لینـــکدونی لاوترین از سراسر وب
|
مطلب ویژه سایت لاوترین
|
- رباعیات خیام
- شعر عاشقانه
- شعرهای آتشی
- شعرهای امین پور
- شعرهای انوری
- شعرهای بهبهانی
- شعرهای بهمنی
- شعرهای سنائی
- شعرهای شاملو
- شعرهای شهریار
- شعرهای عبید زاکانی
- شعرهای فروغ
- شعرهای مصدق
- شعرهای منزوی
- شعرهای مولوی
- شعرهای کسرایی
- غزلیات بافقی
- غزلیات حافظ
- غزلیات خاقانی
- غزلیات سعدی
- غزلیات عراقی
- غزلیات عطار
- غزلیات محتشم
- غزلیات کرمانی
- خرداد ۱۳۹۱
- اردیبهشت ۱۳۹۱
- فروردین ۱۳۹۱
- اسفند ۱۳۹۰
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- اردیبهشت ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- پست ثابت: LOvetarin
- چگونه شوهر یا دوست خود را حفظ کنیم؟
- شاهرخ استخری
- تعیین زمان مرگ
- اس ام اس نامردی
- شعرهای کوتاه عاشقانه
- بانک بهترین sMs لاوترین
- علائم خیانت همسران
- تست بسیار جالب
- عکس غمگین
- فال بوسه
- تبادل لینک
- پوستر عاشقانه
- تفاوت ازدواج در ایران و اروپا
- ارسال عکس و یا مطلب برای ما
- جملات فلسفی
- عکس قلب رمانتیک
- ازدواج با یک دختر سرطانی در لحظه های آخر زندگی
- قالب بلاگفا دخترانه
- عکس کودک
- شرکت مزدا برگرفته از اهورامزدا
- کره شمالی
- عکس عاشقانه
- jenifer lopez
- داستان واقعی محمد و عشقش ارسالی برای سایت لاوترین!
- عکس عشقولانه
- داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق”
- عکس عاشقانه
- عکس جدایی
- طالع بینی ازدواج
- عاقبت کار کردن زنان در کنار مردان
- اس ام اس زناشویی
- عکس عروس
- عکس غمگین
- زنی که ۲۳ بار ازدواج کرده در جستجوی 24مین عشق خود
- فرشته
- گریه کردن یک دختر بچه افغانی هنگان ازدواج اجباری
- کاریکاتور مبارزه با بد حجابی
- عکس موبایل جدید
- جلوگیری از خودکشی
طنز: کامپیوتر مرد است یا زن؟
رابطه افسردگی و شرم
تست سلامت روحی
زندگی همچو پیچک
ظروف عاشقانه
جدایی نادر از سیمین برنده جایزه اسکارشد
عکس گل
Celine Dion
عکس قلب
توصیه طلایی و جالب برای متولدین هرماه
اس ام اس جدید : بهمن
پولدارترین زن آسیا
sms جدایی
فروغ فرخزاد
داستان کوتاه عالی جناب
۱۰ راز جاذبه که خانم ها می دانند ولی آقایون نه!
اس ام اس تنهایی
عکس های قلب عاشقانه
چه میزان عشق برای ازدواج کافی است
مردان نسبت به زنان حساس ترند
- داستان های جالب
- توصیه طلایی و جالب برای متولدین هرماه
- نکاتی درباره: چه رنگی به شما میآید؟
- روش هایی برای نه گفتن به همسرتان
- عکس شعبان بیمخ مقابل منزل دکترمصدق
- لذت بردن از زندگی مشترک
- جملات عاشقانه به صورت تصادفی مخصوص وبلاگ
- جوک و اس ام اس خنده دار خرداد ماه ۹۱
- ضربالمثل: دست از کاری شستن
- تابلو نقاشی: برج بابل
- اختصاصی لاوترین: تست روانشناسی! بلند پروازی تا چه حد؟
- اس ام اس فلسفی خرداد ماه ۹۱
- قوانین عجیب ولی واقعی
- نشانه های یک مرد ایده آل
- داستان واقعی: مادرم با ازدواجمان مخالف بود
- داشتن تناسب اندام در مجلس عروسی
- مسجدی که نماز خواندن در آن ممنوع است
- چند ترفند کاربردی در موفقیت شغلی
- ده فایده شگفت انگیز لبخند زدن
- داستان کوتاه: از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم!
