لینـــکدونی لاوترین از سراسر وب
مطلب ویژه سایت لاوترین
  • بعد از حذف نام خلیج فارس از نقشه گوگل تصمیم گرفتیم لوگوی طراحی شده به این منظور را در این بخش قرار دهیم تا دوستانی که میخواهن بتوانند از این لوگو استفاده کنند!

    این لوگو از طراحی های مدیریت لاوترین میباشد و مخصوص دارندگان سایت و وبلاگ ها میباشد!

    برای دریافت کد لوگو از قسمت ارشیو سایت بخش لوگو های ملی را انتخاب نمایید!

موضوعات
Category

  • اس ام اس
  • بیوگرافی
  • داستان
  • شعر
  • شعرهای فرخی یزدی
  • فال
  • قالب و لوگو
  • مطالب
  • گالری عکس
  • تبادل لینک
    Links
    ارشيو
    archive
    برترين مطالب
    Best Posts
    مطالب تصادفي
    Random Posts
    آخرین مطالب ارسالی
    Last Posts
    آخرين نظرات
    Last Comments
     ساحل گفته راستش من موا فقم با پسر ...
     الی گفته عشقی که بعدازازدواج به ...
     الی گفته ازشخصیتت متنفرم قیافه ا ...
     صنم گفته ببخشید من چطور میتونم د ...
     nazin گفته سلام خیلی جالب بود مرسی ...
     اشرف گفته سلام سه ساله بایه پسری ...
     بهار گفته سلام کمکی جون ازت ممنون ...
     وروجك گفته خوب بود ............... ...
     کمکی گفته متوجه نمیشم چی شد؟ چه ک ...
    آمار سایت
    Author
        افراد آنلاین در حال حاضر : 10
        بازدید کننده امروز سایت : 7197
        بازدید کننده دیروز سایت : 8771
        بازدید کنندگان این ماه : 77882
        تعداد مطالب سایت لاوترین : 975
        تعداد نظرات بازدید کنندگان : 3274
        خروجی فید امروز : 29
        ورودی از سایت گوگل در امروز : 538
        بازدید کل از زمان بارگذاری شمارنده : 1302907
        ارسال روزانه مطالب در لاوترین : 0.86
        میانگین نظرات روزانه : 2.89
        تبادل لينک با 15 سایت
    داستان پدر و مادر - تاریخ ارسال : دی ۲۵م, ۱۳۹۰- بازدید نوشته : 130
        نویسنده :     بدون نظر

    مهر پدر و مادر

    www.LOvetarin.org لاوترین

    www.LOvetarin.org

    مادری گوش فرزندش را گرفته کشان کشان با خود می برد .

    مردی را دید که از روبرو می آمد به آن مرد گفت کودکم را دعوا کنید او حرف مرا گوش نمی دهد پسرک مات و مبهوت به سیمای مردانه و استوار مرد می نگریست اشکهایش زیر چشمانش حلقه زده بود لباسی کهنه بر تن داشت و کفش در پایش نبود ، انگشتان پاهایش در زیر لایه ایی از خاک پنهان بود .

    مرد نشست و دست پسر را گرفت به چشمان کودک خیره شد و سرش را کنار گوش کودک آورد و چیزی گفت . کودک هم چیزی آهسته به او گفت و مرد خندید و با سر چیزی اشاره کرد تبسمی دلنشین بر لب کودک نشست ، مادر به مرد گفت شما به جای دعوا کردن او ، می خندانیدش ، نمی دانید چه آتشپاره ایی است . زندگیم را سیاه کرده از صبح تا شب دنبالش هستم و از روی دیوار، پشت بام همسایه و بازار پیدایش می کنم . مرد به چشمان کودک نگاه می کرد و کودک لبانش به خنده باز شده بود .

    کم کم مادر داشت از عصبانیتش فوران می کرد که دید اشک برگونه مردانه مرد می لغزد مات و مبهوت شد مرد دستش را بالا آورد ناگاه چند افسر نظامی جلو آمدند به آنها گفت نیازهایشان را برطرف سازید . و بدون آن که سرش را برگرداند ، رفت ….
    زن از کودکش پرسید آن مرد در گوشت چه گفت ؟
    کودک پاسخ داد : از من پرسید چه کسانی را دوست می داری ؟ و من هم گفتم پدر و مادرم …
    آن زن همسری بیمار و دختر کوچکی نیز داشت .
    زندگی آنان با همان یک لبخند و اشک مردی که در راه دیده بود دگرگون شد . و درهای روزی به رویشان گشوده گشت . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : خوی مهربان ، ریشه در طبیعت گل ها دارد.!

    ..

    www.LOvetarin.org

    لاوترین سایت تخصصی عاشقانه

    این مطلب را به اشتراک بگذارید:
    balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

    مطالب مرتبط با موضوع این پست..!