لینـــکدونی لاوترین از سراسر وب
|
مطلب ویژه سایت لاوترین
|
- رباعیات خیام
- شعر عاشقانه
- شعرهای آتشی
- شعرهای امین پور
- شعرهای انوری
- شعرهای بهبهانی
- شعرهای بهمنی
- شعرهای سنائی
- شعرهای شاملو
- شعرهای شهریار
- شعرهای عبید زاکانی
- شعرهای فروغ
- شعرهای مصدق
- شعرهای منزوی
- شعرهای مولوی
- شعرهای کسرایی
- غزلیات بافقی
- غزلیات حافظ
- غزلیات خاقانی
- غزلیات سعدی
- غزلیات عراقی
- غزلیات عطار
- غزلیات محتشم
- غزلیات کرمانی
- خرداد ۱۳۹۱
- اردیبهشت ۱۳۹۱
- فروردین ۱۳۹۱
- اسفند ۱۳۹۰
- بهمن ۱۳۹۰
- دی ۱۳۹۰
- آذر ۱۳۹۰
- آبان ۱۳۹۰
- مهر ۱۳۹۰
- شهریور ۱۳۹۰
- تیر ۱۳۹۰
- خرداد ۱۳۹۰
- اردیبهشت ۱۳۹۰
- فروردین ۱۳۹۰
- اسفند ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۹
- آذر ۱۳۸۹
- آبان ۱۳۸۹
- مهر ۱۳۸۹
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- اردیبهشت ۱۳۸۹
- فروردین ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- پست ثابت: LOvetarin
- چگونه شوهر یا دوست خود را حفظ کنیم؟
- شاهرخ استخری
- تعیین زمان مرگ
- شعرهای کوتاه عاشقانه
- اس ام اس نامردی
- بانک بهترین sMs لاوترین
- علائم خیانت همسران
- تست بسیار جالب
- عکس غمگین
- فال بوسه
- تبادل لینک
- پوستر عاشقانه
- تفاوت ازدواج در ایران و اروپا
- ارسال عکس و یا مطلب برای ما
- جملات فلسفی
- عکس قلب رمانتیک
- ازدواج با یک دختر سرطانی در لحظه های آخر زندگی
- قالب بلاگفا دخترانه
- عکس کودک
- شرکت مزدا برگرفته از اهورامزدا
- کره شمالی
- عکس عاشقانه
- jenifer lopez
- داستان واقعی محمد و عشقش ارسالی برای سایت لاوترین!
- عکس عشقولانه
- داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق”
- عکس عاشقانه
- عکس جدایی
- طالع بینی ازدواج
- عاقبت کار کردن زنان در کنار مردان
- اس ام اس زناشویی
- عکس عروس
- عکس غمگین
- زنی که ۲۳ بار ازدواج کرده در جستجوی 24مین عشق خود
- فرشته
- گریه کردن یک دختر بچه افغانی هنگان ازدواج اجباری
- کاریکاتور مبارزه با بد حجابی
- عکس موبایل جدید
- جلوگیری از خودکشی
درس تیرداد پادشاه ایران
خطای دید
مهناز افشار
اس ام اس غمگین
داستان کوتاه
طالع بینی هندی: مرد و زن اسفند
عکس پرنده
داستان کوتاه پاکت ها
رقص در زیر آب
چرا ازدواج دختران با پسران کوچکتربا مشکل روبه رو هست؟
اسم شما چه رنگی است؟
شعر انگلیسی
خوش شانسی
عکس های عاشقانه سری جدید
ازدواج با یک دختر سرطانی در لحظه های آخر زندگی
باز قلب همسرتان را تصاحب کنید
اشعار عاشقانه
محسن یگانه
چشم های زیبا
رژیم غذایی شادی آفرین
- داستان های جالب
- توصیه طلایی و جالب برای متولدین هرماه
- نکاتی درباره: چه رنگی به شما میآید؟
- روش هایی برای نه گفتن به همسرتان
- عکس شعبان بیمخ مقابل منزل دکترمصدق
- لذت بردن از زندگی مشترک
- جملات عاشقانه به صورت تصادفی مخصوص وبلاگ
- جوک و اس ام اس خنده دار خرداد ماه ۹۱
- ضربالمثل: دست از کاری شستن
- تابلو نقاشی: برج بابل
- اختصاصی لاوترین: تست روانشناسی! بلند پروازی تا چه حد؟
- اس ام اس فلسفی خرداد ماه ۹۱
- قوانین عجیب ولی واقعی
- نشانه های یک مرد ایده آل
- داستان واقعی: مادرم با ازدواجمان مخالف بود
- داشتن تناسب اندام در مجلس عروسی
- مسجدی که نماز خواندن در آن ممنوع است
- چند ترفند کاربردی در موفقیت شغلی
- ده فایده شگفت انگیز لبخند زدن
- داستان کوتاه: از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم!
- چرا عشق در برخی روابط تدریجاً محو میشود؟
- عاشقانه ترین و رمانتیک ترین تونل سبز جهان
- ۳۴ درصد تهرانیها اختلالات روانی دارند
- عکس هایی زیبا: دشت شقایق استان گلستان
- دوبیتی های عاشقانه
- نقاشی: گالری علوفه
- پنجره ای در بیمارستان
- با چه نوع غذاهایی کلسترول را کنترل کنیم؟
- چطور اختلافات باهمسرتان راحل و فصل کنید
- خوش لباس ترین زن سال ۲۰۱۲+ عکس
- فرمول ۱۰۰۰ ساله ژاپنیها برای زندگی سالم تر
- نامه ای به خدا
- میخواهم همانقدر که عشق می ورزم،به من عشق بورزد!! اما…
- ضرب المثل: دست به آسمان برداشتن
- تست روانشناسی: چگونه حمام میروید
- نکاتی برای روشنایی اتاق هایتان
- اس ام اس روز مادر
- داستان یک تصادف عجیب
- جیغ: گرانترین نقاشی جهان
- واقعی: شکلک درآوردن زنان و دختران وحشتناک قاجاری!
- ماجرای عجیب ازدواج یک زن زیبای انگلیسی با مرد صحرا نشین عرب
- عجیب ترین ترس های دنیا
- دلایل شایع ریزش مو
- تبریک روز مادر و روز زن
- استحکام عشق با ۴ روش جالب و حذاب
- تصاویر اسرار آمیزترین دست نوشته تاریخ
- عکس فانتزی برای زمینه کامپیوتر
- ضرب المثل: ناز شست
- مشهورترین جسد جنگ جهانی دوم + عکس
- تست روانشناسی کاملا علمی و واقعی
افراد آنلاین در حال حاضر : 11
بازدید کننده امروز سایت : 2769
بازدید کننده دیروز سایت : 8534
بازدید کنندگان این ماه : 80168
تعداد مطالب سایت لاوترین : 975
تعداد نظرات بازدید کنندگان : 3278
خروجی فید امروز : 3
ورودی از سایت گوگل در امروز : 213
بازدید کل از زمان بارگذاری شمارنده : 1305193
ارسال روزانه مطالب در لاوترین : 0.86
میانگین نظرات روزانه : 2.89
تبادل لينک با 15 سایت|
عنوان سایت
متن تبلیغ شما ماهانه 5.000 تومان |
رمان فراموشت خواهم کرد! www.Lovetarin.org
نویسنده : لیلا مردانی
تعداد صفحه :۳۴۲
تعدا فصل :۳۵
تعداد کلمات: ۷۷۳۱۴
برای خواندن داستان اول اجازه بدهید صفحه کاملا لود شود! بعد از اینترنت خارج شده و شروع به خواندن کنید!
……………………………………….
اگر انسان ها میدانستند فهمیدن چه درد عظیمی است هرگز آرزو نمی کردند زودتر روزهای کودکی را پشت سر بگذارند و بزرگ شوند
روزهای کودکی ام قشنگترین دوران زندگیم بود . آن وقت ها نصرت خان را پدرم میدانستم و بانو جان را مادرم برای همین هم مهتاب و ماهان خواهر و برادرم محسوب میشدند اما خب خیلی زودتر از زمانی که باید بزرگ میشدم و زودتر از آنچه که باید حقایق زندگی ام را درک کردم اما اینکه نصرت خان فقط دایی من بود نیز نتوانست ذره ای از علاقه مرا نه به او نه نسبت به بقیه کم کند فقط موجب شد با وجود کم سن و سال بودنم برای بدست آوردن رضایت او و تلافی مهر و محبتش به هر کاری دست بزنم و با رویای برآورده کردن آرزوهایش روزها و سالهای کوکی و نوجوانی را پشت سر بگذارم
اهواز را دوست داشتم زادگاهم بود و یادآور قشنگترین خاطرات کودکی و نوجوانی ام پرسه زدن در نخلستان ها و پیاده روی های هر روزه با مهتاب کنار آبی کارون بزرگترین شادی را به هر دومان هدیه می کرد و وجود شاد و جوانمان را طراوت میبخشید ماهان هم قبل از رفتنش به فرنگ هر از چند گاهی همراهمان میشد حتی یکبار منو مهتاب را به سینما برد آن روزها فیلم دختر لر مجددا روی پرده سینماهای اهواز بود و همه بچه های مدرسه برای دیدنش رفته بودند و همین باعث شده بود من و مهتاب دست به دامان ماهان شویم او مخالفتی نداشت به شرط آنکه نصرت خان بویی از ماجرا نبرد من ته دلم کمی نگران بودم برخلاف میل او رفتار کردن حتی اگر پنهانی بود از نظر من گناهی بزرگ محسوب میشد او برایم با ابهت ترین و مقتدرترین مرد دنیا و مهربانترین دایی روی زمین محسوب میشد مهر پدری جز آنچه او در حقم روا داشت برایم معنی دیگری نداشت به هر حال آنقدر مشتاق رفتن بودم که همه نگرانی هایم را از یاد بردم شبی که قرار بود برای آخرین سانس فیلم در سینما باشیم نصرت خان و بانو جان در مهمانی بزرگی در منزل بخشدار شهر شرکت داشتند چند بار چند دست لباشس پرو کردیم تا بالاخره یکی را با وسواس انتخاب کردیم و برای اولین بار رژ لب به لبهایمان زدیم بالاخره وقتی صدای اعتراض ماهان بلند شد هراسان دستی به موهایمان کشیدیم و برای آخرین بار در آیینه نگاهی به خودمان کردیم برخلاف من که موهایی سیاه و لخت و چشم و ابرویی مشکی داشتم مهتاب پوستی گندمی و مووهای بور و وزوزی داشت بانو جان معتقد بود که به عمه اش یعنی خاله من شباهت دارد خاله ای که هیچکدام از ما حتی ماهان که چند سالی از من و مهتاب بزرگتر بود ندیده بود یم
وقتی از اتاق بیرون آمیدم بلقیس تنها خدمتکار خانه با دیدنمان چنان چهره ای ترش کرد که مهتاب در گوشم گفت :
-به گمونم بیچاره شدیم
با این حال به اعتماد حضور ماهان به راه افتادیم فردای آن شب من و مهتاب با خیال راحت در گفتگوی بچه ها در مورد دختر لر اظهار نظری کردیم
یک سال قبل از فارغ التحصیلی من و مهتاب ماهان به طور جدی عزم رفتن کرد از مدتها قبل حرف فرنگ را میزد اما نصزت خان کاملا با این موضوع مخالف بود داییم به شدت مقید و مذهبی بود و به هیچ وجه از محیط بی بند و بار غرب خوشش نمیامد با وجودی که چند بار سفر فرنگ رفته بود و سوغاتیهای زیبایی برایمان آورده بود اما ترجیح میداد ما در مملکت خودمان به جایی برسیم با این حال ماهان حرف خودش را به کرسی نشاند و در بهار سال ۵۵ از ایران رفت روزهای بعد از رفتن او خانه سوت و کور بود و جای خالی اش بیش از هرکس بانو جان را رنج میداد اما از آنجا که خودش برای راضی کردن نصرت خان واسطه شده بود نمیتوانست اعتراضی نماید
هنوز دوره متوسطه را تکمیل کرده بودیم که مهتاب نامزد کرد در جشن نامزدی اش کاملا متین و موقر به نظر می رسید و هیچ شباهتی به مهتاب شیطان و شلوغ من نداشت . با وجودی که من و مهتاب روحیه مشابهی داشتیم اما او از من واقع گرا تر بود عاشق خانه و زندگی بود که از آن خودش باشد و همسری که هر روز عاشقانه از او استقبال کند اما من به هیچ وجه در این حال و هواها نبودم و شاید هم به قول او زیادی رویای و خیال پرداز بودم هراز چندگاهی مثل ماهان به رفتن فکر میکردم به آن سوی آبها …ازدواج مهتاب گرچه تا حدی موجب تنهایی ام شد اما من با اشتیاق به سوی تحقق اهداف خودم پیش میرفتم و همه وقتم را با کتابهای درسی پر می کردم و شاید هم همان تلاش بی وقفه چند ماه تاثیرش را گذاشت و من در رشته پرستاری در دانشگاه بزرگ پایتخت پذیرفته شدم
روزی که نامم در میان پذیرفته شدگان دیدم گویی زمین و آسمان از آن من شده بود ذوق زده کنار کارون میدویدم و فریاد میزدم من قبول شدم من قبول شدم بلقیس که در را به رویم گشود پریدم توی بغلش و آنقدر بوسشدمش که با اکراه مرا از خود جدا کرد
-چیکار میکنید خانم یگانه ؟؟؟؟؟
هیجان زده گفتم :
-اگر بدونید چی شده من قبول شدم قبول شدم
بانو جان و مهتاب با شنیدن صدایم بیرو آمدند