- چرا عشق در برخی روابط تدریجاً محو میشود؟
- عاشقانه ترین و رمانتیک ترین تونل سبز جهان
- ۳۴ درصد تهرانیها اختلالات روانی دارند
- عکس هایی زیبا: دشت شقایق استان گلستان
- دوبیتی های عاشقانه
- نقاشی: گالری علوفه
- پنجره ای در بیمارستان
- با چه نوع غذاهایی کلسترول را کنترل کنیم؟
- چطور اختلافات باهمسرتان راحل و فصل کنید
- خوش لباس ترین زن سال ۲۰۱۲+ عکس
- فرمول ۱۰۰۰ ساله ژاپنیها برای زندگی سالم تر
- نامه ای به خدا
- میخواهم همانقدر که عشق می ورزم،به من عشق بورزد!! اما…
- ضرب المثل: دست به آسمان برداشتن
- تست روانشناسی: چگونه حمام میروید
- نکاتی برای روشنایی اتاق هایتان
- اس ام اس روز مادر
- داستان یک تصادف عجیب
- جیغ: گرانترین نقاشی جهان
- واقعی: شکلک درآوردن زنان و دختران وحشتناک قاجاری!
- ماجرای عجیب ازدواج یک زن زیبای انگلیسی با مرد صحرا نشین عرب
- عجیب ترین ترس های دنیا
- دلایل شایع ریزش مو
- تبریک روز مادر و روز زن
- استحکام عشق با ۴ روش جالب و حذاب
- تصاویر اسرار آمیزترین دست نوشته تاریخ
- عکس فانتزی برای زمینه کامپیوتر
- ضرب المثل: ناز شست
- مشهورترین جسد جنگ جهانی دوم + عکس
- تست روانشناسی کاملا علمی و واقعی
افراد آنلاین در حال حاضر : 15
بازدید کننده امروز سایت : 7544
بازدید کننده دیروز سایت : 8771
بازدید کنندگان این ماه : 77994
تعداد مطالب سایت لاوترین : 975
تعداد نظرات بازدید کنندگان : 3275
خروجی فید امروز : 29
ورودی از سایت گوگل در امروز : 558
بازدید کل از زمان بارگذاری شمارنده : 1303019
ارسال روزانه مطالب در لاوترین : 0.86
میانگین نظرات روزانه : 2.89
تبادل لينک با 15 سایت|
عنوان سایت
متن تبلیغ شما ماهانه 5.000 تومان |
پاکت ها
ریموند کارور
ترجمه : مصطفی مستور
www.LOvetarin.org
یکی از روزهای گرم و مرطوب است. من از پنجرهی اتاقام در هتل میتوانم بیشتر قسمتهای شهر میدوسترن(۱) را ببینم. میتوانم چراغهای بعضی ساختمانها را که روشن میشوند، دود غلیظی را که از دودکشهای بلند بالا میروند، ببینم. کاش مجبور نبودم به این چیزها نگاه کنم.
میخواهم داستانی را برای شما نقل کنم که سال قبل وقتی توقفی در ساکرامنتو داشتم، پدرم برایم تعریف کرد. مربوط به وقایعی است که دو سال قبل از آن پدرم را درگیر کرده بود. آن موقع هنوز او و مادرم از هم طلاق نگرفته بودند.
من کتاب فروشام. نمایندگی یک سازمان معروف تولید کتابهای درسی را دارم که دفتر مرکزیاش در شیکاگو است. محدودهی کاری من ایلینویز، بخش هایی از آیووا و ویسکانسین است. وقتی در اتحادیهی ناشران کتاب غرب کشور در لوسآنجلس شرکت کرده بودم فرصتی دست داد تا چند ساعتی پدرم را ملاقات کنم. از وقتی از هم طلاق گرفته بودند ندیده بودماش، منظورم را که میفهمید. آدرساش را از توی کیف جیبیام بیرون آوردم و بهاش تلگراف زدم. صبح روز بعد وسایلام را به شیکاگو فرستادم و سوار هواپیمایی به مقصد ساکرامنتو شدم.
دقیقهای طول نکشید که شناختماش. جایی که همه ایستاده بودند، ـ میشود گفت پشت در ورودیـ ایستاده بود. با موهای سفید، عینکی بر چشم و شلوار بشوی و بپوش قهوهای رنگ.
..
برای دیدن داستان برو به ادامه مطلب
www.LOvetarin.org
گفتم: ” پدر، حالات چه طوره؟ ”
گفت: ” لس(۲) ”
با هم دست دادیم و رفتیم به طرف خروجی.
