لینـــکدونی لاوترین از سراسر وب
مطلب ویژه سایت لاوترین
  • بعد از حذف نام خلیج فارس از نقشه گوگل تصمیم گرفتیم لوگوی طراحی شده به این منظور را در این بخش قرار دهیم تا دوستانی که میخواهن بتوانند از این لوگو استفاده کنند!

    این لوگو از طراحی های مدیریت لاوترین میباشد و مخصوص دارندگان سایت و وبلاگ ها میباشد!

    برای دریافت کد لوگو از قسمت ارشیو سایت بخش لوگو های ملی را انتخاب نمایید!

موضوعات
Category

  • اس ام اس
  • بیوگرافی
  • داستان
  • شعر
  • شعرهای فرخی یزدی
  • فال
  • قالب و لوگو
  • مطالب
  • گالری عکس
  • تبادل لینک
    Links
    ارشيو
    archive
    برترين مطالب
    Best Posts
    مطالب تصادفي
    Random Posts
    آخرین مطالب ارسالی
    Last Posts
    آخرين نظرات
    Last Comments
     Nahal گفته Sarkar khanom gerami me ...
     reyhaneh گفته bacheha mamnoon man ye ...
     یاس گفته صنم خانم بهت پیشنهاد می ...
     ساحل گفته من تقریبا مثل نرگسم نمی ...
     کمکی گفته میخواهم همانقدر که عشق ...
     ساحل گفته راستش من موا فقم با پسر ...
     الی گفته عشقی که بعدازازدواج به ...
     الی گفته ازشخصیتت متنفرم قیافه ا ...
     صنم گفته ببخشید من چطور میتونم د ...
    آمار سایت
    Author
        افراد آنلاین در حال حاضر : 19
        بازدید کننده امروز سایت : 3818
        بازدید کننده دیروز سایت : 8534
        بازدید کنندگان این ماه : 80487
        تعداد مطالب سایت لاوترین : 975
        تعداد نظرات بازدید کنندگان : 3279
        خروجی فید امروز : 4
        ورودی از سایت گوگل در امروز : 309
        بازدید کل از زمان بارگذاری شمارنده : 1305512
        ارسال روزانه مطالب در لاوترین : 0.86
        میانگین نظرات روزانه : 2.89
        تبادل لينک با 15 سایت
    موضوع : کوتاه جدید
       تاریخ ارسال : اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۹۱ بدون نظر

    شما در یک چاپخانه کار می‌کنید. ناظر چاپ یکی از روزنامه‌ها به خاطر خریدن خودرو جدید به شما تبریک می‌گوید و شیرینی می‌خواهد. وقتی به او می‌گویید که  خودرو ارزان  خریده‌اید، تبریک خود را پس می‌گیرد و می‌گوید که شیرینی هم نمی‌خواهد. سپس یکی از روزنامه‌های تازه چاپ شده را به شما نشان می‌دهد که درباره نقص‌های فنی خودرو ارزان  مطلبی چاپ کرده است.

    تصادف

    به او می‌گویید که پول‌تان فقط به این  اندازه  بود و نمی‌توانستید بیشتر از آن صبر کنید. مطلب را می‌خوانید. در صفحه بعدی همان مطلب، یک آگهی تمام صفحه‌ای فروش ویژه خودرو ارزان  چاپ شده است. آن را به ناظر چاپ نشان می‌دهید و با هم می‌خندید.
    اولین شبی است که با اتومبیل خودتان به خانه می‌روید. اتوبان خلوت است. یک پراید آلبالویی مقابل‌تان حرکت می‌کند. با خودتان فکر می‌کنید کاش به جای رنگ مشکی، یک خودرو  آلبالویی خریده بودید. با چراغ به او علامت می‌دهید تا راه را برایتان باز کند. ناگهان یک سگ وسط اتوبان مقابل پراید آلبالویی می‌پرد. راننده سعی می‌کند سرعت‌اش را کم کند اما ترمزهایش عمل نمی‌کند. سگ بعد از تصادف با پراید آلبالویی به هوا پرتاب می‌شود. راننده پراید کنترل اتومبیل را از دست می‌دهد و با گارد ریل وسط بزرگراه برخورد می‌کند، چندین متر به هوا می‌رود و می‌چرخد. ناگهان ترمز می‌کنید و می‌ایستید. از اتومبیل‌تان پیاده می‌شوید و به صحنه تصادف نگاه می‌کنید.