شادمان روزنامه را به سویشان گرفتم مهتاب فریاد شادی کشید
دستمان را بهم دادیم و مثل بچه ها در حیاط چرخیدیم و خندیدیم .. من به رویاهای دور و درازم نزدیک شده بودم اما آنچه بیش از هر چیز خوشحالم کرده بود برق رضایتی بود که در چشمان نصرت خان دیدم شبی که او سر میز اعلام کرد :
-یگانه به تهران میره
نگاه خندان من و مهتاب به روی هم نشست از فردای همان شب کار ما شروع شد خرید های ضروری و جمع آوری آنچه لازم بود بیشتر روزها همراه مهتاب به خیابان بزرگ کوروش می رفتیم و آنقدر خرید میکردیم که در اتوموبیل جایی برای خودمان نمی ماند
وضیعت من در تهران مشخص نبود من و مهتاب تصور میکردیم نصرت خان خانه ای با خدمتکاری مطمئن برایم در نظر گرفته است اما بانو جان ما را از اشتباه بیرون آورد
آن شب ما مثل شبهای دیگر از تهران و رفتن من و زندگی جدیدی که خواهم داشت صحبت میکردیم مهتاب مثل یک زن کامل و سرد و گرم چشیده رشته کلام را بدست گرفته بود و چنان نصیحتم میکرد که گویی طرف صحبتش کودکی چشم و گوش بسته است تصورش را به هم نزده و مثل شاگردی حرف گوش کن پای حرفهایش نشسته بودم که ضربه ای به در خورد
حرفش را برید بانو جان با چهره ای بشاش و سرحال وارد شد
-چکار میکنید دخترها ؟
-داشتم واسه یگانه میگفتم خیلی باید مراقب خودش باشه تنها زندگی کردن کار راحتی نیست اونم تو جایی مثل پایتخت
بانو جان ابرویی بال انداخت آمد و لبه تخت نشست و گفت :
-قبول دارم که پایتخت خیلی با اینحا فرق داره اما حتم دارم یگانه جان خیلی عاقلانه با وضعیت جدید کنار می یاد …گذشته از این قرار نیست یگانه تنهایی زنگی کنه یگانه باید خودت رو برای رفتن به عمارت آماده کنی
من و مهتاب ناباورانه نگاهی بهم کردیم و در یک آن گفتیم :
-عمارت ؟؟؟؟؟
-هیس آروم … بله عمارت خاله ات خانوم سیمین دخت این خواست خودم خانومه
مهتاب با لحن گله مندی گفت :
-از عمه جان سیمین دخت چنین حرکت خداپسندانه ای بعید به نظر میرسه
بانو جان با اخم ظریفی گفت :
-این طور راجع به عمه ات حرف نزن خانوم زن مهربون و محترمیه فقط کمی با پدرت کدورت داره … به هر حال خودش از پدرت خواسته یگانه تمام این چهر سال رو تو عمارت باشه
من خاله سیمین دخت را هرگز ندیده بودم با این که او تنها خواهر نصرت خان محسوب میشد اما آن دو سالها پیش با هم قطع رابه کرده بودند و با وجود روابط حسنه میان نصرت خان و فتح ا…خان –همسر خانوم- رابطه ی خواهر و برادر همچنان تیره بود .برای همین هر دوی ما از شنیدن حرفهای بانوجان تعجب کردیم او ضمن این که از جا بر می خاست گفت :
-خداروچه دیدید شاید به این بهونه خانوم هم از در آشتی در بیاد
مهتاب سری تکان داد و گفت :
-من خدا رو شکر میکنم مشکل تنهایی ات هم حل شد شنیدم نوه های خانوم همسن و سال ما هستند مطمئن باش بهت بد نمیگذره
چند شب قبل از حرکتم در یکی از شبهای گرم شهرور ماه بلقیس به سراغم آمد و با همان چهره عصا قورت داده و لحن خشکش گفت نصرت خان میخواهد مرا ببیند آخر شب بود و میهمانان خان تازه رفته بودند به اتاق بزرگی که اتاق کار او محسوب میشد رفتم روی مبلی لمیده بود و داشت پیپش را روشن میکرد جواب سلامم را با تکان سر داد و بعد از لحظه ای با اشاره به مبلی گفت :
-بشین
نشستم و چشم دوختم به گلهای قالی پکی به پیپش زد و با تامل گفت :
-خواستم بیای که حرفهای آخر رو بهت بزنم و… به اصطلاح حجت رو تموم کنم این که توی عمارت فتح ا..خان میری خواست خود ایشون و خانوم بود البته خیلی بهتر شد رها کردن یه دختر جون تو پایتخت کار راحتی نیست عمارت هم معمولا شلوغ و پر رفت و آمده فکر نمیکنم اونجا احساس دلتنگی کنی
-پکی دیگر به پیپش زد و ادامه داد :
–شمسایی ها همه از کوچک و بزرگ تحصیل کرده ان کنارشون که باشی از درجا زدن امتناع میکنی و خواه ناخواه به پیشرفت فکر میکنی.
-اما در کنار این امتیازات باید به یه مسئله هم توجه کنی …دوباره پکی به پیپش زد و با مکثی ادامه داد :
–داری وارد جمع بزرگی میشی و ممکنه حداقل ماههای اول همه رفتار و حرکاتت به نحوی زیر ذربین باشه …خوب میدونی که برای من تو با مهتاب هیچ فرقی نداری هر طور باشی و هر رفتاری داشته باشی که هیچ ایرادی بهت وارد نباشه متوجه هستی ؟
–بله …بهتون قول میدم اون طوری باشم که شما میخواید
–خوبه …حالا به من بگو برای رفتن آماده شدی ؟
–بله
-سری تکان داد و گفت :
–برای ساعت هشت صبح برات یه کوپه تو قطار رزرو کردم …حالا دیگه میتونی بری
-آن شب تا صبح خواب به چشمانم راه نیافت قشنگترین لحظات زندگیم را فکر دوری چند ساله از کسانی که از صمیم قلب دوستشان داشتم و تا حد زیادی بهشان وابسته بودم خراب میکرد. دلم از همان شب برای بانو جان تنگ شده بود و برای مهتاب عزیزم نصرت خان هم که جای خودش را داشت .
-سر میز صبحانه نه من یگانه یکپارچه شور روزهای پیش بودم و نه مهتاب دختر خوداری که می شناختم مدام نگاهمان را از هم می دزدیدیم و هیچ کدام میلی به خوردن صبحانه نداشتیم بالاخره مهتاب طاقتش تمام شد و در حالی که بغضش ترکیده بود به اتاقش گریخت من هم به گریه افتادم گویی تازه پی برده بودم چه اتفاقی در حال وقوع است بانو جان که دست بر شانه ام گذاشت سرم را بلند کردم چشمان او هم قرمز شده بود
–آروم باش عزیزم
-فکری را که در یک لحظه از ذهنم گذشت بر زبان آوردم
–بانوجان من نمیخوام برم
-لبخندی بر لب آورد و گفت :
–ولی عزیزم برای این حرفها خیلی دیره حالا هم آبی به سر و صورتت بزن خان تو تالار منتظرته
-در حالی که هنوز چشمانم از اشک نمناک بود وارد تالار شدم خان پشت به من و مقابل پنجره رو به حیاط ایستاده بود با صدای سلامم برگشت گفتم :
–صبح بخیر
–سلام صبح تو هم بخیر
-به سویم آمد
–بالاخره رفتی شدی ؟
–بااجازه شما
-حالا در یک قدمی ام ایستاده بود
-زمزمه کرد :
–برو و با دست پر برگرد
-خم شدم دست بر پایش زدم و بر لب نهادم دستش را پشت سرم گذاشت و بر پیشانی ام بوسه زد
–درپناه حق
-آخرین خداحافظی را در حیاط با مهتاب و بانو جان کردم بلقیس از زیر قران ردم کرد و بالاخره در اتومبیل جای گرفتم راننده نصرت خان اتومبیل را از جا کند و به سوی ایستگاه راه آهن روان شد
روز بعد در تهران بودم شهری که همیشه در رویاهایم جای خودش را داشت پس پایتخت اینجا بود چه قدر شلوغ و چقدر آشفته مردم در هم میلولیدند و استقبال کنندگان با هیجان و سر و صدا مسافرهایشان را مشایعت میکردند یکی از نگهبانان قطار چمدانهایم را کنار نیمکتی چید و گفت :
-خانم شایان خیلی مراقب چمدان و کیف دستی تون باشین من همین اطرافم
آنقدر غرق تماشای دوربرم بودم که حرفهای او را درست نشنیدم
فقط لبخند به لب گفتم :
-چشم مرسی از کمکتون
و باز نگاهم میان جمعیت چرخید چند دقیقه گذشت اما خبری نشد بانوجان گفته بود عکسی از من برای خانواده ی خاله سیمین دخت فرستاده اند تا به راحتی شناسایی ام کنند به بانو جان گفته بودم: « چطوره اسمم رو روی یه پلاکارت بنویسم وتو ایستگاه بگردم تا راحتتر پیدام کنند» او لب به دندان گزیده و گفته بود .خدا مرگم بده یه وقت از این کارها نکنی ها
بوسیده بودمش و گفته بودم : شوخی کردم بانو جان شما که میدونید یه پارچه خانومم
-خانم یگانه شایان ؟
سریع برگشتم مرد میانسال و شیک پوشی در چند قدمی ام ایستاده بود
-بله خودم هستم
-سلام من جوادی هستم راننده خانوم بهتون خوشآمد می گم
-ممنون
با اشاره به چمدانهایم گفت :
-با ید چمدان های شما باشن
و چمدانها را تا رسیدن به اتومبیل به باربری سپرد
تا وقتی کادیلاک مشکی رنگ مقابل در سفید و آهنین باغ عمارت متوقف شود من محو خیابانها میادین و مغازه ها با آن ویتریت های رنگارنگ شده بودم
احساس خوبی داشتم آنقدر خوب که حداقل تا چند ساعت دلتنگی را از من دور ساخته بود مقابل در بزرگ باغ با بوقی که راننده زد پیرمردی که کلاه سبزی داشت درهارا گشود اتومبیل وارد باغ شد و استخر بزرگ وسط خیابان عریض میان باغ را دور زد و در پنجاه متری قصر سپیدی که از همان بدو ورود خود را به رخ می کشید توقف کرد در حالی که چشم از ساختمان با آن ستون های سپید و قطور برنمیداشتم از اتومبیل پیاده شدم تعدادی زن و مرد در گوشه و کنار خیابان به چشم میخوردند که کم کم یکجا و مقابل پله ها جمع شدنددر همان حال زنی از در ورودی چوبی ساختمان بیرون آمد عجولانه پله ها را طی کرد و چند قدم جلوتر از بقیه ایستاد وقتی نزدیکشان شدم جلوتر آمد و با لحن رسمی و پر غرور گفت :
-سلام من فرخنده سر پرست خدمتکاران عمارت هستم بهتون خوش آمد میگم خانم
-ممنونم
بفرمایید خواهش میکنم
از میان بقیه راهی باز شد و عبور کردیم به داخل عمارت راهنماییی ام کرد و کنار ایستاد تا وارد شوم برخورد رسمی و تشریفاتی او کلافه ام کرده بود برای چند لحظه احساس بدی بهم دست داد اما باز هم شکوه و جلال داخل عمارت آنقدر حواسم را پرت کرد که حتی نگرانی ام را از یاد بردم خانم فرخنده جلوتر از من حرکت کرد از این بابت خوشحال بودم چون نمیتوانست نگاه پر کنکاش و کنجکاو مرا به اطراف ببیند دلم نمیخواست آدم از پشت کوه آمده ای به نظر برسم اما عظمت عمارت واقعا خیره کننده بود چلچراغ بزرگی که به سقف بلند نشیمن آویزان بود شاید صدها لامپ در خود داشت مبل های سلطنتی زیبا و مجسمه های قدی بزرگ و بوفه های باریک که در جای جای سالن دیده میشد صدای زن مرا به خود آورد
-خانومتو تالار منتظرتون هستند
از ذهنم گذشت تالار ؟ پس این سالن بزرگ که چندین برابر تالار منزل نصرت خان بود فقط نشیمن محسوب می شد ؟ تالار سالن بسیار بزرگی بود با تجملاتی بیشتر تا رسیدن به زن مسنی که در انتهای تالار روی مبلی لمیده بود و حدس میزدم که باید خانوم باشد شمارش معکوس را آغاز کردم بالاخره مقابل او قرار گرفتم. خانوم سیمین دخت تنها خاله من… چند لحظه نگاهمان درهم گره خورد به خود آمدم و با لبخندی سلام کردم لبهایش برای جواب از هم گشوده شد اما حرفی نزد چشمانش که پر اشک شد لبخند روی لبهای من ماسید با بغض گفت :
-سلام عزیزم به خونه خودت خوش اومدی
به سویش رفتم خم شدم و به نشانه احترام بر دستش بوسه زدم سرم را میان دستانش گرفت لحظه ای بر چشمانم زل زد و پیشانی ام را بوسید به دعوتش روی مبلی نشستم و او به زن گفت :
-بگو برای یگانه نوشیدنی خنک بیارن
-الساعه خانوم
او رفت خانوم نگاه مهربانش را به من دوخت
-خوشحالم که به اینجا اومدی تا وقتی من هستم تو نباید به تنهایی تو این شهر سر کنی .