گفت: ” مری(۳) و بچه ها چه طورند؟ ”
گفتم: ” همه خوب اند، ” که البته حقیقت نداشت.
پاکت سفید شیرینی فروشی را باز کرد و گفت: ” کمی خرت و پرت برات گرفتهام میتونی با خودت برگردونی. زیاد نیست. کمی شیرینی بادام سوخته برای مری و کمی هم پاستیل میوهای برای بچهها. ”
www.LOvetarin.org
گفتم: ” متشکرم.”
گفت: ” وقتی خواستی برگردی یادت نره همراهت ببری شون. ”
از سر راه چند راهبه که به طرف محل سوار شدن هواپیما میدویدند کنار رفتیم.
گفتم: ” مشروب یا قهوه؟ ”
گفت: ” هر چی تو بگی، ولی من ماشین ندارم،”
کافهی دنجی پیدا کردیم، مشروب گرفتیم و سیگارها را روشن کردیم.
گفتم: ” این هم از کافه، ”
گفت: ” خوب، آره، ”
شانههایم را بالا انداختم و گفتم: ” بله. ” به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم، هوایی را که در نظرم گرفته و غمبار بود تو میدادم و پدرم سرش را چرخاند.
گفت: ” گمونام فرودگاه شیکاگو چهار برابر این جا باشه.”
گفتم: ” بیش از چهار برابره. ”
گفت: ” فکر میکردم بزرگ باشه، ”
گفتم: ” از کی عینک میزنی؟ ”
www.LOvetarin.org
گفت: ” از مدتی پیش.”
جرعهای قورت داد و بعد درست رفت سر اصل مطلب.
” کاش سر این قضیه مرده بودم ” دست های زمختاش را گذاشت دو طرف عینکاش.” تو آدم تحصیل کردهای هستی، لس. تو کسی هستی که میتونی این رو بفهمی.”
زیرسیگاری را روی لبهاش گرداندم تا چیزی را که زیرش نوشته شده بود بخوانم: باشگاه هارا(۴) / رنو(۵) و لیک تاهو(۶) / جاهای خوبی برای تفریح.
“زنی بود از کارمندان شرکت استانلی پروداکتز(۷) ریزه بود، با دستها و پاهای کوچک و موهایی که مثل زغال سیاه بودند. خوشگلترین زن توی دنیا نبود اما خوب لعبتی بود. سیسالاش بود و چند بچه داشت. با همهی اتفاقاتی که افتاد زن محجوبی بود. مادرت همیشه از او جارویی، زمینشویی یا نوعی مواد کیک میخرید. مادرت را که میشناسی. شنبهای بود و من خانه بودم.
مادرت رفته بود جایی. نمیدانم کجا رفته بود. جایی کار نمیکرد. توی اتاق پذیرایی داشتم روزنامه میخوندم و قهوه میخوردم که این زن کوچولو در زد.
سالی وین (۸). گفت چیزهایی برای خانم پالمر(۹) آورده. گفتم� من آقای پالمر هستم، خانم پالمر الان خانه نیستند،� ازش خواستم بیاد داخل و پول چیزهایی را که آورده بود بهاش بدهم. میدونی که چی میگم. نمیدونست که باید بیاد داخل یا نه.
همان جا ایستاده بود و برگ رسید و پاکت کوچکی را توی دستاش نگه داشته بود.
www.LOvetarin.org
گفتم: �خیلی خوب، بده شون به من، چرا نمیآیید داخل چند دقیقهای بنشینید تا ببینم میتونم پولی پیدا کنم یا نه.�
گفت: � اشکالی نداره، میتونم بذارم به حسابتون. خیلی از مشتریها این طوریاند. اصلا اشکالی نداره،�
گفتم: � نه نه، پول دارم. همین الان پرداخت میکنم. هم زحمت برگشتن شما کم میشه و هم بدهکاری گردن من نمیمونه. بفرمایید تو،� این را که گفتم در توری را باز نگه داشتم. بی ادبی بود بیرون نگهاش دارم.
پدرم سرفه کرد و یکی از سیگارها را برداشت. از ته کافه زنی خندید. نگاهی به زن انداختم و باز نوشتههای زیر سیگاری را خواندم.