    چند متر جلوتر، راننده خودرو  آلبالویی را می‌بینید که روی زمین افتاده است اما اتومبیل او را نمی‌بینید. یک افسر پلیس راهنمایی از آن طرف اتوبان به طرف شما می‌دود. جلو می‌روید و سلام می‌کنید. او خیلی خونسرد به لاشه اتومبیل‌ها نگاه می‌کند. از او می‌خواهید که با اورژانس و آتش‌نشانی تماس بگیرد، اما افسر اهمیتی نمی‌دهد. به خاطر می‌آورید که موبایل‌تان را روی داشبورد اتومبیل گذاشته‌اید. به طرف خودرویتان برمی‌گردید تا خودتان با ۱۱۰ تماس بگیرید. ناگهان می‌بینید که یک نفر پشت اتومبیل‌تان نشسته و قصد دارد آن را بدزدد. در حالی که فریاد می‌زنید، به طرف او می‌دوید. از این که سارقان در چنین لحظه‌هایی هم به فکر ارتکاب جرم هستند، عصبانی می‌شوید. وقتی به خودرویتان  می‌رسید ناگهان مشاهده می‌کنید که خودتان پشت فرمان نشسته‌اید. چیزی که می‌بینید را باور نمی‌کنید. با دقت بیشتری نگاه می‌کنید. خودتان هستید.
    - «تو مرده‌ای!»
    برمی‌گردید و افسر را می‌بینید. او می‌گوید که خودش هم چند لحظه قبل بر اثر برخورد با خودرو  آلبالویی فوت کرده است. راننده پراید آلبالویی هم به شما می‌پیوندد. شما می‌دانید که او به علت پرتاب شدن از اتومبیل‌اش فوت کرده است اما علت مرگ خودتان را نمی‌دانید. افسر در پاسخ می‌گوید چون قدتان کوتاه بوده، پس از ترمز شدید، کمربند ایمنی شما را خفه کرده است. از این که در تمام عمرتان فکر می‌کردید بستن کمربند ایمنی جان‌تان را حفظ می‌کند، عصبانی می‌شوید. به این فکر می‌کنید که برای آینده‌تان برنامه‌های زیادی داشتید که باید انجام می‌دادید اما حالا باید با تمام آرزوهایتان خداحافظی کنید. کنار اتوبان می‌نشینید. راننده پراید آلبالویی می‌گوید که نمی‌تواند اتومبیل‌اش را پیدا کند. به او کمک می‌کنید تا پراید آلبالویی را پیدا کند. اما هیچ اثری از آن نیست. با خودتان فکر می‌کنید که روز بعد همه دوستان و بستگان‌تان به یکدیگر می‌گویند که شما بچه بوده‌اید و در همان شب اول که اتومبیل را خریدید، در اتوبان خودتان را به کشتن داده‌اید.

    با عصبانیت روی کاپوت اتومبیل‌تان می‌کوبید. خودرو ناگهان منفجر می‌شود. از خواب می‌پرید. شما تمام ماجرا را در خواب دیده بودید. سعی می‌کنید به خاطر بیاورید که کجا هستید. یادتان می‌آید که در واقعیت، هرگز پول ندارید که خودرو ارزان  بخرید و حالا هم در کنار راننده سرویس چاپخانه نشسته‌اید و به طرف خانه‌تان می‌روید. خیال‌تان آسوده می‌شود. با خودتان تصمیم می‌گیرید که هرگز خودرو ارزان نخرید. چند دقیقه بعد متوجه می‌شوید خودرویی که سوار آن هستید، آلبالویی رنگ است. سرتان گیج می‌رود. به راننده سرویس می‌گویید که پیاده می‌شوید. در همین لحظه یک سگ مقابل خودرو ظاهر می‌شود.
    راننده ترمز شدیدی می‌کند، اما ترمزها عمل نمی‌کند. چند دقیقه بعد با افسر و راننده آژانس به دنبال لاشه خودرو آلبالویی می‌گردید. جست‌وجو به دنبال آن، بهتر از بیکاری و غصه خوردن است. از این که روز بعد همه دوستان و بستگان‌تان به یکدیگر می‌گویند که شما بچه بودید و همان شب اول خودتان را به کشتن دادید، حرص‌تان می‌گیرد. با عصبانیت به کاپوت یک خودرو مشت می‌کوبید اما ناگهان منفجر می‌شود. از خواب می‌پرید. خدا را شکر می‌کنید که همه چیز را در خواب دیده بودید. سعی می‌کنید به خاطر بیاورید که کجا هستید. افسر از پشت به شانه‌هایتان می‌زند و می‌گوید: «بلند شو! خودرو آلبالویی را پیدا کردیم. بالای پل عابر پیاده است.»
    ..