شمرده شمرده گفتم :
-ممنونم شما به من لطف دارین
با لحن گله مندی گفت:
-با خاله ات مثل غریبه ها رفتار میکنی البته حق داری
فهمیدم ناخواسته او را رنجانده ام خواستم دلجویی کنم که صدای دختر جوانی در تالار پیچید
-سلام …من اومدم
نگاهمان به سوی او کشیده شد
-سلا
-سلام عزیزم بیا با مهمون عزیز من آشنا شو یگانه جان مرجان نوه من
مرجان دستم را به گرمی فشرد و گفتم
-خوشوقتم
-منم همین طور بی صبرانه منتظر اومدنت بودم امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم
-مرجان عزیزم حالا که اومدی خودت یگانه جان رو به اتاقش راهنمایی کن راه طولانی اومده و خسته اس بهتره تا اومدن بقیه کمی استراحت کنه
-چشم
بعد از نوشیدن شربت خنکی که خانم فرخنده برایم آورد همراه مرجان به طبقه دوم رفتماو در حالی که در اتاقی را باز می کرد گفت ک
-این اتاق را من و سالی برات انتخاب کردیم امیدوارم بپسندی
-سالی
در حالی که پرده ها رو کنار میزد توضیح داد :
-سالی دختر عخموی منه شاختمون ضلع غربی باغ متعلق به اونهاس عصر میاد اینجا و باهاش آشنا میشی
و با تامل ادامه داد :
-ما هر چی که فکر می کردیم ضروریه برات گذاشتیم با این وجود اگر چیز ی کم بود حتما بهم بگو
از او تشکر کردم قبل رفتن گفت :
-اگه یه دوش بگیری و کمی بخوابی خستگیت در می ره
خسته راه بودم اما خوابم نمی برد دوش گرفتن را به وقت دیگری موکول کردم چرخی در اتاق زدم تقریبا ۴ برابر اتاق خودم در منزل نصرت خان بود با سه پنجره قدی که هر یک به تراس کوچکی در پشت ساختمان باز می شد تخت چوبی با کنده کاریهای زیبا کتابخانه ای نسبتا بزرگ که صدها جلد کتاب را در خود جای داده بود و مرا سر ذوق آورد و از ذهنم گذشت حتما بین این همه کتاب می تونم چند تا رمان قشنگ هم پیدا کنم میز تحریر میان دو پنجره قرار گرفته و کمد لباسها در دیوار تعبیه شده بود بقیه وسایل بیشتر جنبه تزءینی داشت اما اعتراف میکنم بیشتر از آن کتابخانه بزرگ میز توالت و لوازمی که روی آن چیده شده بود توجه ام را جلب کرد چند برس و شانه سر به اضافه چند عطر و ادکلن و بیش از آنها لوازم آرایشی که با سلیقه ی خاصی کنار هم چیده شده بودند لوازمی که من و مهتاب عاشقشان بودیم اما تا قبل ازدواج اجازه استفاده از آنها را نداشتیم
روی صندلی نشستم و شروع کردم به وارسی شان اما در یک آن سرم را بلند کردم گویی در آینه بانوجان را دیدم از جا جستم
-چشم بانو جان فقط یک کنجکاوی ساده بود
وبرای این که وسوسه نشوم رفتم که دوش بگیرم
بعد از حمام یکی از چمدانها را باز کردم و با وسواس لباسهایم را وارسی کردم بالاخره شلوار جین و بلوز سفیدی را انتخاب کردم دوباره مقابل آینه قرار گرفتم موهایم را که خوب خشک کرده بودم شانه زدم و مثل همیشه روی شانه ام ریختم بالاخره خانوم خدمتکاری را پی ام فرستاد تا سر میز شام حاضر شوم
خانوم سه تا پسر داره امیر خان پسر بزرگشون کمپانی بزرگی داره و تو کار صادرات فرشه سهراب خان هم تا وقتی خانومش زنده بود تو همون کمپانی شراکت داشت اما بعد از مرگ همسرش برای یه مدت رفت فرنگ و بعد هم کار کمپانی رو همون جا توسعه داد و بعدها هم همونجا ازدواج کررد و موندگار شد اما تنها دخترش مرجان تو ایرانه و تو عمارت زندگی می کنه منصور خان پسر کوچک خانوم پزشکی خونده و صاحب یه درمونگاه بزرگ و مجهز تو مرکز شهره …
این تمام اطلاعاتی بود که بانو جان در مورد خانواده ی خاله سیمین دخت به من داده بود همچنین می دانستم فتح ا… خان همسر خانوم تقریبا شش ماه اول سال را در روستاهای تحت مالکیتش می گذراند و به امور آنجا نظارت دارد با وارد شدنم به تالار صدای گرم خانوم را شنیدم « این هم یگانه جان » در همان حال چشم به عده ای دیگر فتاد که از جا برخاستند مردی میانسال با موهای جوگندمی که همسن و سال نصرت خان به نظر می رسید دستم را فشرد و در همان حال خانوم معرفی اش کرد «پسرم امیر خان » او با لحنی پدرانه خوشآمد گفت همسرش با مهربانی مرا بوسید و گفت :
-خوش آمدی عزیزم
-سلام من سالی هستم
-منم همایون هستم از دیدنتون خوشحالم
-مرسی منم همینطور
قبل از اینکه مجالی برای صحبت پیدا کنیم یکی از خدمتکارها آمد و اعلام کرد که شام حاظر است .
-سلام…سلام…سلام…
صدای مرد جوانی بود که وارد تالار شد
-متاسفم مثل این که دیر کردم
از نظرم گذشت او باید منصور خان باشد اما خانوم مرا از اشتباه درآورد و با نگاه پر غرور و افتخاری گفت :
-هومن جان نوه بزرگ منه
او به سویم آمد و ضمن فشردن دستم گفت :
پس میهمان عزیز خانوم شما هستید من هومن هستم از دیدنتون خوشحالم
با لیخند کمرنگی گفتم :
-منم همین طور
در منزل نصرت خان حتی قبل از رفتن ماهان و با وجود شر و شور بودن من و مهتاب باز سر میز غذا به احترام حضور نصرت خان سکوت کامل حکم فرما بود و گاه من حس میکردم حتی صدای جویدن لقمه هایم به گوش میرسد اما آن شب در اتاق بزرگ نهار خوری عمارت همه چیز با آنچه من تصورش میکردم متفاوت بود سالی و مرجان مدام سر به سر هم می گذاشتند همایون گاهی همراهی شان می کرد و گاه می گفت :
حداقل یه امشب جلوی مهمون آبروداری کنید بذارید یه دو روز دیگه یگانه خانم پی به هویت واقعی تون ببره
نگاه دخترا که به سویش براق میشد خیلی سریع موضوع صحبت را تغییر میداد و وانمود میکرد که اصلا چنین جسارتی به آنها نکرده است حتی رابطه سالی با پدرش خیلی راحت و صمیمی بود در حالی که نصرت خان چه برای من و چه حتی برای مهتاب همان خان بود و احترامش واجب . بعد از شام بچه ها از دانشگاه و رشته تحصیلی شان صحبت میکردند از بین صحبتهایشان متوجه شدم همایون و سالی دو قلو هستند هر چند هیچ شباهتی بهم نداشتند همایون سفید چهره بود و چشمان سبز مادر را به ارث برده بود با هیکلی درشت در حالی که سالی با چشم و ابرویی مشکی به برادر بزرگترش شباهت داشت همایون مکانیک می خواند و سالی ریاضی همون بیشتر به پدرش شباهت داشت. همایون مکانیک می خواند و سالی ریاضی همون بیشتر به پدرش شباهت داشت تقریبا بلندتر از همه به نظر میرسید و کت چهارخانه ای که به تن داشت او را چهارشانه تر نشان میداد .موهای مشکی و بلند و کمی مجعدش تا به سر شانه می رسید و در نگاهش گرمی خاصی موج میزد او لیسانس مدیریت داشت و مدیریت بیمارستان … را عهده دار بود مرجان سال آخر هنر بود از رشته تحصیلی ام پرسیدند و این که در کدام دانشگاه پذیرفته شده ام وقتی گفتم دانشگاه تهران سالی گفت :
-عالیه خودم برای ثبت نام کمکت می کنم .
نمی دانم چرا قبل از امدن به تهران عمارت را جایی مثل قصر خانوم «هاویشام » تصور میکردم و خانوم را خود «خانوم هاویشام » تصور می کردم شاید به خاطر علاقه ی زیادی بود که کتاب «آرزوهای بزرگ » داشتم و چندین بار خواندن قصه اش روی ذهنم اثر کرده بود اما حالا متوجه میشدم نه تنها خانوم برخلاف تصور من و حتی مهتاب زن مهربانی و رئوفی ست که روابط میان اعضا خانواده اش به رغم احساس من در بدو ورود گرم و صمیمی است .
وقتی برای خواب به اتاقم برگشتم گویی دوباره از خواب خوش بیدار شدم خواب کجا بود که به چشمانم بیاید چه قدر روی تخت به چپ و راست غلتیدم و خوابم نبرد و بعد حدود دو ساعت کلنجار رفتن با خودم بالاخره نشستم وسط تخت بالشم را بغل گرفتم و تا سپیده سر بزند به همه جا سر زدم برگشتم اهواز به اتاق کوچک خودم پیش بانو جان و مهتاب حتی به بلقیس فکر می کردم چشمانم پر از اشک می شد حتم داشتم مهتاب هم مثل من امشب بی خواب شده … برای فرار از افکار ناراحت کننده فکرم را به روزهای آینده پرواز دادم و سعی کردئم خودم را تسکین دهم سپیده که سر زد از شدت خواب تقریبا بیهوش شدم
*****
فردای آن شب که روز جمعه بود تا غروب همراه مرجان و سالی به گشت وگذار در شهر پرداختیم و حتی … با هم به سینما هم رفتیم در حالی که هیچ یک از آنها نگرانی آن شب من و مهتاب را نداشتند و همین مرا حیرتزده می کرد شب دوم برای اینکه بیخوابی کلافه ام نکند شروع کردم به نوشتن برای مهتاب از وردم به عمارت از کسانی که بعد سالها دیدمشان از سالی و مرجان و دنیایشان که چه قدر با ما فرق داشت .
(یادت میاد مهتاب شبهایی که بلقیس با اکراه رختخوابهمون رو به بهار خواب می برد چقدر من و تو از حرص خوردن اون میخندیدیم بلقیس که می رفت با خیال راحت دراز می کشیدیم و ستاره ها رو می شمردیم یادت میاد تو همیشه یه ستاره معمولی نزدیک به ماه رو انتخاب میکردی و ماه رو هم مرد آینده خودت میدونستی مردی که یه روز با یه اسب سپید از راه می رسید و … اما من مثل تو نبودم نورانی ترین ستاره رو از آن خودم میدونستم و به تو می گفتم آدم قانعی هستی می گفتی آرزوهای بزرگ تو تازه هم پای ارزوهای کوچیک منه و تو مثل گاهی وقتها می رفتی توی اون جلد پنهان زنانه ات و مثل یک زن کامل منو نصیحت می کردی از عشق می گفتی و از زندگی … ولی اگه امروز اینجا بودی … مهتاب من خیلی خوشحالم خیلی خیلی زیاد از این که تو پایتختم از این که همه چی برام فرقکرده اما … اعتراف می کنم که دلتنگم ای کاش شما هم اینجا بودید اون وقت خوشبختی من تکمیل می شد … )
از نوشتن خسته شدم روی تخت افتادم اما خوابم نبرد آهسته در اتاق را باز کردم و وارد تالار شدم عمارت در عین زیبایی گاهی واقعا ترسناک به نظر می رسید به خصوص مجسمه های قدی که در جای جای تالار قرار داشت و سایه درختان باغ به روی پرده های اطلسی آویخته بر پنجره های قدی تالار و تکان خوردن آرام شاخه ها منظره ی مخوفی بوجود آورده بود با صدای باز شدن در تالار و پیدا شدن سایه ی مردی به روی دیوار چنان وحشتی بر جانم ریخت که هر لحظه حس می کردم چیزی نمانده قالب تهی کنم زبانم بند آمده بود با همه تلاشی که کردم فقط توانستم چند قدمی به عقب بردارم که با برخورد به مانعی نقش بر زمین شدم در آ ن حال برق زده شد و تالار روشن گردید با حرکت سریعی از جا بر خاستم و چشمم به او افتاد که زل زده بود به من چند قدمی جلوتر آمد و نگاه عاقل اندر سفیهی گفت :
-تو باید یگانه باشی ؟
پس هر که بود آشنا بود سری تکان دادم و گفتم :
-بله
-فکر می کنم بهتره زودتر به اتاقتون برگردین تا دست گل دوم رو به آب ندادید
تازه به خودم آمدم و نگاهی به پشت سرم کردم میز عسلی واژگون شده و مجسمه ای که روی آن قرار داشت به زمین افتاده بود اما خوشبختانه آسیبی ندیده بود
وقتی دوباره برگشتم او داشت به سمت راهرو باریک پیش می رفت مستاصل و عصبانی خم شدم و مجسمه را سر جایش قرار دادم و با ذهنی آشفته از برخورد مرد جوانی که حالا حدس میزدم منصور خان باشد به اتاقم برگشتم .
همراه سالی برای ثبت نام رفتم باز هم خودش پشت رل نشست با سرعت می راند و هر از گاهی چنان ترمز می کرد که صدای کشیده شدن لاستیک بر آسفالت خیابان مو بر تنم راست می شد
-اینجا بزرگترین دانشگاه تهرانه خوشحالم که اومدی اینجا چون بین دانشگاهای دیگه مقبولتره و از امکانات خوبی هم برخورداره …
با مکثی ادامه داد :
-دانشگاه پرستاری با پزشکی عمومی یکیه هر سال هم قراره از هم جدا بشن و پزشکی تو ساختمون مجزایی باشه ولی همچنان در حد یه پیشنهاد مونده و فکر نمیکنم آخرشم هیچ غلطی بکنند .
