لینـــکدونی لاوترین از سراسر وب
مطلب ویژه سایت لاوترین
  • بعد از حذف نام خلیج فارس از نقشه گوگل تصمیم گرفتیم لوگوی طراحی شده به این منظور را در این بخش قرار دهیم تا دوستانی که میخواهن بتوانند از این لوگو استفاده کنند!

    این لوگو از طراحی های مدیریت لاوترین میباشد و مخصوص دارندگان سایت و وبلاگ ها میباشد!

    برای دریافت کد لوگو از قسمت ارشیو سایت بخش لوگو های ملی را انتخاب نمایید!

موضوعات
Category

  • اس ام اس
  • بیوگرافی
  • داستان
  • شعر
  • شعرهای فرخی یزدی
  • فال
  • قالب و لوگو
  • مطالب
  • گالری عکس
  • تبادل لینک
    Links
    ارشيو
    archive
    برترين مطالب
    Best Posts
    مطالب تصادفي
    Random Posts
    آخرین مطالب ارسالی
    Last Posts
    آخرين نظرات
    Last Comments
     Nahal گفته be in migan zendgi es ...
     Nahal گفته Sarkar khanom gerami me ...
     reyhaneh گفته bacheha mamnoon man ye ...
     یاس گفته صنم خانم بهت پیشنهاد می ...
     ساحل گفته من تقریبا مثل نرگسم نمی ...
     کمکی گفته میخواهم همانقدر که عشق ...
     ساحل گفته راستش من موا فقم با پسر ...
     الی گفته عشقی که بعدازازدواج به ...
     الی گفته ازشخصیتت متنفرم قیافه ا ...
    آمار سایت
    Author
        افراد آنلاین در حال حاضر : 22
        بازدید کننده امروز سایت : 3840
        بازدید کننده دیروز سایت : 8534
        بازدید کنندگان این ماه : 80491
        تعداد مطالب سایت لاوترین : 975
        تعداد نظرات بازدید کنندگان : 3280
        خروجی فید امروز : 4
        ورودی از سایت گوگل در امروز : 312
        بازدید کل از زمان بارگذاری شمارنده : 1305516
        ارسال روزانه مطالب در لاوترین : 0.86
        میانگین نظرات روزانه : 2.89
        تبادل لينک با 15 سایت
    موضوع : کوتاه جدید
       تاریخ ارسال : خرداد ۱م, ۱۳۹۱ یک نظر

    چند داستان جالب و کوتاه

    داستان

    یکی از بازیکنان گلف پس از دریافت جایزه اش زنی را دید که دوان دوان به سوی او می آید. زن به او گفت:((من کودکی دارم که در حد مرگ مریض است و من پولی برا ی درمان او ندارم .))قهرمان گلف همان لحظه تمام پولی را که جایزه گرفته بود به آن زن داد.
    هفته ها از این ماجرا گذشت تا روزی یکی از دوستان قهرمان گلف به اوو گفت می دانستی که این زن به تو دروغ گفت؟او حتی ازدواج هم نکرده ا ست .))قهرمان گلف با شادمانی گفت:((چه خوب!چه خوب که جان هیچ بچه ای در خطر نبوده!خیالم راحت شد…))

    ..

    داستان کوتاه “مشکل چوپان”

    چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.

    او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.

    عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.

    پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.

    بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.

    چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟

    پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:

    تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر
    خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد.

    ..

    برای دیدن داستان برو به ادامه مطلب

    www.LOvetarin.org

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب داستان های جالب
    موضوع : ضرب المثل
       تاریخ ارسال : اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۹۱ بدون نظر

    اصطلاح بالا کنایه از سلب مسئولیت کردن، استعفا و کناره گیری از کاری کردن است. در عبارت بالا به کار رفتن فعل شستن که هیچ ربطی به موضوع ندارد حاکی از این نکته است که این اصطلاح باید ریشۀ تاریخی و علت تسمیه داشته باشد تا از شستن معانی و مفاهیم مجازی افاده گردد.

    دست شستن

    پونتیوس پیلاتوس حاکم رومی شهر اورشلیم پس از آنکه اضطراراً حضرت عیسی را بر اثر پافشاری فریسیان- ملایان یهودی- به زندان انداخت همواره مترصد فرصت بود که او را از زندان خلاص کند زیرا به یقین می دانست که حضرت عیسی نه بر حکومت شوریده و نه داعیۀ سلطنت دارد بلکه عنصر شریفی است که خود را برگزیدۀ خداوند به رسالت و هدایت و ارشاد مردم می داند تا گمراهان را به صراط مستقیم انصاف و عدالت راهبری کند به همین جهت بعد از آنکه حضرت عیسی را بر اثر تحریک فریسیان به جای باراباس که خونریز و فاسق و فاجری معروف بود در عید پاک محکوم به مرگ گردانید:در حالی که دستها را به آسمان برداشته بود خطاب به یهودیانی که حضرت عیسی را با خود می بردند تا مصلوب کنند با صدای بلند گفت:”من در مرگ این مرد درستکار بی تقصیرم و این شمایید که او را به مرگ
    می سپارید.”

    آن گاه برای سلب مسئولیت از خود”دستور داد آب آوردند و دستهایش را در آب شست و از آنجا اصطلاح دست از کاری شستن در زبان فرانسه و زبانهای لاتین به معنی سلب مسئولیت کردن از خود به کار می رود” و اصطلاح فرانسه ضرب المثل بالا این عبارت است:

    Abandonner, qual que cho se

    که علاوه بر ضرب المثل بالا معنی و مفهوم از چیزی چشم پوشیدن هم از آن افاده می شود.