    www.LOvetarin.org

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب داستان یک تصادف عجیب
    موضوع : واقعی
       تاریخ ارسال : اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۹۱ بدون نظر

    مهر: پیرمرد عاشق‌پیشه اهل تربت حیدریه است. روستایی زاده‌ای است اهل خورق. جایی در شمال جاده شوسه زاهدان به تربت حیدریه. خودش می‌گوید که در روستا هندوانه می‌کاشته و می‌فروخته و عشق و عاشقی پایش را به نوشتن و کتاب باز کرده است.
    سبحان عبداللهی که صورت آفتاب خورده‌اش سنی نزدیک به ۵۰ سال را نشان می‌دهد این روزها در گوشه‌‌ای از مصلای امام خمینی (ره) کتاب می‌فروشد، کتاب که می‌گویم، حدیث عشق و عاشقی اوست در سرزمینش و پایتخت که همه با ناکامی همراه بوده است.

    داستان پیرمرد

    عبداللهی می‌گوید: اول بار در روستای خودمان دلداده دختری شدم. اما روزگار او را به من نرساند و پدرش او را به مردی داد که سه زن دیگر هم داشت. حکایتی است این عاشق شدن. کاش قانونی داشت و می‌شد برایش قاعده‌ای نوشت. نمی‌دانم چه شد اما تصمیم گرفتم ماجرایش را بنویسم؛ نوشتمش و چند داستان دیگر هم در همان حال و هوا به آن اضافه کردم و شد یک کتاب و نامش را هم گذاشتم «بالاتر از مجنون».

    پیرمرد ادامه می‌دهد: از او درباره انتشار کتابش که پرسیدم گفت: کتابم را کسی منتشر نمی‌کرد. خیلی این در و آن در زدم. تا آخر با واسطه دوستی ناشری قبول کرد که هزار نسخه چاپ کند. من ولی چهار هزار نسخه می‌خواستم. می‌دانستم که می‌فروشد. در نهایت هم به دو هزار نسخه رضایت دادم و در دو سال ۶ چاپ از کتاب منتشر شد.

    ..

    برای دیدن نوشته برو به ادامه مطلب

    www.LOvetarin.org

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب حکایت عاشقی پیرمرد کتابفروش + عکس
    موضوع : کوتاه جدید
       تاریخ ارسال : اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۹۱ بدون نظر

    داستان کوتاه: هیچ وقت نا امید نشو

    www.LOvetarin.org

    برای اغلب افراد روز فارغ‌التحصیلی یکی از بهترین و هیجان‌انگیزترین روزهای زندگی‌است؛ روزی که قرار است پس از سال‌ها تلاش و سختی، نتیجه زحماتت را ببینی. اما روزی که من فارغ‌التحصیل شدم، این‌طور نبود!