کارمان خیلی طول نکشید سالی گفت :
-چون شما ترم اولی هستید خودشان کار انتخاب واحد را براتون انجام می دن اما از ترمهای بعد این طور نیست
اتومبیل را که به حرکت در آورد پرسید :
-راستی تو رانندگی بلدی ؟
-نه
-سعی کم یاد بگیری تو باغ همیه یکی دو تا ماشین بلا ستفاده هست اصلا خودم بهت یاد می دم یه کم که راه افتادی می تونی بری گواهینامه بگیری اینجا هم چهاراه پهلویه اونم ساختمون تئاتر شهر برنامه های فوق العاده ای داره . برای نهار به کافه تریایی در میدان پهلوی رفتیم صاحب کافه پیرزنی بود با موهای نقره ای شیک پوش و آراسته به گرمی با سالی احوالپرسی کرد سالی هم با لحن گرم و صمیمی پاسخش را داد وبا اشاره به من گفت :
-یگانه مهمون مخصوص خانوم یگانه جان ایشون هم استاد گرانقدر ما لاله جان هستند که از دوستان خانوادگی هم محسوب می شن
لاله جان دستم را به گرمی فشرد و گفت :
-پس یگانه جان شما هستی مرجان برام گفته بود یه مهمون تازه دارن … از دیدنت خوشحالم
-ممنونم منم همینطور
-راحت باشید دخترها و از خودتون پذیرایی کنید امروز مهمون من هستید .
او که از سر میزمان دور شد سالی وصف حالش را کامل کرد :
-لاله جان استاد خط و نقاشیه مرجان چند ساله که پیشش تعلیم نقاشی می بینه این کافه تریا هم متعلق به شوهر مرحومشه که حالا خودش اداره اش میکنه برای ما بچه ها امن ترین و دنجترین جا ی دنیاست به خصوص که مرجان عاشق فضای شاعرانه و رمانتیکشه
شاید از همان روز بود که مهر لاله جان به دلم نشست و فکر دوباره دیدن و آشنایی بیشتر با او ملکه ذهنم شد .
*****
یک هفته از مهر ماه گذشته فتح ا… خان آمد او را برخلاف دیگر اعضای عمارت میشناختم چون چندین بار به اهواز آمده بود از پشت پنجره تالار طبقه دوم دیدمش که از بنز سفید رنگش پیاده شد از مرجان شنیده بودم خان حداقل تا چند ساعت پس از ورودش کسی را به حضور نمی پذیر د برای همین چند ساعت بعد فرستادند دنبالم تعجب نکردم در حالی که سعی میکردم ظاهری آراسته و سنگین داشته باشم از اتاقم بیرون آمدم
وارد تالار که شدم خانوم با گفتن« این هم یگانه جان من » همسرش را متوجه من کرد با لبخند کمرنگی به نشانه آشنایی سلام کردم او هم با لحنی گرم که به قول مهتاب آدم را یاد پدر بزرگها می انداخت جوابم را داد و به نشستن دعوتم کرد
-حالت چطوره دختر جوان ؟
-خوبم ممنونم
پیپش را روشن کرد
-از شنیدن خبر ادامه تحصیلت خوشحال شدم تو عصری که ما زندگی میکنیم تحصیلات حتی برای نسوان هم اهمیت زیادی داره
خانوم با لحن پر غروری گفت :
-خان یگانه تو دانشگاه بزرگ تهران پذیرفته شده
خان ابرویی بالا انداخت :
-عالی گوش کن دختر جوان من احترام خاصی برای اهل قلم قائلم به خصوص اگر این جوینده علم مهمون عزیز عمارت هم باشه اینجا رو هم خونه خودت بدون و کاملا راحت باش
از او تشکر کردم و افزودم :
-امیدوارم بتونم محبتتون رو جبران کنم
و بعد با اجازه اش تالار را ترک کردم
دانشگاه برای من برگی از دفتر زندگیم بود برگی متفاوت با همه صفحات زندگی ام خوب بود و جذاب و برای منی که همه ی وجودم مشتاق شناخت دنیای تازه ای بود که قدم به آن گذاشته بودم هیجان انگیزترین جای دنیا به شمار می رفت روزهای اول وردم بیشتر غرق بهت و حیرت بودم و آنچه که در اطرافم میگذشت خصوصا روابط دختران و پسران و به قول سالی آزادی در آخرین حد ممکن انگشت به دهانم میکرد برای منی که در اهواز و میان قومی متدین و مذهبی بزرگ شده بودم پذیرفتن نوع زندگی آنها سخت بود به خصوص که اغلب ساکنین اهواز عرب بودند و نقاب به چهره میزدند و بعضی شان به قدری روی حجاب تعصب داشتند که با دیدن ما مدام غر میزدند حالا اگر اینجا بودند و این صحنه ها را میدیدند به حتم رنگ از رخسارشان می پرید و به این که دوره ی آخر زمان شده ایمان می آوردند اوائل پیش می آمد که ناخودآگاه به آنها خیره می شدم اما کم کم یاد می گرفتم از کنار این مسائل بی تفاوت بگذرم و حتی از دیدن خلوتشان زیر یک درخت خجالت نکشم
اتاقم را سر و سامانی داده بودم قاب عکسی از خودم و مهتاب در حالی که ماهان میانمان ایستاده بود روی میز تحریرم گذاشته بودم عکسی که عید سال ۵۳ یک سال قبل رفتن ماهان عکاس دوره گردی کنار کارون از ما گرفته بود و هرکدام از ما یکی از آن را داشتیم حتی ماهان هنگام رفتن هم آن را فراموش نکرد و با خودش برد عکسی هم از بانو جان و نصرت خان روی میز عسلی کنار تختم قرار داده بودم لوازم آرایش روی میز توالت به قوه خود باقی بودند آن اوائل شبها در خلوت خودم را به شکل دخترانی که در دانشگاه میدیدم در می آوردم اما کم کم این موضوع هم لطف اولیه اش را برایم از دست داد ساختمان عمارت محصور در باغ چند هزار متری بنای عجیبی بود آن قدر بزرگ و آن قدر تو در تو که فکر میکردم همیشه قسمتی از آن وجود دارد که از نظرم پنهان مانده است طبقه اول شامل سه تالار اتاق بزرگ غداخوری و چند اتاق نشیمن می شد اتاق خوابها در قسمتی جداگانه قرار داشتند و توسط راهرویی به نشیمن مربوط میشدند قسمتی هم مختص خان شامل اتاق کارش و تالاری که خان مهمانهایش را در آنجا می پذیرفت و اتاقی که اختصاص به حسنعلی مباشرش داشت طبقه دوم تالار بزرگ کتابخانه شاید صد متری اتاق بازی بیلیارد اتاق کوچک غذاخوری بیش از ده اتاق خواب و همچنین تراس بزرگی رو به غرب باغ را شامل می شد
شاختمان متعلق به سالی و خانواده اش هرچند کوچکتر از عمارت بود اما معماری درون آن جلب توجه میکرد برخلاف عمارت تراسهای باریک و بلند داشت به جای پنجره های قدی دارای پنجره هایی کوتاه بود حتی داخل ساختمان هم کاملا متفاوت بود و برعکس عمارت که با وجود مبلمان تالار و حتی اتاق خوابهای غیر قابل استفاده هم با فرشهای دستبافت ایرانی زینت یافته بود تنها چند تابلو فرش روی دیوار به چشم میخورد کتابخانه دو تالارو نشیمن در طبقه پایین و اتاق خوابها در طبقه بالا به راهروی باریکی باز میشدند که به وسیله پله های مارپیچ به نشیمن مربوط می شد
ساختمان مستخدمین در ضلع شقی باغ قرار گرفته بود این ساختمانحدود بیست خدمکار را به همراه همسر و فرزندانشان در خود جای داده بود خدمتکارانی که تعدادی در آشپزخانه مشغول بودند تعدای مسئول نظافت خانه دو راننده مامور خرید دو باغبان که یکی شان آقا سید پیر بود که با همسر پیرش در باغ زندگی می کردند و دیگری مرد میانسالی بود که همسرش هم در قسمت آشپز خانه مشغول بود و من اغلب بچه هایشان را همراه بچه های دیگر خدمتکاران در باغ و در حال بازی میدیدم رفتار خانوم با همه آنها گرم و صمیمی بود
به هر حال به زندگی در عمارت خو گرفته بودم
حالا که یاد آن روزها می افتم حسرتی عمیق قلبم را می شکافد و زخم کهنه ام را تازه می کند چه ساده می زیستم و چه ساده می اندیشیدم وجودم پر طراوت بود و جوان می خواستم زندگی کنم و از لحظه لحظه ام لذت بیرم همه آن خوشبختی را از پذیرفته شدنم در دانشگاه می دانستم برای همین هم میخواستم با همه وجودم موقعیتم را حفظ کنم چسبیده بودم به درس مثل بقیه ی دانشجو ها – مثل دانشجوهای دیگر اما آنها دیگر رویاهای من را نداشتند این چیزی بود که چند وقت بعد به آن رسیدم چرا که اکثر آنها سیاست زده شده بودند واژه ای که من قبل از آمدن به تهران حتی معنای درستی از آن در ذهنم نداشتم نصرت خان هرگز اجازه نمی داد ذهن ما به سوی این مسائل کشیده شود اما جو در پایتخت کاملا متفاوت بود وجود دانشجویانی که بحث های خارج از کلاس راه می انداختند توجه ام را جلب می کرد حرف از آزادی بود و استقلال حرف از شیوع فقر بود و تفاوت فاحش طبقاتی وقتی ازجایی اسمی برده می شد کلماتی را که از دهانشان خارج میشد میبلعیدم نصرت خان گفته بود : این شهر هزار رنگ است اما تا آن موقع من فقط روی خوب آن را دیده بودم به هر حال شرایط آن روز تهران و آگاهی بیش از حد دانشجویان دوروبرم بود که باعث شد من خیلی زودتر از آنچه زان می برد به خود بیایم و برای ارضا حس کنجکاویم که شده برای درک حقایق تلاش کنم آن وقت بود که فهمیدم تا آن موقع تا چه حد در غفلت و بی خبری بوده ام و باور کردم در پایتخت حرف از حذب ها بود نشریات مختل حرف مردم از رژیم و دولت وقت موضوعاتی که من قبلا علاقه ای به صحبت در موردشان نداشتم حتی در اهواز تنها مجله ای که من و مهتاب مشتری همیشگی اش بودیم زن روز بود اما حالا … به معنای واقعی میان آن چه میشنیدم و آن چه می دانستم بهت زده و حیران می ماندم مهتاب راست گفته بود چناند در بند محیط تهران شده بود که بعدها کمتر افکار گذشته به ذهنم راه می یافت این را چند ماه بعد از ورودم به پایتخت فهمیدم
پاییز تهران کم کم خود را به رخ می کشید به نظرم این فصل خیلی بیشتر از تابستان به این شهر هزار رنگ می آمد من عاشق روزهای بارانی بودم گاهی همراه مرجان جای دنجی را پشت باغ انتخاب می کردیم او نقاشی می کرد و من برای مهتاب می نوشتم و به بارانی که نم نم میبارید اهمیتی نمی دادیم ولی وقتی شدت می گرفت کاسه کوزه مان را جمع می کردیم و قدمهایمان را برای رسیدن به عمارت تند می کردیم یک بار همایون که تازه وارد باغ شده بود با دیدن ما در آن حال با خنده گفت :
-دو بانوی رمانتیک و شاعر پیشه خانواده در حال فرار از زیر باران
مرجان با نگاهی به من گفت :
-وای پاک موقعیتمان را فراموش کرده بودم همایون در این مورد به کسی چیزی نگی ها
و هر سه زدیم زیر خنده
سالی و مادرش –خانم فرنگیس-بیشتر اوقات در عمارت بودند اما سالی هم مثل بقیه سر ناسازگاری با فرخنده داشت و به خصوص اگر در عمارت مهمانی بر پا می شد با انتقادهایش او را به ستوه می آورد در یکی از شبهایی که هوا سر سازگاری داشت با بچه ها در آلاچیق میان باغ نشسته بودیم سالی داشت از دانشکده شان می گفت و ازدواج یکی از استادان سختگیرشان با یکی از دختران همکلاسی اش چنان با آب و تاب جریان آشنایی شان را شرح می داد که گویی لحظه به لحظه همراهشان بوده من و مرجان هم بدون مژه بر هم زدن چشم بر دهانش دوخته بودیم همایون و هومن مشغولی بازی شطرنج بودند بالاخره همایون مات شد و کلافه به هومن گفت :
-این آخرین باره که شکستم میدی
هومن لبخند زد و مرجان گفت :
-این چندمین آخرین بارته همایون ؟
هومن سیگاری آتش زد و رو به من پرسید :
-یگانه با درس و دانشگاه چه میکنی ؟ مشکلی نداری ؟
گفتم :
-نه همه چیز خوب پیش میره
سالی گفت :
-البته اگه این دانشجوهای پر حرف و خودخواه بزارن . . . بحث های سیاسیشون حسابی برای یگانه سوال برانگیز شده
و با لحن پر کنایه ای ادامه داد :
-من که نمیفهمم این ها که اینقدر دم از دموکراسی میزنند چرا اصررار دارند افکارشون رو به مردم تحمیل کنند؟
همایون با اخم گفت :
-طعنه نزن چون اصلا برام اهمیت نداره هیچ کدوم از حرفات رو قبول ندارم کسی قصد تحمیل عقایدش رو نداره اونها فقط از عقایدشون حرف می زنند هر کی خواست می تونه بهشون ملحق بشه اجباری در کار نیست بستگی به خط فکری خودتون داره
مرجان مثل همیشه با لحن آرامی گفت :
-ولی من فکر میکنم کارشون مثل دست و پا زدن تو باتلاقه و هر کی هم دستشون رو بگیره همراه اونها فرو میره . . . کاری ازشون برنمیاد که هیچ زندگی چند تا از همه جا بی خبر رو هم به باد میدن
همایون معترضانه گفت :
-یعنی زندگی دیگران برای شما ارزش نداره ؟
سالی گفت :
-گیرم داشته باشه مگه ما جز سازمان حقوق بشریم ؟ تازه خود سازمانم به اندازه شما شعار نمیده
آن شب هومن خان با لحن دوستانه ای برایم گفت سعی کنم تحت تاثیر جو موجود قرار نگیرم و وارد هیچ گونه بحث سیاسی نشوم پیشنهاد هیچ کس را در این باره نپذیرم حتی اگر پیشنهاد در حد شرکت در یک میتینگ باشد
مرجان گفت :
-سیاست مثل اعتیاد میمونه شاید هم بدتر از اعتیاد اول جسم رو اسیر میکنه و بعد رو ذهن اثر میزاره اما کسایی مثل همایون که می افتن تو دام یکی از این گروهکها شستشوی مغزی میشن که اگه خدا هم بخواد دست از عقایدشون بر نمیدارن حتی اگه جونشون رو هم تو این راه بزارن . . . !