اومد داخل، بهاش گفتم �عذر میخوام فقط یک دقیقه طول میکشه.� بعد رفتم توی اتاق خواب تا دنبال کیف پولام بگردم. توی کمد لباسها گشتم اما پیداش نکردم. مشتی پول خرد، قوطی کبریت و شانهام اون جا بود اما از کیف پول خبری نبود. مادرت طبق معمول اون روز صبح خانه را مرتب کرده بود. رفتم توی اتاق پذیرایی و گفتم� الان براتون پول پیدا میکنم.�
گفت: �خواهش میکنم خودتون رو توی زحمت نندازید،�
گفتم: �زحمتی نیست، بالاخره باید کیفام را پیدا کنم. خونهی خودتونه، راحت باشید.�
گفت: � اوه راحتام.�
گفتم:�این جا رو بخوان، چیزی دربارهی سرقت بزرگی که توی شرق اتفاق افتاده شنیدهای؟ همین الان داشتم دربارهاش می خوندم.�
گفت: �دیشب خبرش را از تلویزیون شنیدم،�
گفتم:�خیلی راحت فرار کرده اند،�
گفت:�خیلی زبل بوده اند،�
گفتم:�یک جنایت به تمام معنا،�
گفت:�خیلی کم پیش میآد کسی بتونه قسر در بره،�
دیگه نمیتونستم از چی باید حرف بزنم. نشسته بودیم اونجا و هم دیگر را نگاه میکردیم. بعد رفتم توی ایوان و توی لباس چرکها دنبال شلوارم گشتم. فکر میکردم مادرت شلوارم را اون جا گذاشته. کیف توی جیب پشتی شلوارم بود. برگشتم توی اتاق و پرسیدم چه قدر بدهکارم.
سه یا چهار دلار بیشترنبود. پولاش را دادم و بعد نمیدونم چی شد که از او پرسیدم اگه داشتهشون باهاشون چه کار میکرد، منظور همهی پولهایی بود که دزدها سرقت کرده بودند.
خندید و من دندانهاش را دیدم.
www.LOvetarin.org
نمیدونم چی به سرم اومد. لس، پنجاه و پنج سال سن داشتم. بچههام بزرگ شده بودند. آن قدرها هم احمق نبودم که این چیزها را نفهمم. سن اون زن نصف سن من بود و بچههاش مدرسه میرفتند. برای شرکت استانلی کار میکرد. میخواست سرش گرم باشه. احتیاجی به کار کردن نداشت. به اندازهی کافی پول برای گذران زندگیشان داشتند. شوهرش لاری(۱۰) رانندهی یک شرکت باربری بود. پول خوبی در میآورد. میدونی، رانندهی کامیون بود.
پدرم مکث کرد و صورتاش را پاک کرد.
گفتم: “هر کسی توی زندگیاش خطا میکنه،”
سرش را تکان داد.
“دو تا پسر داشت، هنک(۱۱) و فردی(۱۲) تقریبا یک سال فاصلهی سنی داشتند. چند تا عکس بهام نشون داده بود. بگذریم، وقتی اون مطلب را در بارهی پولها گفتم خندید، گفت حدس میزنه از فروشندگی برای شرکت استانلی پروداکتز استعفا میده و میره به داگو(۱۳) و یک خانه اون جا میخره. گفت فامیلهاش توی داگو زندگی می کنند.”
سیگار دیگری آتش زدم و به ساعتام نگاه کردم. میخانهچی ابروهاش را بالا برد و من لیوان را بالا آوردم.
“خوب روی کاناپه نشسته بود و پرسید سیگار دارم. گفت سیگارهاش رو توی اون یکی کیفاش توی خونه جا گذاشته. گفت وقتی یک کارتون سیگار توی خونه داشته باشه خوشاش نمیآد از دستگاههای سکهای سیگار بخره. سیگاری بهاش دادم و براش کبریت روشن کردم. لس، راستاش را بخواهی، انگشتانام داشتند میلرزیدند.”
مکث کرد و دقیقهای زل زد به بطری. زنی که خندیده بود دستهاش را دور بازوهای مردانی که دو طرفاش نشسته بودند حلقه کرد.
“بعدش را درست به خاطر نمیآرم. از او پرسیدم قهوه میخوره. گفتماش تازه یک قوری درست کردهام. گفت دیگه باید بره. گفت شاید برای یک فنجان وقت داشته باشه. رفتم توی آشپزخانه و صبر کردم تا قهوه گرم شود. لس، این رو میخوام بگم، به خداوند قسم میخورم در تمام مدتی که من و مادرت زن و شوهر بودیم هرگز حتی یک بار هم به مادرت خیانت نکرده بودم. حتی یک بار. با این که بارها دلام میخواست و فرصتاش هم پیش آمده بود. این را بهات بگم که تو مادرت را مثل من نمیشناسی.”