    بخوبی آن روز را به یاد دارم؛ دو سال پیش بود، یک بعدازظهر آرام و دوست داشتنی. تمام اعضای خانواده و دوستانم از راه‌های دور و نزدیک آمده بودند تا در مراسم فارغ التحصیلی من شرکت کنند، اما من و بقیه همکلاسی‌هایم خیلی هم خوشحال نبودیم، چون وضعیت اقتصادی هر روز بدتر از قبل می‌شد و در این شرایط فارغ‌التحصیل شدن خبر خیلی خوبی هم نبود. همه آماده بودیم تا مراسم برگزار شود و مدرک‌هایمان را بگیریم، اما هیچ امیدی به آینده نداشتیم و روزهای خوبی را پیش‌رو نمی‌دیدیم. می‌دانستم زمانی که قرارداد اجاره من تمام شود، دیگر حتی جایی هم برای این‌که شب را بگذرانم نخواهم داشت.

    بالاخره جشن تمام شد و من هم فارغ‌التحصیل شدم، اما هفته‌های پیش رو اصلا خوب و آرام نبود؛ وسایلم را جمع کردم و هر چیزی را که می‌توانستم با خودم ببرم در یک کوله پشتی جا دادم. از خانه که بیرون آمدم می‌دانستم با ماندن در شهر کوچک محل تحصیلم فرصت خاصی در اختیارم نخواهد بود. پس با این امید که بتوانم کاری مناسب پیدا کنم راهی شهری دیگر شدم.

    چیزی که فکر می‌کردم فقط یک هفته طول می‌کشد، شد دو هفته، بعد چهار هفته و…. پس از سر زدن به چندین جا و ارزیابی فرصت‌های شغلی مختلف، باز هم به نقطه اول برگشتم؛ بدون پول و کار، اما تفاوتی با قبل وجود داشت و آن این بود که این بار موعد پرداخت وام‌های دانشجویی‌ام هم نزدیک شده بود!

    نمی‌دانم می‌توانید حسم را درک کنید یا نه؛ صبح از خواب بیدار می‌شوید و به عنوان یک مصرف‌کننده فقط می‌توانید نگران آینده باشید! نگران از چیزی که حتی نمی‌توانید آن را کنترل کنید. من هم هر روز همین حس را داشتم و تقریبا به نوعی با ترس و دلهره‌ای همیشگی زندگی می‌کردم. در این شرایط روزها برایم مثل هفته‌ها می‌گذشت، هفته‌ها مثل ماه و آن چند ماه هم گویا کابوسی بود که هیچ‌وقت تمام نمی‌شد. ناامیدکننده‌ترین بخش داستان هم این بود که علیرغم خستگی‌ها و نگرانی‌های من، هر چقدر هم که سعی و تلاش می‌کردم هیچ پیشرفتی نداشتم.

    می‌ترسیدم این همه فشار من را از پا دربیاورد. پس باید چه کار می‌کردم؟ شروع کردم به نوشتن؛ همیشه با نوشتن کلمات روی کاغذ شرایط کمی بهتر می‌شود و وضعیت مشخص‌تر؛ کمی روشن‌تر. چیزی در نوشتن بود که به من امید و انگیزه می‌داد و وقتی شما هم در چنین شرایطی باشید که همه چیز ناامیدکننده است و به اندازه کافی بد، همین اندک امید هم تنها چیزی است که به آن نیاز دارید.

    برای همین ناامیدی‌هایم را به نوعی در کتابی کودکانه بیان کردم و یک روز دیدم بدون این‌که مدرکی در زمینه نویسندگی داشته باشم یا اصلاً با دنیای نوشتن آشنا باشم ـ فقط با کار زیاد و پشتکار ـ قراردادی برای چاپ اولین کتابم دریافت کردم.

    پس از آن کم‌کم همه چیز مرتب شد. دومین قرارداد هم آماده شد و چند ماه پس از آن، مصاحبه‌ای با شرکت والت دیزنی داشتم. پس از مدت کوتاهی هم در آن شرکت استخدام شدم.

    با این‌که روزها و ماه‌ها سختی را تجربه کردم، اما یاد گرفتم هیچ وقت ناامید نشوم؛ حتی وقتی روزگار تیره و تاریک و ناامیدکننده به نظر می‌رسد. دو سال پیش زندگی بدی داشتم، در ماشینم می‌نشستم و غذایی سرد و کنسروی می‌خوردم. اما همه چیز تغییر کرد؛ پس وقتی سخت کار می‌کنید، کمی به خودتان فرصت دهید و تسلیم شرایط نشوید. به طور حتم همه چیز بهتر می‌شود. تنها چیزی که نیاز داریم قدری شهامت است تا شرایط تغییر کند.