آن شب تا دم دمای صبح به همایون عقایدش و دیگر دانشجوهای سیاسی فکر کردم اعتراف میکنم بعدها که بیشتر در محیط قرار گرفتم سیاست برایم حکم فیلم دختر لر را پیدا کرده بود که دلم می خواست بیشتر از آن بدانم و در میان دوستانم که اغلب در این وادی بودند حرفی برای گفتن داشته باشم واقعیت این بود که من در عمارت مهمانی بودم که نه میتوانست و نه میخواست برای میزبانش دردر درست کند مگر نه اینکه به نصرت خان قول داده بودم پس بهترین کار این بود حرفهای هومن را ملکه ذهنم کنم و در همه حال تماشاگری بیش نباشم
منصور خان از نظر من معمای بزرگ عمارت بود کوچکترین پسر خانوم جان مرجاان برایم گفته بود او بیشتر اوقاتش را در درمانگاه شبانه روزی اش میگذراند و از دوندگی اش برای تبدیل آن به بیمارستانی مجهز سخن ها گفته بود او مثل سایه می آمد و می رفت وقتی هم بود به قدری تلخ و سرد می نمود که من برخلاف انسی که با بچه های دیگر گرفته بودم جرئت نزدیکی به او را نداشتم آن اوائل از رفتارش و این که لحن صحبتش با من پر نیش و کنایه بود متعجب میشدم اما کم کم به جایی رسیدم که از حضورش دچار نگرانی می شدم چه اینکه فهمیده بودم با کوچکترین خطای ناخواسته ام یا پوزخندی بر لبانش خواهد نشست و یا مورد سرزنش قرار خواهم گرفت درست مثل آن شب که تازه از دانشگاه برگشته بودم و خانوم میهمان داشت و از مرجان خبری نبود به طبقه بالا رفتم در تالار را بستم و همانجا روی مبلی ولو شدم آسمان کبود کبود بود و حدس میزدم باران خواهد آمد چشمانم را چند دقیقه ای روی هم گذاشتم وقتی چشم گشودم با دیدن قطرات باران ذوق زده از جا برخاستم و وارد تراس شدم دستانم را بالا گرفتم تا از باران خیس شود و گذاشتم تا باران خستکی تنم را بشوید چه قدر به همان حال ماندم نمی دانم تا اینکه با صدایی به خود آمدم
-یگانه شما اینجایید
به طرف صدا برگشتم
-سلام منصور خان
-سلام لطفا از این به بعد قبل از خلوت کردن درهارو پشت سرتون ببندید
تازه متوجه شدم در تراس را باز گذاشته ام و به حتم تمام طبقه سرد شده بود
-متاسفم فراموش کردم
با لحن سرد و بی تفاوتی گفت :
-مهم نیست امیدوارم تکرار نشه
و رفت شانه ای بالا انداختم و از این که کسی آن اطراف نبود و خدا را شکر کردم و از سرخوشی لبخندی زدم
بالاخره همراه مرجان به دیدن خانم استاد رفتم اما این بار به منزلش در ونک . خانه ای بزرگ و درندشت و قدیمی با سبکی که بر دل می نشست ، حتی داخل خانه هم بافتنی سنتی داشت و تنها در اتاق نشیمن مقابل شومینه دیواری م یکدست مبل مخمل مشکی به چشم میخورد . همه دیوار های خانه از راهروی کوچک ورودی تا نشیمن و تالار پر بود از تابلوهای خط و نقاشی لاله جان. که من از دیدن تک تکشان آشکارا شگفت زده می شدم .
مقابل تابلوی بزرگی که روی پیشخوان شومینه قرار داشت ایستادم و این بار نتوانستم خوددار باشم « وای خدای من این واقعا قشنگه» تابلویی بود از زنان روستایی کنار چشمه .
مرجان آهسته گفت :
-این تابلو رو لاله جان به تازگی کشیده … میخواد به خانوم هدیه بده آخه خانوم عاشق روستاست .
-دخترا با چای موافقید ؟
به سمت لاله جان برگشتیم .
زمانی که او به مرجان تعلیم نقاشی می داد من در سکوت تماشایش می کردم بالاخره وقتی کارشان تمام شد با لبخند کمرنگی از من پرسید :
-یگانه جان تو میونه ات با هنر چطوره ؟
-خب…من نقاشیم اصلا خوب نیست مطمئن هم نیستم که استعدادش رو داشته باشم.
با اخم ظریفی گفت :
-بهتر نیست قبل از قضاوت حداقل یک بار خودت را محک بزنی ؟
با لبخند کمرنگی گفتم :
-نمی دونم شاید !؟
-به هر حال هر وقت که خواستی می تونی بیای پیشم ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس .
آن روز نقطه عطفی شد که مرا به لاله جان نزدیک و نزدیکتر کرد . من به نقاشی روی آورم نه به خاطر علاقه ام تنها و تنها به خاطر شیفتگی عجیبی که نسبت به لاله جان پیدا کرده بودم.
به این ترتیب دنیای پیش رویم گسترده شد بازی با رنگها سر شوقم می آورد و وجودم را گرمی می بخشید و حضور لاله جان در زندگی ام هر روز پرنگتر و پرنگ تر می شد زن مهربانی که در تلخترین لحظات زندگی به دادم رسید و نگذاشت تا زیر سنگینی بار حوادث خرد شوم .
ماه محرم از راه رسید ماهی که برای من چه در اهواز و چه در سالهای اولیه ورودم به تهران سرشار از خاطره بود در اهواز که بودیم هیئت های عزاداری از همان اول محرم بر پا بود و برخلاف مواقع دیگر من و مهتاب چادرهای عربی را که نصرت خان از سوریه برایمان سوغات آورده بود سر می کردیم و همراه بانو جان و بلقیس به تماشای دسته های سینه زنی می رفتیم شبها مردها به سوی هیئت ها روان می شدند و ما زنها هر سال در منزل یکی از همسایه ها که عهده دار پذیرایی از عزاداران می شد جمع میشدیم و تا پاسی از شب به خواندن زیارت عاشورا و گوش کردن به صحبت های زن روضه خوان می پرداختیم گاهی هم روضه خوان مردی می آمد که البته در اتاق دیگری می نشست و ما فقط صدایش را می شنیدیم .
در عمارت اما حال و هوای متفاوتی به وجود آمده بود از روز هفتم چهارده دیگ عدس پلو قیمه و قورمه بار گذاشته بودند که پنج تای آن نذر امامزاده صالح بود هر روز ظهر تا هفت امام حسین (ع) آقای جوادی و پسرش احمد رضا دیگ ها را سر پل تجریش می بردند تا میان عزاداران و زائرین پخش کنند شب عاشورا و تاسوعا ۵ دیگ دیگر اضافه شد که همه ما آن دو شب را در سر دیگ ها بیدار نشستیم.
آن روزها همه جا حرف از اتفاقی بود که چند روز قبل رخ داده بود . چندین روزنامه عکسی از اعلی حضرت که دستمال به دست اشکهایش را پاک می کرد چاپ کرده بودند.
تا قبل از آن حادثه واقعا نمیدانستم هدف انقلابیون چیست و در ورای آن انتقادهای تند چه خواسته ای دارند یک شب با بچه ها در تالار طبقه دوم جمع شده بودیم آن شب مرد جوانی به نام پیمان هم به جمع ما اضافه شده بود .مرجان او را دوست صمیمی هومن و منصور خان معرفی کرد و اضافه کرد که او جراح عمومی است وقتی هومن ما را به هم معرفی کرد او به گرمی دستم را فشرد و گفت :
-تعریفتون رو از هومن شنیده بودم از دیدنتون خوشوقتم.
آن شب وقتی همایون سر صحبت را باز کرد مر جان با نگرانی به بیرون تالار سرکی کشید و سپرد که هیچ یک از خدمتکاران وارد تالار نشوند همایون روزنامه را روی میز باز کرده بود و هیجان زده خبری را شرح می داد و مردم را می ستود مردمی که چندروز قبل هنگامی که شاه و شهبانو قدم به خاک آمریکا گذاشته بودند مقابل کاخ سفید دست به تظاهرات زده بودند .سالی با گفتن «این لوس بازی ها چه معنی داره »
حسابی زد توی ذوق همایون و همین باعث شروع جر و بحثشان شد پیمان خان نیز آنها را همراهی میکرد هر چند مستقیما همایون را تایید نمی کرد اما با توضیحاتش سعی در قانع کردن سالی داشت
نگاه شیفته مرجان به پیمان وقتی او شروع به صحبت کرد از نگاهم پنهان نبود بحث که بالا گرفت هومن خان دخالت کرد و رو به سالی گفت :
-اگر این دانشجوها و یا حتی مردم عامی جون خودشون رو به خطر می اندازند به خاطر برقراری همون دموکراسیه که شما ازش حرف می زنید حالا این که می خواید بی طرف باشید نه تنها بد نیست که این طوری خیال ما هم آسوده تره اما به عقاید دیگران احترام بگذارید.
آن شب بعد از رفتن مهمانان مرجان به اتاقم آمد مشغول درس خواندن بودم کنار میز تحریرم ایستاد و با نگاهی به عکس روی میز پرسید :
-خیلی برات عزیزند ؟نگاهی به ماهان و مهتاب کردم و گفتم :
-آره خیلی زیاد !
-پس چطور تونستی دل بکنی و بیای اینجا ؟
-خوب منم رویاهای خودم رو داشتم و برای رسیدن بهشون باید از خیلی چیزها می گذشتم اوایل دلتنگی میکردم اما خب زندگی در اینجا آدم رو در خودش غرق میکنه .
پرده ها را کنار زد و در حالی که بیرون را می نگریست گفت :
-معلومه که میتونی باهر شرایطی خودت رو وفق بدی .
با مکث ادامه داد :
-میدونی من آدم احساساتی نیستم ولی گاهی اوقات تنهایی آدم رو از پا در میاره تنهایی که گاهی حتی تو این عمارت شلوغ هم میتونی حسش کنی … وقتی خانوم بزرگ از تو برام گفت فکر کردم تو همون هستی که می تونم بهش اعتماد کنم و شبهایی که دلم پر از غصه اس با حرف زدن باهاش به آرامش برسم آخه تو هم مثل خودم بودی …
با لبخند تلخی به سویم برگشت :
بعد از مرگ مادرم خلی تنها شدم به خصوص که پدرم آشتفه تر از اونی بود که توجهی به بهم بکنه اما زن عمو فرنگیس و خان بزرگ به دادم رسیدند نمیدونم اگه نبودند چه بلایی به سرم میومد وقتی هم که پدرم تصمیم گرفت بره هر کسی به نحوی سعی کرد منصر فش کنه اما اون قبول نکرد از من هم خواست همراهش برم اما نتونستم حس می کردم با رفتنم خیلی از مامان دور می شم و اونو. تنها می ذارم بابا رفت و تنها دلخوشی من شد اومدن شبهای جمعه و رفتن به مقبره خونوادگی سر خاک مامان تا وقتی که … عاشق شدم … عشق یه موهبته موهبتی که منو به زندگی برگردوند هر چند تا حالا جرات ابرازش رو پیدا نکردم …
با تردید پرسیدم :
-فکر می کنی اون چیزی بدونه ؟
-درست نمی دونم اون بیشتر غرق کار و سیاسته البته نه مثل همایون افراطی … اما حس میکنم نسبت بهم بی تفاوت نیست …تو چطور یگانه تا حالا عاشق شدی ؟
-نه اما فک میکنم باید حس قشنگی باشه که بتونه تا این حد آدم رو امیدورار کنه و دیدش رو به زندگی تغییر بده.
