا .دوس دارم حال داداشتو بگیرم ازش متنفرم.من هرگز حرفاشو باور نکردم.گذشتو شد عید ۸۸ شد داداشم اینا هم اومده بودن خونمون یه روز من ته کوچه پیش دوستم بودم که داداشم اینا از ماشین پیاده شدن داشتم میومدم سمتماشین که یهو چشمم به طبقه بالا خونه دختر همسایمون افتاد اون منو نمیدید چرا؟؟؟؟ چون تموم حواسش به داداشم بود منی که آرزو داشتم یه بار موهاشو ببینم هیچوقت واسه من موهاشو باز نکرد اما اون لحظه از پنجره طبقه دوم که خونه عموش بود سرشو بیرون آوردو یکم دستشو به سمت داداشم تکون داد نا نظر داداشمو جلب کنه که یهو چشمش به منی افتاد که روبروش بودم یهو به شکل بهت زده ها دستشو گذاشت جلوی دهنشو رفت تو و باز من موندمو غمو غصه و عشق اون دختر که هنوزم بعد از ۷ سال دوسش دارم …..

    4. محمد می‌گه:

      سلام داستان قشنگ بود .می خوام داستان خودمو واستون تعزیف کنم .

    5. blood می‌گه:

      باید این پسر را رو سنگ سار کرد

    6. tina می‌گه:

      geryam gereft…kash hame ashegh bashan..manam yekio dus daram..hamishe asheghesham..dooset daram farshad..

    7. المیرا می‌گه:

      به قول هستی جون حالا قضاوت کنید ببینید خیانت های دخترا بیشتره یا پسرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه فقط یه پسر با احساس توی دنیا باشه اونم عشق خودمه . علی جان

    8. فاطی می‌گه:

      داستانتون خیلی قشنگ بود ولی اگه قصه زندگی منو بدونید خون گریه میکنید به جا اشک

    9. بما می‌گه:

      بسیار نا مرد بوده کجا است این دختر بیچاره من حاضر هستم همرایش عروسی کنم

    10. هستی می‌گه:

      بیا اون وقت میگید دخترا به پسرا خیانت میکنن . (shekast) دلم میخواد اون آقای عیلی آقا رو با همین دستام خفه کنم. (asabani)
      (Tasgviiiiiiiiiigh) (BOOooOOOOooS) مرسی باز هم از این داستان ها بذاریها.میذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (labkhand)

    11. نسرین می‌گه:

      واااااااااااااااااااااووووووو عالی بود
      چه مرد نامردی..!!!!

    12. mahsa می‌گه:

      سلام عزیزم داستانت عالی بود ولی ببخشید اگه میشه بگو اخرش طلاق گرفتید یا نه؟

    13. mahsa می‌گه:

      slm azizam man vaghean az dastanet khosham omad dos daram bedonam akharesh chi shod talagh gereftid ?

    14. mahsa می‌گه:

      slm bebin azizam man vaghean migam dastanet kotah vali ziba bod man kheyli khosham omadesh vaghean.vali dos daram bedonam vaghean az ham talagh gereftid?khahesh mikonam bgo raftam to kaf baba

    15. شکیبا می‌گه:

      خیلی قشنگ بووووووووووووووووووود.
      بعد از یه مدت بالاخره یه داستان کوتاه زیبا خوندم
      ممنون لاوترین

    16. nilopar می‌گه:

      سلام….. .دلم گرفت…. . پسره چه بی احساس بوده. من یه پسری رو می شناسم که تو دنیا مثل اون پیدا نمیشه و من عاشقشم…

      • علی می‌گه:

        روز اول که دیدمش دنیا رو سرم خراب شد خواستم بهش نگم که عاشقشم ولی نتونستمو بالاخره بهش گفتم بعد یکی دو ماه قکر کردن بهم جواب رد داد ولی بعدش فهمیدم که اونم منو خیلی دوست داشت ولی…