گفتم: “مجبور نیستی در بارهی اون قضیه هر چی میدونی بگی.”
“قهوهاش را براش بردم، حالا دیگه کتاش را هم درآورده بود. با فاصلهای از او روی انتهای دیگر کاناپه نشستم و شروع کردیم به زدن حرفهای خصوصیتر.
www.LOvetarin.org
گفت دو تا بچه داره که توی دبستان ابتدایی روزولت(۱۴) درس میخونند، و شوهرش لاری هم راننده است و گاهی یکی دو هفته خانه نیست. یا بالا میره به سمت سیاتل(۱۵) و یا میره پایین به طرف لوسآنجلس(۱۶).گاهی هم تا فینیکس(۱۷) می ره. همیشه یک جاست. گفت وقتی دبیرستان میرفتند با لاری آشنا شده. گفت به این حقیقت که سراسر زندگی اش را درست طی کرده افتخار میکند. خوب، چیزی نگذشت که به حرف هایی که میزدم لبخند میزد. این چیزی بود که میشد دو تا برداشت ازش کرد. بعد پرسید لطیفهی کفش فروش سیاری را که به دیدن زن بیوهای رفته شنیدهام. هر دومون به لطیفهاش خندیدیم و بعد هم من یک لطیفهی کمی بدتر تعریف کردم. بعد او به شدت خندید و سیگار دیگری کشید. خلاصه حرف حرف آورد، این چیزی بود که اتفاق افتاد، میدونی که چی میگم؟
” خوب، بعد بوسیدماش. سرش را روی کاناپه عقب بردم و بوسیدماش، احساس کردم زباناش را با عجله توی دهانام تکان میدهد. میفهمی چی دارم میگم؟ مردی که توانسته بود در زندگیاش تمام اصول و اخلاق را رعایت کند ناگهان داشت به همه چیز پشت پا میزد. خوشبختیاش داشت از دستاش می رفت. میدونی که چی می گم؟ همهی این چیزها در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد. بعد گفت، �لابد فکر کردهای من هرزه و یا یه چیزی توی این مایههام،�بعد هم از خانه زد بیرون.
” خیلی هیجانزده بودم. میفهمی که؟ کاناپه را مرتب کردم و کوسنها را گذاشتم سر جاشان. روزنامهها را تا زدم و حتی فنجانهایی را که تویشان قهوه خورده بودیم، شستم قوری قهوه را خالی کردم. در همهی این مدت به این فکر میکردم که چه طور توی صورت مادرت نگاه کنم. ترسیده بودم.
“خوب، قضایا این طوری شروع شد. من و مادرت مثل سابق با هم زندگی میکردیم اما من مرتب سراغ اون زن میرفتم.”
زنی که در کافه نشسته بود از روی چهارپایهاش بلند شد. چند قدم به طرف وسط کافه آمد و بعد شروع کرد به رقصیدن. سرش را به این طرف و آن طرف تکان میداد و با انگشتاناش بشکن میزد. میخانهچی از مشروب ریختن دست کشید. زن دستهاش را بالای سرش آورد و در دایرهی کوچکی وسط کافه شروع کرد به چرخیدن. اما بعد از رقصیدن ایستاد. و میخانهچی هم به کارش برگشت.
پدرم گفت: “دیدی چی کار کرد؟ ”
اما من اصلا حرفی نزدم.
گفت: “اوضاع همین طور پیش میرفت، لاری دنبال برنامههای خودش بود و من هم هر وقت فرصتی پیش میاومد می رفتم سراغ اش. به مادرت میگفتم فلان جا یا بهمان جا میرم.”
www.LOvetarin.org
عینکاش را در آورد و چشمهاش را بست. “تا حالا این چیزها را به کسی نگفته بودم”
هیچ حرفی نداشتم که بزنم. به محوطهی بیرون و بعد به ساعتام نگاه کردم.
گفت: “ببینم، هواپیما کی پرواز میکنه؟ میتونی پروازت را عوض کنی؟ لس، بذار مشروب دیگهای بخرم با هم بخوریم. دو تا دیگه سفارش میدم و حرفهام رو زود تمام میکنم. گوش کن، یک دقیقه بیشتر طول نمیکشه.”