    ..

    www.LOvetarin.org

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب ضربالمثل: دست از کاری شستن
    موضوع : کوتاه قدیمی
       تاریخ ارسال : اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۹۱ بدون نظر

    سپیده و دانیال بعد از مدتی آشنایی با یکدیگر به این نتیجه رسیدند به درد زندگی با هم می خورند و از این موضوع خوشحال بودند و در رویای ساختن یک زندگی ایده آل بودند اما این آغاز یک ماجرای جدید بود چون مادر سپیده مخالف این ازدواج بود و به نظر می رسید راضی کردن او کار ساده ای نیست؛ اتفاقی که شاید برای خیلی از زوج هایی که تازه اول راه ازدواج هستند، پیش بیاید. مادر سپیده به نوعی خود را مالک دخترش می دانست و نمی خواست او را از دست بدهد. او برای به اصطلاح از دست ندادن سپیده دلایل زیادی می آورد؛ از این که قد دانیال کوتاه است تا… فکر می کنید این ۲ جوان چه باید می کردند؟
    داستان واقعی

    ● مادر موافق نیست

    سپیده و دانیال با هم وارد اتاق مشاوره شدند و این طور توضیح دادند که بیشتر از یک سال است یکدیگر را می شناسند و به منظور ازدواج با هم آشنا شده اند اما مشکلی که وجود دارد این است که مادر سپیده از ابتدا با این وصلت مخالف بوده و به هیچ وجه هم حاضر نیست از موضع خود عقب نشینی کند.

    سپیده گفت: «من از یک طرف نمی خواهم در مقابل خانواده ام قرار بگیرم و از طرف دیگر نمی خواهم دانیال را از دست بدهم چون ما فکر می کنیم خیلی برای هم مناسب هستیم ولی مادر من به هیچ عنوان این را قبول نمی کند.» در واقع بعد از این که خواستگاری انجام شده، مادر سپیده گفته دانیال به درد تو نمی خورد و نمی تواند تو را خوشبخت کند و مرد زندگی نیست و…

    ● علت مخالفت چیست؟

    از سپیده خواستم بگوید مادرش دقیقا از چه مواردی ایراد می گیرد؛ سپیده گفت: « یکی از ایرادهایی که مادرم مطرح می کند این است که ما هم سن هستیم و او فکر می کند همسر من باید از من بزرگ تر باشد تا بتواند مسئولیت یک زندگی را به عهده بگیرد.» این در حالی بود که دانیال و سپیده هر ۲، ۲۷ ساله بودند و در این سن افراد از حالت هیجانی و احساسی تصمیم گرفتن دور شده اند و تمرکز بر این فاکتور کمی عجیب به نظر می رسید.

    ایراد دیگری که مادر سپیده مطرح کرده بود، این بود که دانیال از نظر مالی وضعیت خیلی خوبی ندارد اما مشکل بعدی قد دانیال بود که البته هم قد سپیده بود و مادر سپیده معتقد بود اگر سپیده بخواهد کفش پاشنه بلند بپوشد از دانیال بلندتر می شود و این اصلا جلوه مناسبی ندارد. لاغری دانیال مسئله دیگری بود که از نظر مادر سپیده قابل چشم پوشی نبود. این مورد باعث تعجب من شد چون من دانیال را از نزدیک می دیدم و به نظرم وضعیت جسمانی او طبیعی بود.

    ● آن ها مناسب هم بودند

    به پیشنهاد من و با توافق سپیده و دانیال موضوع مخالفت مادر سپیده را موقتا کنار گذاشتیم و قرار شد بسنجیم آن ها چقدر برای هم مناسبند. به آن ها گفتم: «من برای احساس و انتخاب شما احترام قائلم اما بعضی وقت ها دخترها و پسرهای ما ابزارهای درستی برای انتخاب هم ندارند و ممکن است این انتخاب یک انتخاب هیجانی و احساسی باشد که بعدها منجر به شکست شود.» خوشبختانه هر ۲ موافقت کردند و ما سنجش را شروع کردیم. در مصاحبه های فردی که من با دانیال و سپیده داشتم به مرور زمان و با انجام تست های مربوطه به این نتیجه رسیدم مشکل بزرگی که باعث شک من برای ادامه ارتباط شود و من را به این نتیجه برساند که این ۲ برای هم مناسب نیستند، وجود ندارد. درست است که بیشتر مشاوران خانواده اعتقاد دارند پسر بهتر است برای ازدواج حداقل ۳ سال بزرگ تر از همسرش باشد ولی سن در کنار فاکتورهای دیگر سنجیده می شود. سنجش من روی دانیال نشان داد با توجه به این که او زود وارد بازار کار شده و درسش را در حالی می خوانده که توأم با آن کار هم می کرده، نشان می دهد سن عقلی خوبی دارد و به اصطلاح عاقل است. در کل سنجش هایی که صورت گرفت نشان دهنده این بود که این ۲ نفر تا حدود زیادی به هم نزدیک هستند و تفاوت بزرگ و عمیقی برای تأمل وجود ندارد.

    ..

    برای دیدن داستان برو به ادامه مطلب

    www.LOvetarin.org

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب داستان واقعی: مادرم با ازدواجمان مخالف بود
    موضوع : کوتاه جدید
       تاریخ ارسال : اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۹۱ یک نظر

    امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …

    دختر بچه

    پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و… خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

    منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

    ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اونورخیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

    دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

    حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

    یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

    تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

    همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

    ..

    www.LOvetarin.org

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب داستان کوتاه: از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم!
    صفحه 1 از 912345...قبلی »