تا پاسی از شب گذشته مرجان برایم حرف زد احساس عمیق تنهایی که داشت مرا متعجب کرد با وجودی که پدرش را داشت و خانواده ی پدری اش را در خانه ای زندگی میکرد که متعلق به پدر بزرگش بود و در واقع خانه خودش محسوب میشد اما باز هم به دنبال کانون گرم خانواده ای می گشت که از آن خودش باشد به او نگفتم که من هیچ گاه چنین حسی نداشته ام چه این که عاشق خانواده ی نصرت خان بودم و غم از دست دادن پدر و مادری که چیزی از آنها به خاطر نداشتم را در کنار آنها از یاد میبردم و به اعتماد حضورشان دلم همیشه گرم بود.
ای کاش هیچوقت تسلیم وسوسه مرجان نمی شدم تاهرگز آن اتفاق نمی افتاد و تلخی آن تا امروز در ذهنم نقش نمی بست یادم نیست چطور شدکه مرجان پرسید :
-تا حالا اتاق عمو منصور رو دیدی ؟
متعجب از سوال بی موقع اش به او خیره شدم و سری به علامت منفی تکان دادم و گفتم :
-نه !
با لحن شیطنت آمیزی پرسید :
-می خوای ببینی ؟
وحشتزده گفتم :
-نه نه اصلا !
از عکس العملم تعحب کرد و پرسید :
-چرا این طوری حرف میزنی ؟
-منصور خان همین طوری میانه خوبی با من نداره چه برسه به این که . . .
میان حرفم دوید و گفت :
-ای بابا یه نگاه کوچولو که ایرادی نداره عمو منصور یه شب که به عمارت بیاد دیگه تا چند روز پیداش نمی شه پریشبم که یه سر اومد و رفت . . . خیالترا حت باش
و با لحن وسوسه انگیزی گفت :
-اتاقش رو ببینی انگشت به دهن میمونی با همه اتاقهای عمارت فرق داره بیا .
-نه . . .
ولی مرجان دستم را کشید در اتاق را با زکردم چند لحظه حیرت زده بر جای میخکوب شدم مرجان راست گفته بود گویی آن اتاق متعلق به آن عمارت نبود . تقریبا چهار برابر اتاق من به نظر میرسید و همه چیز در آن ترکیبی از دو رنگ آبی و سرمه ای داشت حتی رنگ دیوارها هم با بقیه جاها متفاوت بود . مبل ها روتختی ها حتی قاب عکس هایی که بر دیوار بودند همه رنگ آبی و سرمه ای داشتند . در همان حال چشمم به پیانوی بزرگی نزدیک پنجره افتاد و فریادی از سر شوق کشیدم .
-مرجان خانم ، خانوم بزرگ با شما کار دارند.
یکی از خدمتکاران بود با نگاهی متعجب و پرسشگر همراه مرجان اتاق را ترک کرد .
مرجان با گفتن الان برمیگردم رفت و من در تردید بودم که چه کنم شوق لمس پیانو را داشتم به سمت آن رفتم و در همان حال چشمم به قاب عکس ها افتاد در همه آنها تصویر دختر جوانی به چشم میخورد دستم روی پیانو لغزید که صدایی مخاطبم قرار داد.
-یادم نمیاد به شما اجازه ورود به این اتاق رو داده باشم .
هرسان برگشتم منصور بود کی اومده بود که متوجه نشده بودم ؟ چرا مرجان خبرم نکرده بود ؟ نمی توانم بگویم چه حالی داشتم نگاه پر از خشم و شماتتش توان هر حرکتی را از من گرفته بود زبان در دهانم نمی چرخید و به جای هر حرفی فقط اصوات نامفهومی از دهانم خارج می شد او با صدای بلندی مرجان را صدا زد و به صدای فریادش مرجان و دو نفر از خدمتکاران آمدند مرجان آشفته و هرسان به سویم آمد:
-متاسفم عمو منصور مقصر من بودم .
بغض گلویم را میفشرد و به اشکهایم التماس می کردم جاری نشوند لحن تحقیر آمیز او خردم کرده بود بی اختیار به اتاقم گریختم .
*****
-دختر گلم چرا دیگه مثل سابق سرزنده نیست ؟
نگاهم را از خیابان پوشیده از برف گرفتم و به لاله جان لبخند زدم .
گفت :
-بیا بشین یه چایی گرم بخور و بعد هم برام تعریف کن ببینم دنیا دست کیه ؟
در حالی که سعی می کردم لحن شادی داشته باشم گفتم :
-دست هر کی بخواد.
چایم را در سکوت نوشیدم چشمم که به او افتاد نگاه موشکافانه اش رابه خودم خیره دیدم .
-اتفاقی افتاده یگانه؟
-نه ولی … لاله جان من میخوام یه کاری بکنم .
-چه کاری ؟
با تامل گفتم :
-میخوام … عمارت رو ترک کنم .
با کمی مکث گفت :
-ولی تا اونجایی که من میدونم خونواده ی شمسایی علاقه خاصی به تو دارند چرا می خوای ترکشون کنی ؟
-خب . . . خب . . . ببینید اونا همشون خوبند ولی . . .
-تو از کسی رنجیدی ؟
-منصور خان ؟
-منصور پسر کوچک خانم بزرگ درسته ؟
-بله . . . اوایل فکر میکردم اشتباه میکنم اما حالا دیگه مطمئنم به چشم یه مزاحم بهم نگاه میکنه .
-واین مسئله باعث آزار تو شده ؟
در حالی که سعی میکردم چهره بی تفاوتی داشته باشم با لحن اغراق آمیزی گفتم :
-برای من اصلا مهم نیست که اون از من خوشش بیاد یا نه . ..
و با نفس بلندی ادامه دادم :
-اما گاهی اوقات رفتارش واقعا توهین آمیز میشه . . . واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ؟
لاله جان از در نصیحت در آمد اما خب او لاله جان بود نه یگانه ای که در عمارت زندگی میکرد و ناچار بود با موجود تلخ و گزنده ای مثل منصور هم خانه باشد به خصوص بعد از اتفاق آن روز فکر رفتن از عمارت لحظه ای رهایم نمیکرد
منصور چه فکری در مورد من کرده بود من نیازی به زندگی در آن عمارت نداشتم درست بود که خانواده ای از خودم نداشتم اما ثروتی که آنها برایم به جا گذاشته بودند آنقدر بود که بتوانم نه تنها دین خود را به نصرت خان و خانوم ادا کنم که پس از آن هم تا پایان عمر به راحتی زندگی کنم بی اینکه محتاج یاری کسی باشم . . . مدام این حرفها را با خودم تکرار میکردم مبادا کارهای منصور اعتماد به نفسم را ضعیف کند.
تصمیم را برای رفتن گرفته بودم اما خب به همین سادگی ها نبود باید از هفت خان رستم می گذشتم . . . در بین اعضای خانواده خاله سیمین دخت هومن تنها کسی بود که اعتماد خاصی به او داشتم او نه زبان تلخ منصور را داشت . نه افکارو شور سیاسی همایون را که مانع از توجه اش به مسائل دیگر میشد همیشه و در همه حال میانه رو بود و احساس مسئولیت خاصی نسبت به همه حتی منصور که از او بزرگتر بود داشت شاید به همین دلیل بود که هر گاه مشکلی داشتم از او کمک می گرفتم یک شب در یکی از خیابانهای شن ریز باغ نشسته بودم که اتوموبیلش وارد باغ شد در حین پیاده شدن چشمش به من افتاد با سر سلام کردم دستی برایم تکان داد و به سویم امد .
-سلام .
سلام تو این سرما و خلوت میون درختهای باغ ؟
-زمستون فصل قشنگیه حیفه که همه اش از پشت شیشه تماشایش کنیم .
ابرویی بالا انداخت :
-اینم حرفیه فقط امیدوارم سرما نخوری .
خواست برود که صدایش کردم و گفتم :
-میتونم چند دقیقه ای وقتتون رو بگیرم ؟
-البته.
در ذهنم به دنبال کلماتی بودم که سر حرف را باز کنم پرسید :
-بشینیم ؟
روی نیمکت نشستیم .
-هومن خان من می خوام از اینجا برم .
جا خورد اما با تامل پرسید :
-می تونم بپرسم چرا این تصمیم رو گرفتی ؟
-دلیل خاصی نداره جز اینکه . . . می خوام مستقل باشم.
تنها توجیهی بودکه به ذهنم رسید چشمانش را ریز کرد ودر حالیکه موشکافانه نگاهم می کرد گفت :
-ولی من فکر میکنم دلیل دیگه ای برای این کارت داشته باشی .
-نه نه دلیلش همونیه که گفتم .
متفکرانه پرسید :
-اینجا کسی محدودت کرده ؟
-نه اصلا
-کسی در مسائل شخصی تو دخالت کرده؟
-نه.
-کسی خواسته ای داشته که مطابق میل تو نبوده ؟
-نه.
-پس چرا فکر میکنی بودن تو اینجا استقلالت رو گرفته ؟
-اینجا کسی برای من مشکلی ایجاد نکرده ولی این یه واقعیته که اینجا یه مهمونم .
و با پوزخندی ادامه دادم :
-من اصلا نمیدونم چرا خاله سیمین دخت بعد از سالها این پیشنهاد رو به نصرت خان داده؟
-خب . . . شاید نتونم به این سوالت جواب بدم اما میخوام ازت خواهش کنم که باور کنی تو برای همه ما بخصوص خانوم عزیز هستی هر چند تا قبل از این بنا به دلایلی هیچ وقت به عمارت نیومده بودی اما از وقتی اومدی ناخواسته وضعیت اینجا رو عوض کردی و به اوضاع بدی که تو این یه سال بر باغ حاکم بود خاتمه دادی مطمئنم هیچ کس دلش نمی خواد اینجا رو ترک کنی .
هومن خیلی سربسته حرف میزد آیا او چیزی میدانست که من نمیدانستم ؟ او از علت این کینه کهنه که سالها این خواهر و برادر را از هم دور نگه داشته بود باخبر بود ؟ این چه راز سر به مهری بود که خانوم بزرگ سالها در نظر من و مهتاب بد جلوه داده بود ؟ مستاصل گفتم :
-نمیدونم چی بگم ؟
-بهتره بیشتر فکر کنی زندگی توی این شهر هزار رنگ اونقدرها هم که تو فکر میکنی ساده نیست به خصوص با شرایط موجود و ناامنی که تو همه جای کشور حاکمه .
در حالیکه سوالهای تازه ای در ذهنم نقش بسته بود به او قول دادم بیشتر فکر کنم .
چند شب بعد مرجان به سراغم آمد از آن روز و اتفاقی که افتاده بود کمتر نزدم می آمد خودم فهمیده بودم خجالت میکشد اما من از او دلگیر نبودم. گفت :
-اومدم رسما ازت معذرت خواهی کنم من باعث شدم منصور اونطور باهات رفتار کنه باور کن اصلا متوجه نشدم کی اومده.
-باور میکنم فراموش کن من هم بی تقصیر نبودم .
-یگانه باور کن منصور اونطور هاهم که نشون میده بد نیست . . . و با تردید پرسید :
-اون عکسهارو دیدی ؟ اون دختره رو میگم که تو همه عکسها کنار منصور بود ؟
-آره دیدم .
-همه بداخلاقی های منصور به خاطر اونه.
نفس بلندی کشید و ادامه داد :
-اسمش کتایونه ، کتایون آریا مهر ، منصور خیلی دوسش داشت هر کاری هم که تونست کرد تا باهاش ازدواج کنه اونا بی نهایت به هم علاقه داشتند در عوض خان حاضر بود همه زندگیشو بده تا منصور رو منصرف کنه تا اونجایی که امکان تاسیس درمانگاه رو براش فراهم کرد اما باز هم نتونست خللی تو تصمیم منصور ایجاد کنه و اون همچنان برای ازدواج با کتی پافشاری کرد هرچند که به جایی نرسید و آخرش هم به ناچار از هم جداشدند حالا اینکه قسمت بود یا به قول منصور بزرگترها باعث شدند بماند اما این جریان به کل اونو از ما گرفت بعد از جداییشون منصور کاملا تغییر کرد به خاطر احترامی که برای خونواده قائل بود نتونست کاری کنه اما راهش رو از ما جدا کرد .
-آخه چرا چرا خان تا این حد رو جدایی اون دو تا پافشاری کرد ؟
-به خاطر خونواده کتی ، مادر کتی قبل ازدواج با پدرش یکی از خواننده های معروف و پر طرفدار تهران بود اما بعد از ازدواج با آقای آریامهر کارش رو رها کرد با این حال این موضوع از نظر خان غیر قابل گذشت بود و حتی اعتبار خانواده آریامهر هم نمیتونست روی این مسئله سرپوش بزاره آخه خان به اصل و نسب خیلی اهمیت میده . . . به هر حال بعد از اون منصور حصاری به دور خودش کشید و اجازه نداد هیچکس به خلوتش راه پیدا کنه . . . فعلا که دنبال تاسیس یک بیمارستان بزرگ و مجهز تو قلب تهرانه هومن و پیمان هم اعلام همکاری کردند . من میگم منصور با اینکارها میخواد از یاد کتی غافل بشه . اما سالی میگه اون همه این کارها رو به خاطر کتی میکنه با این فکر که یه بار با دست پر به سراغش بره .
جریان عشق ناکامی منصور و کتی چنان منو تحت تاثیر قرار داده بود که ان شب ناخوداگاه منصور را بخشیدم و حتی برایش دل سوزاندم باورم نمیشد فتح ا… خان چنین مردی بوده باشد پس رفتار بد منصور با من بی دلیل نبود فعلا من تنها راه برای انتقام جویی او بودم هرچند دیگر از او دلخور نبودم ولی از تصوری که او از من داشت احساس بدی پیدا کرده بودم .