“عکساش را توی اتاق خواب کنار تخت گذاشته بود. اوایل اذیت میشدم، منظورم دیدن عکس لاری در اون جا و الی آخر. اما مدتی بعد بهاش عادت کردم. میبینی انسان چه طور به بعضی چیزها عادت میکنه؟ ” سرش را تکان داد.
“باور کردناش سخته. به هر حال عاقبت خوبی نداشت. خودت میدونی. خودت همه چیز رو میدونی.”
گفتم: “من فقط چیزهایی رو که تو بهام میگی میدونم.”
“بهات میگم، لس. بهات میگم مهم ترین مسئله این وسط چی هست. میدونی، چیزهای مهمی این وسط مطرحه. چیزهایی مهم تر از جدا شدن مادرت از من. پس حالا خوب گوش کن. یک بار با هم توی رختخواب بودیم نزدیک ناهار بود. اون جا خوابیده بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم. احتمالا چرت میزدم. میدونی، از اون چرت زدن و خوابیدنهای مسخره بود. همان وقت بود که داشتم به خودم میگفتم بهتره بلند شوم و زود بزنم به چاک. انگار همان موقع بود که ماشینی آمد داخل و جلو پارکینگ کسی از آن پیاده شد و در را محکم بست.
“زن جیغ کشید و گفت: �خدای من، لاری اومد!�
” لابد مثل دیوونهها شده بودم. انگار به این فکر میکردم که اگه از در عقبی فرار کنم یقهام را میگیرد و به نردههای حیاط آویزانام میکند و شاید بکشدم. سالی داشت صداهای مسخرهای از خودش در میآورد. انگار نمیتونست نفس بکشه. روبدوشامبرش را پوشیده بود اما جلوش باز بود. توی آشپزخانه ایستاده بود و داشت سرش را تکان میداد. همهی این چیزها توی یک لحظه اتفاق افتاد. میفهمی که. من تقریبا لخت اون جا ایستاده بودم و لباسهام توی دستام بود که لاری در هال را باز کرد. هول شدم و خودم را درست کوبیدم به پنجرهی اتاقشان، خودم را درست کوبیدم به شیشه.”
پرسیدم: “فرار کردی؟ دنبالات نکرد؟ ” پدرم طوری نگاهام کرد که انگار خل شدهام بعد به لیوان خالیاش زل زد. من به ساعت ام نگاه کردم و بدنام را کش دادم. سرم کمی از ناحیهی پشت چشمها درد گرفته بود.
گفتم: “گمون ام بهتره هر چه زودتر از این جا بزنم بیرون.” دستام را روی چانهام کشیدم و یقهام را صاف کردم.
پرسیدم: “اون زن هنوز توی ردینگ(۱۸) زندگی میکنه؟ ”
پدرم گفت: “تو هیچی نمیدونی. تو اصلا چیزی نمیدونی. تو به جز فروختن کتاب هیچی حالیات نیست.” تقریبا وقت رفتن بود.
گفت: “آه خدای من، مرا ببخش، اون مرد داغون شد. روی زمین افتاد و شروع کرد به گریه کردن. زن ایستاده بود توی آشپزخانه و داشت اون جا گریه میکرد. زانو زده بود و داشت به درگاه خداوند التماس میکرد. آن قدر بلند و رسا که مرد از توی هال صداش را میشنید.”
پدرم خواست چیز دیگری بگوید اما به جای گفتن حرفاش سرش را تکان داد. شاید میخواست من حرف بزنم.
آخر سر گفت: “نه، بهتره بری که به هواپیمات برسی.”
کمک اش کردم کتاش را بپوشد و بعد همین طور که آرنجاش را گرفته بودم و به طرف خروجی راهنماییاش می کردم، زدیم بیرون.
گفتم: “بذار برات تاکسی بگیرم،”
گفت: “نه، میخوام بدرقهات کنم.”
گفتم: “احتیاجی نیست، دفعهی بعد.”
با هم دست دادیم. این آخرین باری بود که دیدماش. به طرف شیکاگو که می رفتم یادم آمد پاکت هدیه هاش را انگار توی کافه جا گذاشتهام. مثل بقیه ی چیزها. البته مری به شیرینی نیاز نداشت، بادامی یا هر چیز دیگر.
تازه این مربوط به سال گذشته است. حالاکه نیازش حتی کمتر هم شده است.
..
www.LOvetarin.org
سایت تخصصی عاشقانه