    ..

    www.LOvetarin.org

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب هیچ ‌وقت ناامید نشو!
    موضوع : کوتاه قدیمی
       تاریخ ارسال : اردیبهشت ۹م, ۱۳۹۱ بدون نظر

    عارف قزوینی، شاعر و ترانه‌سرای مشهور دوران مشروطه، دلباخته افتخار‌السلطنه دختر ناصرالدین شاه بود.

    عارف قزوینی به خاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای «افتخار آفاق» را به نام وی می‌سراید:

    افتخار همه آفاقی و منظور منی
    شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
    ز چه رو شیشه ی دل می‌شکنی
    تیشه بر ریشه ی جان از چه زنی؟
    سیم اندام ولی سنگ دلی
    سست پیمانی و پیمان شکنی …

    ملاقات‌های افتخار السلطنه و عارف در مجالس بزمی‌ صورت می‌گیرد که شوهر افتخار السلطنه «نظام السلطان»، دوست صمیمی‌ عارف آن را بر پا می‌کرده و به قولی خودش به دست خود تیشه به ریشه‌ی زندگی اش می‌زند و الحق و الانصاف عارف هم حق دوستی را به کمال و تمام ادا می‌کند!

    در همان بزم‌های سه نفره، نه تنها با ایما و اشاره و شعر‌های پرشور عاشقانه دل همسر دوست صمیمی‌اش را از راه به در می‌برد، بلکه خودش هم آنچنان دلباخته می‌شود که آرزو می‌کند جای نظام‌السلطان باشد. بطوریکه در یک تصنیف فریاد می‌زند که «اگر عارف، نظام‌السطان شود، چه میشه؟».

    کم کم نظام السلطان از این شعرها و آن نگاه‌ها و آه‌ها، پی به عمق فاجعه می‌برد و می‌فهمد که چه آتشی روشن کرده اما برنامه‌های بزم همچنان بر اثر مکر زنانه‌ی افتخار السلطنه ادامه می‌یابد.

    نظام‌السلطان ناچار بود در این بزم‌های سه نفره شرکت کند اما جرأت نمی‌کرد حتا برای قضای حاجت هم لحظه ای مجلس را ترک کند. تا اینکه یک شب هر چه مقاومت می‌کند، فایده ای نمی‌بخشد و ناچار می‌شود که برای چند لحظه‌ای برود و زود برگردد. اما هنگام بازگشت با آنچه که نباید، روبرو می‌شود و و دوست عزیز و همسر زیبایش را در حالتی نامناسب می‌بیند.

    البته نظام السلطان چیزی به روی خود نمی‌آورد و با خونسردی مجلس بزم آن شب را بی آنکه خم به ابرو بیاورد، به پایان می‌رساند. به این ترتیب بزم‌های سه نفره برچیده می‌شود، اما عارف از این عشق دست بر نمی‌دارد و مرتب تصنیف‌های عاشقانه به اسم افتخار السلطنه می‌سراید. این تصنیف‌ها به گوش زن و شوهر می‌رسد و زن را دل شیفته‌تر و شوهر را خشمگین‌تر می‌کند.

    افتخار‌السلطنه که دیگر در مقابل این عشق طاقت نداشت، یک روز با احتیاط به همسر می‌گوید که چون عارف وضع زندگی‌اش خوب نیست، یک شب او را دعوت کند و به رسم صله به او مقداری کمک برساند.

    نظام السلطان که دل پر دردی از دوست ناجوانمرد خود دارد، اینجا دیگر رگ غیرتش به جوش می‌آید و می‌گوید «لازم به دلسوزی شما نیست، آن صله‌هایی که شما می‌خواهید به عارف بدهید، او از زنان زیبای دیگر می‌گیرد!»

    ..

    www.LOvetarin.org

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب داستان عشق و رسوایی عارف قزوینی!
    صفحه 1 از 612345...قبلی »