ناپدید شدن همایون همه را آشفته کرده بود چند روز اول کسی جریان را جدی نمی گرفت خانم فرنگیس می گفت قبل از آن هم پیش آمده بود چند روزی از او بی خبر بماند ، اما خب او از فعالیت های پسرش چیزی نمی دانست ؛ آنچه که بچه ها می دانستند و همین باعث وحشتشان می شد .
به خصوص سالی که از شدت نگرانی در بستر بیماری افتاده بود حتی منصور هم آن روزها آشفته بود و بر خلاف همیشه از ورای چهره ی عبوسش متوجه نگرانی اش می شدی . عجیب این که همزمان با نا پدید شدن او از احمدرضا – چسر آقای جوادی – هم خبری نبود . ناراحتی و آشفتگی مادر او بالاخره تاثیرش را روی فرنگیس خانم هم گذاشت .
خانوم سعی در آرام کردن او داشت و البته پنهان کردن موضوع از خان . بالاخره مرجان او را تا حدی در جریان گذاشته بود . اما هومن به ما اطمینان می داد همایون گرفتار ساواک نشده . می گفت اگر این طور بود تا حالا هزار بار مامورین ساواک به خانه می ریختند و زندگیمان را زیر و رو می کردند .
در همین روزها بود که حرکت سایه وار شخصی را به دنبالم حس کردم . دو روزی بود که به محض خارج شدن از دانشگاه متوجه او می شدم که با کلاه و شال گردن سر و صورت خود را خوب پوشانده بود .
روز اول اهمیتی نمی دادم اما روز دوم نگران شده بودم . آن روز خیابن پهلوی شلوغ شده بود دوباره دو رگوه به جان هم افتاده بودند و ترافیک سنگینی به وجود آمده بود قدم هایم را تند کردم مقابل دکه ی روزنامه فروشی همه به دنبال خبری از تبریز بودند چند روز قبل دولت دست به سرکوب عده ای شورشی در تبریز زده بود .
در آن میان جوانی که به شدت از خواندن خبر درج شده خشمگین شده بود چند دسته از روزنامه را برداشت و میان آتش ریخت و شروع کرد به شعار دادن . بقیه هم از او تبعیت کردند .
در همان حین چشمم دوباره به مرد غریبه افتاد . قدم هایم را تند کردم و بنای دویدن گذاشتم . به خیابان خلوتی که رسیدم ایستادم تا نفسی تازه کنم چند لحظه بعد برگشتم تا سرکی بکشم که او در مقابلم قرار گرفت او هم به نفس نفس افتاده بود رنگ از رخسارم پرید . قدمی به عقب برداشتم و با لحن عصبی و فریاد گونه ای پرسیدم :
تو کی هستی ؟ از جون من چی می خوای ؟
خواهش می کنم آروم باشید .
از شنیدن صدایش جا خوردم آمدم حرفی بزنم که گفت :
درست حدس زدید من احمدرضا هستم . بعد شال گردن را لحظه ای باز کرد تا مرا از این بابت مظمئن کند .
خدای من ! شما حسابی منو ترسوندید .
شرمنده ام ، اصلا نمی خواستم مزاحم شما بشم ، اما نشد .
کجا بودید ؟ همه نگرانتون هستند .
می دونم ، ولی چاره ای نیست … خانم یگانه ، همایون می خواد شما رو ببینه .
از شنیدن نام همایون آن هم با آن لحن صمیمی یکه خوردم .
شما از همایون خبر دارید ؟
بله ، ما با هم هستیم ، توی شرایط بدی قرار گرفتیم و به کمکتون نیاز داریم .
مشتش را باز کرد تا من انگشتر عقیقی را که متعلق به همایون بود ببینم ، با تضرع گفت :
به من اعتماد کنید خواهش می کنم .
به حتم او نمی توانست به من دروغ بگوید اما در هر صورت از همراهی با او می ترسیدم . اگر دروغ می گفت چه کسی می فهمید ؟ هیچ کس نمی توانست بودن مرا با او شهادت دهد اگر این رفتن برگشتی در پی نداشت … اگر احدرضا برخلاف آنچه من فکر می کردم … افکار مختلف قدرت تصمیم گیری را از من گرفته بود با نا امیدی گفت :
باید حدس می زدم موافقت نمی کنید ، البته حق داری فقط … خواهش می کنم به کسی درمورد امرزو حرفی نزنید .
خواست برود که گفتم :
باهاتون می یام .
* * *
به محله ای رفتیم که حتی نمی دانستم در کجای تهران قرار دارد . از من خواست با حفظ فاصله به دنبالش بروم . به خواسته اش عمل کردم وقتی مقابل در خانه ای که او وارد شد ایستادم با دستان لرزان در زدم . در را باز کرد در حین گذشت از حیاط و وارد شدن به اتاق مدام نقشه ی فرار را در صورت دروغ بودن حرفهایش می کشیدم در چوبی را باز کرد و من متوجه راه پله های مخفی شدم که در پس آن قرار گرفته بود . او وارد شد و من هم با قدم هایی نامطمئن به دنبالش ، حالا دیگر جدا ترسیده بودم یک لحظه به سمتم برگشت کلاسورم را به حالت دفاع بالا گرفتم و آماده ی فرار شدم که صدایش در تاریکی بر گشوم نشست .
دیگه چیزی نمونده !
با وجود لحن آرام و مطمئنی که داشت اما با واردش دن به آن دالن تاریک چنان ترسی به جانم افتاده بود که مرا به شدت از حماقتی که به خرج داده بودم پشیمان کرد . بغض به سختی گلویم را فشرد بالاخره وارد اتاق دیگری شدیم . با دیدن همایون با همه ی خودداریم نتوانستم جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیرم . او نگران جلو آمد :
متاسفم یگانه ، واقعا معذرت می خوام !
سریع اشکهایم را پاک کردم و در حالی که سعی می کردم خود را بی تفاوت نشا بدهم با صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفتم :
مهم نیست .
داخل پستو که شدیم موجه دو مرد و یک زن شدم احمد رضا برایم لیوان آبی آورد فکر می کنم رنگم به شدت پریده بود چون زنی که بین شان بود به طعنه و لبخند گفت :
مثل اینکه احمدرضا بدجوری این کوچولو رو ترسونده !
حرف او اخم هایم را حسابی درهم برد . همایون با لحن عصبی گفت :
یگانه تا حالا تو همچین برنامه هایی نبوده .
یکی از مردها با طمانینه گفت :
آروم باش همایون سارا که چیزی نگفت ، ولی تو فکر می کنی این خانوم بتونه از عهده ی کاری که ما میخوایم بر بیاد ؟
چند لحظه همگی سکوت کردند با لحن حق به جانبی گفتم :
اگر تونستم تا به اینجا بیام پس می تونم از عهده ی کاری هم که شما می خواید بر بیام .
نگرانی چشمان همایون ، جای خود را به رضایت داد . گویی لحن قاطعم که بیشتر به خاطر به رخ کشیدن تواناییم به آن زن بود تردیدشان را کم رنگ کرد . همایون گفت :
چند تا بسته و نوار رو باید به هومن برسونی ، البته از طریق منصور ، یادت باشه هومن به هیچ وجه نباید متوجه بشه پای تو رو وسط کشیدیم .
متعجب گفتم :
مگه هومن خان هم مثل شما …
نه ، اون از ما نیست ولی در حال حاضر اون تنها کسیه که می تونه بهمون کمک کنه ، بچه های ما رو می شناسه .
وقتی دست بردم بسته ها رو بردارم دستش را روی دستم گذشات و گفت :
می دونی چه خطری رو داری به جون می خری ؟
سری به علامت پاسخ مثبت تکان دادم .
هیچ وقت این محبتت رو فراموش نمی کنم !
آن شب ساعت از دو بامداد گذشته بود و من به انتظار آمدن منصور بیدار مانده بودم کم کم پلکهایم سنگین شد که با صدای باز شدن در تالار از خواب پریدم و عجولانه سلام کردم . نگاهی به من کرد سلامی گفت و به سمت اتاقش رفت . از آن شبی که مرجان از او برایم گفته بود بیشتر از آن که از او هراس داشته باشم دلم برایش می سوخت ، هرچند همچنیان نیش و کنایه هایش را به بهانه های مختلف نوش جان می کردم اما به دل نمی گرفتم ! قدمی به سویش برداشتم .
منصور خان !
سر برگرداند .
من باید با شما صحبت کنم .
بفرمائید .
مردد پرسیدم :
می شه بیاید اتاق من ؟
جا خورد عجولانه گفتم :
مسئله مهمیه … در مورد همایون خان !
زمزمه کرد :
همایون ؟! خبری ازش داری ؟!
براتون می گم .
بسیار خب … بریم .
در اتاقم را پشت سرمان بستم بسته نوارها را که با چند پلاستیک چوشانده بودم روی میز تحریرم گذاشتم .
این ها رو همایون داد تا بدم به شما .
با نگاهی مشکوک پرسید :
تو همایون روکجا دیدی ؟
همه ی آن چه را که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کردم وقتی ساکت شدم کتملا آماده بودم نیش و کنایه هایش را به این بهانه بشنوم اما این طور نشد . گفت :
خطر بزرگی رو به جون خریدی .
قصدم دردسر آفریدن نبود باور کنید .
باور می کنم … به من بگو آدرس اون خونه رو به خاطر داری ؟
می تونم کروکی راهی رو که رفتم بکشم .
کروکی را کشیدم و به دستش دادم . نگاه مو شکافانه ای به آن کرد و در حالی که بسته نوارها را بر می داشت گفت :
به هر حال ازت ممنونم دختر کوچولو !
و رفت . از او متحیر بودم ، حتی هنگام تشکر کردن هم تعنه می زد ! دلم می خواست بگویم (( قابل شما رو نداشت پدر بزرگ تارک دنیا ! ))
روز کارم نبود اما از آنجایی که کارم را روی آخرین تابلو تمام کرده بودم تصمیم گرفتم یک روز زودتر به منزل لاله جان بروم . هنوز در نزده بودم که در باز شد و من با دیدن پیمان بهت زده بر جای ماندم . گویی او هم از دیدن من جا خورده بود .
سلام پیمان خان شما اینجا چه می کنید ؟
من ؟! شما اینجا چه کار می کنید ؟
خب ، مغلومه اومدم پیش لاله جان .
و با سر به تابلو پیچیده در لفافه اشاره کردم .
اجازه می دید بیام تو ؟
عذرخواهی کرد و کنار رفت . وارد که شدم در را بست گویی از ررفتن پشیمان شد . پرسیدم :
شما لاله جان رو می شناسید ؟
اما حواسش به من نبود مسیر نگاهش را دنبال کردم . سایه ای از پشت پرده کنار رفت .
پیمان خان … ؟!
بله … بله !
لاله جان به استقبالم آمد . نگاه معناداری که میان او و پیمان رد و بدل شد از نگاهم دور نماند اما وقتی وارد تالار شدم بهت زده تازه پی به علت رفتار عجیب آنها بردم و از دیدن همایون ، احدرضا و هومن خان در تالار متحیر شدم .
اینجا چه خبره ؟
لاله جان گفت :
چرا ایستادی عزیزم ، بیا بشین .
سکوت سنگینی حکمفرما بود همایون سر به زیر داشت و هومن خان در حالی که عصبی به نظر می رسید مرتب به سیگارش پک می زد . لاله جان رفت تا چایی بیاورد . پیمان برایم توضیح داد که بچه ها به پیشنهاد منصور به خانه لاله جان منتقل شده اند با به صدا در آمدن در خانه نگاه همه هراسان شد پیمان با گفتن : (( نگران نباشید حتما منصوره )) از تالار خارج شد . همایون که کنارم نشسته بود به آرامی گفت :
معذرت می خوام یگانه تو به خاطر من خیلی اذیت شدی !
مهم نیست ولی چرا همه تون اینقدر ناراحتید ؟
هومن حسابی از من دلخوره ، قضیه تو رو فهمیده و حسابی غضب کرده .
منصور با چهره ی عصاقورت داده اش کیف به دست وارد شد .
لاله جان برای شام تدارک دیده بود اما من کاملا بی حوصله شده بودم چه این که هومن نیز آن شب تداعی گر منصور شده بود .
بالاخره مردد از او پرسیدم :
از من دلخورید ؟
مگه اهمیتی داره ؟
دیگر مطمئن شدم که از من دلگیر شده مگر نه این که بد قولثی کرده بودم ؛ گفتم :
به نظر شما من نباید به همایون کمک می کردم ؟
با کمکت به همایون منو تا ابد مدیون خودت کردی ولی می خوام بپرسم اگر کسی که به سراغت اومد بهت دروغ گفته بود چی کار می کردی ؟
ولی من که احمد رضا رو می شناختم .
بله ، ولی اون موقع که باهاش می رفتی به اندازه حالا بهش مطمئن بودی ؟ بهتر نبود قبل از هر کاری یک نفر رو در جریان می ذاشتی و احتمال وقوع هر اتفاقی رو می دادی ؟
حرف حساب جواب نداشت من بی فکری کرده بودم اما خب در آن شرایط اصلا فکرم درست کار نمی کرد . او با مکثی ادامه داد :
تو به من قول داده بودی تحت هیچ شرایطی وارد این مسائل نشی درسته ؟
بله ، درسته . اما باور کنید من هر کاری کردم به خاطر همایون بود و نگرانی بقیه ، نمی خواستم پشت پا به قولم بزنم ولی خوب قبول دارم که اشتباه کردم و ازتون معذرت می خوام .
با اشاره به سکوت دعوتم کرد .
هیس ! دیگه این حرف رو نزن فقط ازت خواهش می کنم ، خواهش می کنم مراقب خودت باش و از وادی سیاست بیرون بیا .
چشم ، هر چی شما بگید به شرطی که شما هم اخم هاتون رو باز کنید .
با لبخندی که زد فهمیدم مرا بخشیده است .
قرار بود پیمان ، احمدرضا را تا مسافتی همراهی کند . جای امنی برای او در نظر گرفته شده بود که مدتی را آنجا را سر کند . اما همایون که چندان در خطر نبود نیمه شب به عمارت بر می گشت وقتی از لاله جان خداحافظی می کردم تا همراه هومن و منصور به عمارت بر گردم او با لحن شیطنت آمیزی در گوشم نجوا کرد : (( این منصور خان تو ، اونقدرها هم که فکر می کنی عبوس نیست به عکس خیلی هم خوش قلب و مهربونه ، فقط دست یافتن بهش صبر و حوصله می خواد هر چند هستند کسانی که برای داشتنشون به همین صبر و حوصله هم نیازی نیست هوم ؟ ))
آن شب با گیجی به حرفر های لاله جان فکر کردم . او چه تصوری داشت ؟ این که من به منصور توجه خاصی دارم ؟ نه ، نه اصلا … من هرگز به خودم اجازه نمی دادم به حریم عشق دیگری تجاوز کنم ، هرگز …
فردای آن شب فرنگیس خانم هیجان زده خبر آورد که همایون برگشته می گفت صبح که به اتاق او سر زده متوجه شده همایون از شدت خستگی بیهوش روی تخت افتاده است .
هومن پشت تلفن گفت :
امروز بهترین فرصت برای توئه ، تا هم با مردم محله ی فقیر نشین آشنا بشی هم برای اولین بار خودت رو به عنوان یه پرستار محک بزنی .
ذوق زده گفتم :
می خواهید منو به حلبی آباد ببرید ؟
بله ، متاسفانه تعداد زیادی از بچه های حلبی آباد به سرخک مبتلا شدند ، ما داریم می رویم اونجحا اگر مایلی می تونی همراهمون بیای .
البته که می یام .
ساعت چهار و نیم بعد از ظهر آمد پریشان به نظر می رسید . اتومبیل را که به حرکت در آورد ، گفتم :
خیلی آشفته اید !
سری تکان داد و گفت :
این سرمای اسفند خودش برای مردم اونجا بزرگترین مصیبته چه برسه به شیوع یه همچین بیماری ، فاجعه اس !
اتومبیل خیابن چهلوی را پایین می رفت . ساعتی بعد رشته ی افکارم را تماشای صحنه هغایی که تند و تند از مقابل چشمانم می گذشتند از هم گسیخت .
از مقابل محله هایی عبور می کردیم که برای من یاد آور محله های فقیر نشین اهواز بودند . خیابانها تنگ و باریک بود و کوچه ها باریک تر و بلند و پر از بچه های قاد و نیم قد . وارد جاده خاکی که شدیم شیشه ها را بالا کشیدیم و میان گرد و غباری که بیرون بر پا شده بود محله ای به نام حلبی آباد را جستجو کردم . بالاخره اتومبیل متوقف شد . وقتی پیاده شدم تا چند لحظه مات و مبهوت اطرافم بودم . همه آشفته به این سو و آن سو می رفتند در حالی که فقر و فلاکت از سر و رویشان می بارید .
خانه هایی که واقعا با قوطی هایی درست شده بودند و یا از چادرهایی با هزاران وصله رنگ رنگ . هومن گفت :
همین جا باش تا من برگردم .
اما قبل از اینکه برود چشمش به زن جوانی افتاد و صدایش کرد :
پونه !
زن سرش را برگرداند و به دیدن هومن سلانه سلانه به سویمان آمد .
سلام هومن خان .
از ذهنم گذشت هومن به این مکان رفت و آمد داشته است … هومن حالش را پرسید ، زن دستانش را به طرفین گشود و گفت :
چی بگم ؟ می بینید بد بخت که بودیم ، بیچاره هم که شدیم .
بغش ترکید و ادامه داد :
بچه ام داره می میره و ما هیچ کاری نمی تونیم بکنیم .
هومن از در دلجویی در آمد .
گریه که مشکلی رو حل نمی کنه دختر خوب ارامشت رو حفظ کن .
آخه دردم که یکی دو تا نیست . چقدر دکتر منصور گفت با این مامورها درگیر نشید ، کو گوش شنوا ؟ دیشب چند نفر رو با شوهر من گرفتند بردند حالا چند روز باید تو پاسگاه بمونند خدا می دونه … من موندم و یه بچه ی مریض .
درست می شه . دلیلی برای نگه داشتنشون ندارند ، فقط می خوان زهر چشم بگیرند … دکتر منصور رو ندیدی ؟
چرا ، تو آلونک طرلانه ، پیر زن داره نفس های آخر رو می کشه .
او رفت و ما راه افتادیم و باز از ذهنم گذشت یعنی منصور هم اینجاست ؟! آن منصور عبوس کجا و اینجا کجا ؟ اما در میان راه به او برخوریدم . چشمان خسته و پف کرده اش حکایت از بی خوابی داشت .
سلام .
سلام اومدین .
تنهایی ؟
نه ، پیمانم هست ، اوضاع بدی پیش اومده .
پونه برام گفت .
پونه ؟! هنوز فرصت نکردم سری به دخترش بزنم ، اول برو پیش اون .
الساعه .
یگانه تو با من بیا .
هومن که رفت همراه منصور وارد چادری شدیم مردی زخمی و دو کودک بیمار هر یک گوشه ای افتاده بودند . زن بی نوایی یکی از دو کودک را در آغوش داشت و چنان در اندوه خود غرق بود که حضور ما را ندیده گرفت . منصور به سراغ مرد مجروح رفت که همچنان از جریان درگیری شب قبل عصبانی بود و آنقدر حرف زد که بالاخره منصور با عتاب گفت :
بهتره دست از دعوا و درگیری بردارید این طوری کاری از پیش نمی برید .
زخم هایش را شستشو داده و پانسمان کردیم . بعد نوبت بچه ها بود که یک به یک معاینه شدند . منصور ضمن خوراندن دارو به زن درمورد ساعت مصرف داروها توضیح داد . هوا کاملا تاریک شده بود و من در آلونک پونه بودم . به او که پاک خودش را باخته بود کمک کردم تا کودکش را بشوید . تمام بدن طفل معصوم قرمز شده بود و آثار بیماری به خوبی مشهود بود . دلم ریش شد . کتم را در آوردم و دخترک را در آن پیچیدم در این حال زنی وارد شد و رو به من گفت :
خانم شما اینجایید ؟! دکتر منصور دنبالتون می گشت .
از جا برخاستم کودک را به مادرش سپردم نگاه زن بیچاره گویای درد و رنجی جانکاه بود .
حالش خوب می شه پونه .
خدا از دهانتون بشنوه خانم .
از چادر که بیرون آمدم آن سه در حال گفتگو با اهالی بودند .
سفارشات لازم را کردند و به سمت اتوموبیل ها به راه افتادیم . پیمان با هومن همراه شد و من با منصور به محض این که اتومبیل به حرکت در آمد سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمان خسته ام را روی هم گذاشتم .
… وسط حیاطی شلوغ و پر از سر و صداب بچه های قد و نیم قد ایستاده بودم خانه ای که دور تا دورش اتاق بود و اتاق . پونه را دیدم که در درگاه یکی از اتاق ها ایستاده بود و گفت :
با من بیاید .
برای فرار از آن ازدحام به سویش رفتم . اتاق تاریک تاریک بود و راه پله های مخفی تاریک تر . پله های زیادی را طی کردم اما رسیدنی در کار نبود فکر کردم ؛ حتما جایی در انتهای این تونل تاریک همایون به انتظار است . این بار هرگز گریه نخواهم کرد به هن ه۸ن افتادم . پونه ایستاد و به سویم برگشت . (( یگانه دستم رو بگیر )) اما او زن نبود مرد بود . پونه نبود ، بلکه هومن بود دستم را گرفت و فریاد زد . (( بیا ، عجله کن )) و من وحشتزده از سایه هایی که به دنبالمان بودند باز هم دویدم دری از هم گشوده شد کسی مرا از پشت به سوی خود کشید دستم از دست هومن رها شد . فریاد زدم اما صدایی از من در نمی آمد کسی گفت : (( یگانه ، این کتی یه ؛ کتایون آریا مهر )) ، کجا بودم ؟ چهره ی کتی را نمی دیدم اما صدای منصور را شناختم . گفتم : (( من می ترسم … )) اما او در حال حرف زدن با کتی بود هر چقدر فریاد زدم و کمک خواستم توجهی نکرد . عاجزانه به گریه افتادم چرا صدایم را نمی شنید ؟
یگانه … یگانه …
چشم گشودم و چشمم به منصور افتاد . بی اختیار گفتم :
کمکم کنید ، خواهش می کنم .
دستم را رها کرد و پرسید :
کابوس می دیدی ؟
منگ نگاهش کردم و تازه متوجه موقعیت خود شدم . گفت :
بچه ها تصمیمشون عوض شده برای شام با ما هستند .
شام ؟
تو گرسنه نیستی ؟
در میدان پهلوی بودیم نزدیک به یک ساعت و نیم خوابیده بودم . برف ارام آرام می بارید و زمین را سپید پوش می کرد .
یگانه کتت کو ؟
منصور کاپشنش را از ماشین بیرون آورد و به دستم داد و گفت :
خودت رو خوب بپوشون امروز به اندازه ی کافی در معرض ابتلا به ویروس بودی .
وارد کافه تریا شدیم . سر میز غذا همه ی توجه من به خوابی بود که دیده بودم . چنان تحت تاثیرم قرار داده بود که حتی میلی به غذا هم نداشتم . انقدر با غذا بازی کردن که بالاهره پیمان گفت :
یگانه فکر می کنم بیشتر از غذا به لستراحت نیاز داری .
سری تکان دادم و گفتم :
بله ، همین طوره .
منصور این بار با سرعت به سمت خانه راند . با تردید گفتم :
منصور خان من می تونم فردا هم با شما بیام .
امروز به اندازه ی کافی کمک کردی ، گذشته از این دانشگاه رو چه می کنی ؟
اوضاع دانشگاه تق و لقه و چند روز غیبت تاثیر خاصی نداره .
با تامل گفت :
بسیار خب ، فردا ساعت ده صح بیا درمانگاه .
نفس راحتی کشیدم و زمزمه کردم :
ممنونم .
روزهای بعد عده ای دیگر واکسیناسیون شدند . بیشتر وقتم را صرف رسیدگی ب۸ه بچه های کوچکتر می کردم روز سوم مرگ نوزادی شش ماهه و دختری دو ساله مردم را در اندوه و نا امیدی فرو برد . خدای من ! سیاه روزی تا بدان حد ؟ به همه امید می دادم ولی خوب که فکر می کردم جز سیاهی در آینده آنها چیزی نمی دیدم . کم کم داشتم به این باور می رسیدم که همیشه هم پایان شب سیاه ، سپید نیست .
پونه بی حال تر از روزهای قبل بود . عذابی که لحظه به لحظه به خاطر بیماری دخترش می کشید همه انرژی اش را به تحلیل برده بود و از من هیچ کاری ساخته نبود جز تکرار حرفهایی که در آن سه روز ورد زبانم بودند وقتی می خواستم از چادرش خارج شوم گفت :
می خوای بری ؟
…
برای دیدن داستان برو به ادامه مطلب
www.Lovetarin.org
مشاهده ی ادامه ی مطلب فراموشت خواهم کرد!
«ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل احساس میشوند.
این ماجرا را دوستم تعریف کرد:
او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگر که همسرم خواست با او بیرون برم، مادرم بود. او ۱۹سال پیش بیوه شده بود ولی مشغلههای زندگی و داشتن ۳فرزند باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم و…با نگرانی از من پرسید مگر چه شده؟ نگران شدهبود، گفتم: به نظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود اگر امشب با هم باشیم…جمعه عصر وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم، او جلوی در خانه ایستاده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهرهای روشن همچون فرشتگان به من لبخند میزد. وقتی سوار ماشین شد گفت به دوستانش گفته که امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودند…به رستورانی رفتیم که خیلی لوکس نبود اما جای دنجی بود. وقتی منو را نگاه میکرد، لبخند حاکی از رضایت را بر چهرهاش میدیدم…
به من گفت وقتی کوچک بودیم و با هم رستوران میرفتیم، او بود که منوی رستوران را میخواند…من هم گفتم حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری من این لطف را در حق تو انجام دهم…هنگام صرف شام گپ و گفت صمیمانهای داشتیم…آنقدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم…وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد آمد به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم…
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی درگذشت،
کمی بعدتر پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم آن شب غذا خوردیم به دستم رسید. همراه با یادداشتی که به آن ضمیمه شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲نفر پرداخت کردهام یکی برای تو و یکی هم برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم. آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم…به نظرم هیچ چیز در زندگی مهمتر از خداوند و خانواده نیست، زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود…»
مشاهده ی ادامه ی مطلب من و همسرم!
داستان های جالب
توصیه طلایی و جالب برای متولدین هرماه
نکاتی درباره: چه رنگی به شما میآید؟
روش هایی برای نه گفتن به همسرتان
عکس شعبان بیمخ مقابل منزل دکترمصدق
لذت بردن از زندگی مشترک
جملات عاشقانه به صورت تصادفی مخصوص وبلاگ
جوک و اس ام اس خنده دار خرداد ماه ۹۱
ضربالمثل: دست از کاری شستن
تابلو نقاشی: برج بابل
